0

داستان های عاطفی

 
amindadaadad
amindadaadad
کاربر طلایی3
تاریخ عضویت : دی 1389 
تعداد پست ها : 3567
محل سکونت : سیستان و بلوچستان

ساکن دو محله
پنج شنبه 7 بهمن 1389  3:02 PM

 ساکن دومحله است ، محله قبلی بچه های خیلی باحال ، زیرک وچالاکی داشت واکثرا هم پابرهنه درکوچه راه می رفتند ، وبعضی البته شلواروپیژامه هم نداشتند و ازبیست وچهارساعت شبانه روز، چند ساعت شب را برای استراحت درخانه های شان به سرمیبردند، بقیه روزرا درکوچه سپری میکردند ، از آنجا که اکثراهم تکه نانی دردست داشتند ، میشد حدس زد که نان چاشت وصبح شان را هم درکوچه صرف میکنند . درآن محل که بودیم ،بچه های شان هرگز به آدم سلام نمیکردند ،بیشتربه جیغ وداد وجنگ و دعوی بین خود مشغول بودند ، که گاهی مادران شان هم دراین جنگ ها شرکت میکردند ولی بچه های محله شمال چون فکرمیکنند پول دارتراند ، فکرمیکنند با فرهنگ تراند ولذا فکرمیکنند با ید مودب ترباشند ، به همین خاطر وقتی ازکنار آدم عبورمیکنند محترمانه سلام میکنند ،به همین خاطربرای لحظاتی احساس خوشی به آدم دست می دهد ، ولی به علت روحیه سرشاری که دارند ،بعدا زانکه چند قدم دور شد ند ، صدای یک نوع حیوان را ازخود درمی آورند ، مثلا صدای پشک ، صدای گرگ ، گوساله گاهی هم صدای سگ وهرچه که بلد بودند بسته به ذوق هنری شان .... 
ازموارد دیگری که خیلی مهم است انکه درمحله قدیم  روزانه ده ها بار زنگ خانه ما به صدا می آمد وما مجبوربودیم برویم دررا بازکنیم وقتی دررا بازمیکردیم می دیدیم پشت دروازه کسی نیست ، البته بعدا ماهم آنها را سر کار می گذاشتیم بدین صورت که وقتی زنگ به صدا درمی آمد ما نمی رفتیم دررا باز کنیم به این صورت فکر میکنم کمی تا قسمتی ابتکارعمل را به دست می گرفتیم ومایه شرمندگی کسی بودیم که زنگ زده بود وجایی قایم شده بود . ولی وقتی دودفعه سه دفعه  زنگ می خورد وخوب که مطمئن می شدیم که واقعا کسی باماکاردارد می رفتیم دررا باز میکردیم . البته دراین طورمواقع معلوم بودکه خصوصا مهمانها گاهی پشت دروازه منتظرمی ماندند ، که زیاد مهم نبود ودرمقایسه به مبارزه ای  که مابا بچه های محل مان داشتیم قابل حساب نبود واهمیت این جنگ پارتیزانی بین ما وبچه های محل ارزش چند لحظه انتظاررا داشت . ولی درمحله فعلی که کمی به قولی تیپ بالا است ، به همان اندازه بچه هایش وکارهای که میکنند مدل بالا است . همان مشکل را داریم . روزانه چندین دفعه زنگ خانه صدا میکند ، ولی با یک تفاوت مهم ، مثل سابق زنگ دروازه ما به صدادرمیاید ،ولی وقتی دررا باز میکنیم همیشه پسرکی را می بینیم که خیلی محترمانه وشجاعانه ازما چیزی می پرسد یا چیزی می خواهد ، مثلا می گوید می بخشید  تایربایسکل ام پنجر شده شما پنجری دارید ؟ دراوایل درعین تعجب با ورمیکردیم که حتما طرف مشکل داره ،ولی حالا عادت کرده ایم ومعنی همه این جملات را می فهمیم ، مثلا یک روز که دررا بازکردم پسرکی از من پرسید :می بخشید قصابی کجاست ؟ یا یک روز ازمن پرسید : می بخشید من گم شده ام می تانید مرا به خانه ام ببرید ؟ اول باورم شد گفتم می رم لباسم را بپوشم شاید بتوانم تورا کمک کنم ولی وقتی دیدم بقیه بچه ها که آن طرف ناظر بودند واززور خنده گرده هایشان را گرفته بودند ، باورم شد که دروغ میگوید . محترمانه ازش معذرت خواسته خدا حافظی کرده دررا بستم ، نمی دانم بعدازمن  چه قدر خندیدند ولذت بردند....
متوجه شدیدکه  درمحله قبلی فقط مجبوربودیم دررا بازکنیم وببندیم چه بسا مایه ی خنده بچه هایی که پشت دیوار قایم شده بودند می شدیم ، ولی حالا درمحله نو که کمی فکر میکنند پولدارتراند وبه همین لحاظ فکرمیکنند با فرهنگ تراند ، مجبوریم به این گونه سئوالات ودرخواست ها جواب دهیم  ،واین ناشی از همان فرهنگ بالا است ، ومهمترانکه بچه های که  درمحله جنوب این بازی را میکردند ، دوراز چشم تو به تو می خندیدند . ولی بچه های محله جدید چون فکرمیکنند پولدارتراند ، چشم درچشم تو به تو می خندند .
درمحله سابق که بودیم شبها ی مان هم کوتاه بود چون دراون محله خانه ها جا نداشت ،ازکوچه به عنوان  پارکنیگ عمومی استفاده میشد ، شب ها کوچه پرمیشد از سه چرخه ، موترها ی باری ،کراچی و....، شب ها  تا ساعت بعداز12 را ما از رفت وآمد موترهای باری وسه چرخه وکراچی که می آمدند وپارک می کردند نمی خوابیدم ، صبح هم خیلی زود که هوا هنوز تاریک بود ، دوباره این سه چرخه ها وکراچی ها  راه می افتادند . بعد نوبت به اذان می رسید که لاسپیکرآن گوشخراش تر از هرچیزی می ترکید .بدینوسیله  سنگین خواب ترین عضو خانواده هم از خواب می خیست و شورماشور درخانه می افتاد ، خصوصا صدای گوشخراش سه چرخه ها با آهنگهای هندی وترکی و...که باصدای اذان درهم می آمیخت ارکستری می ساخت بس شنیدنی .بدینگونه یکی یکی حرکت کرده اززیرپنجره عبورمیکردند . تازه آفتاب سر میزدکه صدای دوره گردها شروع میشد درابتدا وزودتر ازهرکسی ،پیرمردی  با لاسپیکر دستی اش  کوچه را خبرمیداد ؛ نان خشکه ، آهن کهنه ،پلاستیک کهنه و....... می خریم . بعد هم صدای  کودکی که شیریخ می آورد وصدامیکرد ؛ آلاسکا ،آیس کریم ،.....بعد هم صدای مردی که شورنخود تازه آورده بود وبعد هم مردی که صدامیکرد ماشین خیاطی خراب را درست میکند و........ تا ساعت هشت صبح که درخانه بودم  همین تعدادازکاسبین ملی  از کوچه ریژه میرفتند ،به علاوه چند نفرزن وکودک که درمی زدند خیرات می خواستند . بعد هم که من می رفتم سرکار بقیه روزرا زیاد نمیدانم چه میگذشت .....
اما درمحله فعلی همه چیزش فرق داره این محله نان خشکه شان را یک مرتکه جوان  جمع میکند که به جای کراچی  موترداره، سرموترش یک لاسپیکرغول پیکر نصب کرده که چهارکوچه را یک جا جارمیزد . وقتی فریاد می زند همه خبردارمیشوند .....
خوب خوانندگان عزیزبقیه را خود می توانید درمحل خود کشف کنید .بااجازه

** دارالولایه **

درباره امضاء

تشکرات از این پست
دسترسی سریع به انجمن ها