نوجوانىپیامبر (ص)
چهارشنبه 6 بهمن 1389 10:08 PM
نوجوانى
نخستين سفر به شام
ابـوطـالب اگـر چـه پـس از پـدر رئيس مكه و قريش شد اما به سبب داشتن فرزندان زیاد و نـداشـتـن درآمـدهـايـى كـه سـايـر سـران قـريـش از آن بـرخـوردار بـودنـد، فـقـيـر بـود ؛ بـه هـمـيـن دليـل تـصميم گرفت در سفر سالانه قريش به شام شركت كند. محمد در اين هنگام دوازده سال داشت و در خانه ابوطالب در كنار فرزندان او به ويژه زيـر نـظـر فـاطـمـه، زن ابـوطـالب ، در كـمـال آرامـش و امـنـيت زندگى مى كرد. فاطمه زنى بسيار مهربان بود و نسبت به پيامبر مادرانه رفتار كرد. يك شب وقتى كه لباس به او مى پوشانيد به وى گفت :
ـ پـسـرم ، اين لباس را از بس شسته ام ، كهنه شده است ؛ اگر عمويت در سفرى كه فردا در پـيـش دارد، مـوفق شود و سود خوبى ببرد، براى تو و همه بچه ها، لباس نو خواهد خريد.
ـ همين لباس هم خوبست مادر جان ؛ عمو كجا مى خواهد سفر كند؟
- همراه با كاروان تجارى قريش به شام مى رود.
- مگر عمو رئيس مكه نيست ؟ پس با كارها چه مى كند؟
- لابد در اين دو سه ماه تا برگردد براى خود جانشينى تعيين مى كند.
- آيا عمو مرا هم با خود مى برد؟
- تو خيلى كوچكى ، تازه دوازده سالت تمام شده است ؛ تو نمى توانى همراه اين كاروان بروى .
- من مى توانم در رديف عمو روى شتر سوار شوم ؛ پياده هم مى توانم بروم .
-بـه خـاطـر سـوار بـودن يا پياده بودن نمى گويم ؛ قافله هاى تجارى ، با خود اشياء قـيـمـتـى زيـادى بـه شـام مـى بـرنـد و آن را آنـجـا مـى فـروشـنـد و پول و اشياء قيمتى زيادى از آنجا به مكه مى آورند؛ بنابراين ممكن است در مسير طولانى سـفـر، در هـنـگـام رفـتن يا برگشتن مورد حمله غارتگران قرار بگيرند؛ اگر تو در ميان قافله باشى ، جانت به خطر مى افتد.
ـ ولى من نمى ترسم ؛ من هم با آنها مى جنگم .
فـاطـمـه بـه خـنده افتاد و او را بوسيد و گفت : به هر صورت اين موضوعى نيست كه من بتوانم درباره آن تصميمى بگيرم ؛ تا چند لحظه ديگر عمويت ، به خانه مى آيد؛ خودت با او در ميان بگذار.
وقـتـى ابـوطـالب بـه خـانـه آمـد بـسـيـار ديـر هـنـگـام بـود، در حـاليـكـه تـمـام اهـل خـانـه جـز فـاطمه كه منتظر شوهر خود بود و محمد، مدتى بود به خواب رفته بود. فـاطمه هر چه خواست او را متقاعد كند كه بخوابد، نپذيرفته بود زيرا مى دانست كاروان صـبـح زود حـركـت مـى كند و ممكن بود جا بماند. او مى خواست با عمو سخن بگويد و از او بخواهد كه وى را همراه خود ببرد.
ابوطالب از بيدار ماندن محمد تعجب كرد و با مهربانى پرسيد:
ـ چرا تا اين وقت شب بيدار مانده اى ؟
ـ مى خواستم با شما صحبت كنم .
ـ در چه مورد؟
ـ شـمـا فـردا بـه سـفر شام خواهيد رفت ؛ من بيدار ماندم تا از شما بخواهم مرا هم با خود بـه ايـن سـفر ببريد! اشك در چشمهاى ابوطالب جمع شد؛ پيش رفت و برادرزاده خود را در آغوش گرفت و بوسيد و بعد به او گفت :
ـ مـدتـهـاست از اين و آن درباره تو سخنهايى مى شنوم . پدرم از پدرانش شنيده بود كه تـو آينده تابناكى در پيش دارى . به همين جهت من بر جان تو بيم دارم و ممكن است برخى بـه جـان تـو گـزنـد بـرسـانند؛ همانهايى كه نمى خواهند چنين مردى از قريش و از بنى هـاشـم بـرخـيـزد. چه مى دانم ؟ شايد هم افراد ديگرى به جهات ديگر، همين قصد شوم را داشـتـه بـاشـد؛ بـه هـمـيـن جـهـت بـا عـده اى صـحـبـت كـرده ام كه از فردا مراقب تو باشد تا من برگردم زيرا نمى توان تو را با كاروان همراه برد.
