پاسخ به:نماز در اسارت
جمعه 8 بهمن 1389 10:58 AM
تعقيب پيشنماز
در اردوگاه رمادي 2، مدتي بود كه در مقابل ديدگان سربازان بعثي نيز نماز جماعت را برپا ميكرديم كه البته اين وضعيت دوام چنداني نداشت. به خاطر حادثهي تيغ كشيدن يكي از اسرا بر گردن يكي از سربازان بعثي، سختگيري بعثيها بسيار شديد شده بود؛ طوري كه ناچار بوديم نماز جماعت را مخفيانه و با نگهباني برگزار كنيم. به محض اينكه سربازي به سوي آسايشگاه ميآمد، نماز را به فرادا تبديل ميكرديم.
يكي روز ظهر من پيشنماز بودم و چون وقت آزادباش بود، تعدادي از بچههاي آسايشگاههاي ديگر هم به ما پيوستند و نماز جماعت خوبي شكل گرفت. نماز ظهر تمام شد و خواستم براي نماز عصر برخيزم كه ناگهان يكي از دوستان با اشاره به من فهماند كه نبايد بلند شوم. كمي صبر كردم و متوجه شدم يكي از سربازان عراقي جلوي در آسايشگاه ايستاده و منتظر است تا ببيند چه كسي امام جماعت است.
سرباز بعثي كمي صبر كرد و ديد كسي بلند نميشود و همه همچنان رو به قبله نشسته و مشغول و دعا و مناجات هستند؛ بنابراين با صداي بلند گفت: « من ميروم، شما نمازتان را بخوانيد»! اگر بعثيها امام جماعت را پيدا ميكردند و از او ميپرسيدند كه نماز جماعت ميخواندي؟ امام جماعت با روحيهاي عالي ميگفت: « اين برنامه، نوبتي است و امروز نوبت من بوده است. »
مزدور بعثي هم چارهاي نداشت جز اين كه پس از مقداري ضرب و شتم، او را رها كند.
راوي:غلام حسين كميلي
منبع:كتاب قصه ي نماز آزادگان - صفحه: 152