0

داستان های عاطفی

 
amindadaadad
amindadaadad
کاربر طلایی3
تاریخ عضویت : دی 1389 
تعداد پست ها : 3567
محل سکونت : سیستان و بلوچستان

داستان زیبای خیرات
پنج شنبه 7 بهمن 1389  2:12 PM

 سفره افطارش در بین آشنایان و اقوام معروف بود. روزهای تاسوعا و عاشورا، دو نوع غذا نذری می‌پخت و شب عید به همه معلمان فرزندش سکه طلا هدیه می‌داد.


زمانی که همسایه‌اش فوت کرده بود دسته گل سفارشی‌اش آنقدر بزرگ بود که از درب منزل کوچک متوفی، رد نشد و مجبور شدند آن را دم در بگذارند.

وقتی مردی که در مراسم ختم کنار او نشسته بود و از بدبختی و بیچارگی مرد فوت شده و آینده نامعلوم دو بچه یتیم باقی مانده صحبت می‌کرد، او در فکر این بود که کارت ویزیتش را فراموش کرده روی دسته گل بگذارد؛ و باید حتما موقع خروج این کار را انجام دهد.

** دارالولایه **

درباره امضاء

تشکرات از این پست
دسترسی سریع به انجمن ها