ـ چرا عموجان ؟
ـ چون تو هنوز كودكى و ممكن است كاروان مورد حمله قرار بگيرد.
فاطمه همسر ابوطالب كه ايستاده بود و به سخنان آنها گوش مى داد، گفت :
ـ من اين مطلب را به او گفته ام ...
محمد كه اشك در چشمانش حلقه زده بود، گفت :
ـ ولى ...
و ديگر نتوانست به سخن ادامه دهد و اشك از ديدگانش سرازير شد.
ابـوطـالب ، دوبـاره او را در آغـوش گـرفت و بوسيد. دلش فشرده شد. به ياد آورد كه شـايـد مـحـمـد در دل مى گويد: عمو جان ، تو مرا با خود نمى برى ولى اگر پدرم زنده بـود، حـتـمـا مرا با خود مى برد؛ بنابراين تصميم گرفت كه او را با خود بردارد؛ پس به او گفت :
ـ بسيار خوب ؛ پس زودتر بخواب ، صبح بايد زود حركت كنيم .
مـحـمـد، از شـادى سـراز پـا نمى شناخت ؛ دست در گردن عمو انداخت . هنوز اشك از چشمانش فرو مى ريخت و در همانحال مى خنديد، او را بوسيد و گفت :
ـ متشكرم عمو جان ، متشكرم .
كـاروان بـسـيـار بـزرگ و بـا شـكـوه بـود. چـنـديـن شـتـر كـالاهـا را حـمـل مـى كـردنـد و شـتـران بـسيار ديگرى آذوقه و آب همراهان كاروان و اسباب و ابزار و وسايل مختلف را چند شتر هم خار و بوته و هيزم و چوب براى پخت و پز و سوخت كاروان ، بـر پـشـت داشـتـنـد. غـيـر از صـاحبان كالاها يا نمايندگان و كارگزاران آنها و غلامان ، شـمارى رزمنده مسلح نيز براى احتياط همراه كاروان بود و اينان بخصوص سوار بر اسب بودند تا به هنگام واقعه ، چابكتر جنگ و گريز كنند.
ايـن سـفـر بـراى محمد بسيار جالب بود: علاوه بر آنكه از سرزمينهاى تمدنهاى گذشته مـثـل وادى القـرى ، مـديـن و ديـار ثمود ديدار مى كرد، مناظر و چشم اندازهاى سرسبز و رؤ يـايـى سـرزمين شام را نيز مى ديد. تا آنروز، آنقدر آب و سبزه ، آنقدر چشمه و جويبار و رود و آنـقـدر درخـت و مـرتـع و آن انـدازه دشـتـهـاى پـرگـل و گـيـاه و زمـرديـن نـديده بود... به علاوه روستاها و شهرهاى فراوان با مردمان گوناگون و عادات و آداب و رسوم و عقايد متفاوت و لباسهاى رنگارنگ و انسانهايى با رفتارها و گفتارهاى متفاوت .
از جـمـله ايـن كـسـان راهـبـى بود كه گفتند ساليان دراز در بصرى درون صـومـعـه خـود مـشـغـول عبادت است و مسيحيان آن منطقه به زيارت او مى روند و گاهى به هنگام عبور كاروانها، بيرون مى آيد و با كاروانيان ديدار مى كند.
پـيش از آنكه به بصرى برسند، عمويش اين مطالب را درباره آن راهب ، براى وى گفته بود.
اكنون نزديك بصرى بودند. شهر در سمت راست راه افتاده بود و صومعه بحيرا سمت چپ . محمد از عموى خود پرسيد:
ـ راستى عمو جان ، نام آن راهبى كه مى گفتيد در اين دير زندگى مى كند، چيست ؟
ـ بحيرا.
ـ ممكن است ما او را ببينيم ؟
ـ ممكن است در مدتى كه ما جلوى صومعه اطراق مى كنيم ، بيرون بيايد؛ در آن صورت ما او را حتما خواهيم ديد.
ـ شما قبلا او را ديده ايد؟
ـ نـه ، مـن هـم تـاكـنـون او را نـديـده ام ولى بـسيارى از كسانى كه با كاروان قريش به شمال آمده اند او را ديده اند و براى ديگران تعريف كرده اند. در مكه تقريبا همه او را مى شناسند.
كـاروان جلوى صومعه اطراق كرده بود؛ پيش از آنها كاروانهاى ديگرى كه از نقاط مختلف بـه شـام مى رفتند يا از آن بر مى گشتند، همانجا بار انداخته بودند؛ علاوه بر اينان ، افـرادى از مـسيحيان اطراف و اكناف هم به شوق ديدار بحيرا، در گوشه و كنار به چشم مـى خـوردنـد. صـداى شـيهه اسبان بلند بود و نيز ناله شترانى كه ساربانان ، آنها را وادار مى كردند زانو بزنند تا از ميان بارشان چيزى بردارند. برخى كنار جويبارى كه در دنـبـاله چـشـمـه اى روان بـود چـيزى مى شستند يا دست و روى را صفا مى دادند؛ برخى عـلوفـه بـر پشت داشتند و جلوى اسبان يا شتران خود مى ريختند؛ يكى ايستاده بود و به غـلام خـود دسـتـورى مـى داد؛ ديـگرى با مردان مسلح كاوران گفتگو مى كرد و چيزهايى مى گفت كه در ميان همهمه افراد و غلغله صداى اسبها و شتران ، درست شنيده نمى شد....
در ايـن هـنـگـام ، همهمه ها از سمت صومعه به تدريج فرو خفت و كم كم همه كسانى كه در زمين وسيع جلوى صومعه ، درهم مى لوليدند و غلغله بر پا كرده بودند، خاموش شدند و به سوى صومعه نگاه افكندند. نگاهها همه متوجه مردى شده بود نورانى و بلند قامت كه طـيـلسـانـى بـلند و سياه بر دوش داشت و كلاهى نسبتا بلند و بى لبه ، از همان رنگ و هـمـان جنس ، بر سر كه تقريبا چهار ترك بود و تركها در وسط به هم مى رسيد و جمع مـى شـد. مـوهـايـى بـلنـد از اطـراف روى شـانـه او افـشـان بـود. ريـش بـلنـد و فـلفـل نـمـكـى اش تـا روى سينه مى رسيد. دستهاى لاغر اما سپيدش از آستين هاى بلند و گـشـاد طـيـلسان با انگشتهاى كشيده ، بيرون زده بود و با وقار و ابهت ؛ به طرف جمعيت مى آمد و عده اى راهب جوان با حفظ احترام وى ، در پشت سر، او از همراهى مى كردند. لبخند روحانى و ملايمى بر لب داشت و با چشمهاى درشت و شفاف و هوشمندش به يكايك افراد مـهـربـانـانـه نـگـاه مـى كرد و به احترام و سلام آنان با راءفت پاسخ مى گفت . گاه با ديـدن كـسى در ميان جمعيت ، مى ايستاد و با او چند كلمه سخن مى گفت و دوباره به ديدار و باز ديد خود از يكايك كاروانيان ، ادامه مى داد.
مـحـمـد كه كنار عموى خود ايستاده بود و در ميان جمعيت به اين صحنه مى نگريست ؛ از عمو پرسيد:
- عمو جان ، اين مرد نورانى همان بحيراست ؟
- آرى ، عزيزم ، خود اوست .
ـ عمو جان ، مردم چه احترامى به او مى گذارند، مى بينيد؟
- آرى عـزيـزم ، از پـيـش پاى او كنار مى روند تا بگذرد. مرد خداست ؛ خداى يگانه را مى پرستد بايد هم محترم باشد.
لحظه اى بعد، بحيرا، به پيش روى محمد و ابوطالب مى رسد؛ با همان لبخند روحانى ، نخست به ابوطالب نگاهى مى افكند و سپس به محمد و رد مى شود اما هنوز گام دوم را بر نـداشـتـه اسـت كـه سر را بر مى گرداند و دوباره به محمد مى نگرد؛ لبخند از لبانش محمد محو شده است ، باز مى گردد و پيش روى محمد مى ايستد.
بعد از ابوطالب مى پرسد:
- اين كودك با شماست ؟
- آرى ، برادر زاده من است .
- نام او چيست ؟
- محمد فرزند عبدالله و آمنه كه هر دو از دنيا رفته اند، يكى پيش از ولادت وى و ديگرى شش سال پيش .
- نام ديگرى ندارد؟
- مادرش هم او را ((احمد)) ناميده است .
بحيرا كه چشم از محمد بر نمى دارد، از خود او مى پرسد:
- چند سال دارى ؟
- دوازده سال .
- از كدام قبيله اى ؟
- از قريش .
- تـو را بـه لات و عـزى ، بـتـهـاى بـزرگ قبيله تان سوگند مى دهم كه آنچه از تو مى پرسم ، درست پاسخ دهى .
- مـرا بـه نـام لات و عـزى مـپـرس كـه هـيچ چيز را چون اين دو بت ناخوش نمى دارم، من به خداى يگانه ايمان دارم .
- عالى است ، عالى است . خود اوست .
راهـب از شـادى ، دسـتـهـاى خـود را به هم كوفت . ابوطالب كه از حركات و گفتار راهب در شگفت مانده بود پرسيد:
- چه چيز عالى است ؟ چه در يافته ايد؟
- نام برادرزاده تو را در كتابهاى مقدس گذشتگان خوانده بودم و نشانه هاى او را نيز. او برگزيده خداست ؛ در آينده پيامبر خواهد شد و آخرين پيامبر خدا خواهد بود. بايد مراقب او باشى ، به ويژه يهوديان اگر بفهمند به او گزند خواهند رسانيد.
ابوطالب تا بازگشت به مكه لحظه اى از برادرزاده خود چشم برنداشت .
چوپانى
ابوطالب برادرزاده زيبا و نجيب و آرام خود را بسيار دوست مى داشت زيرا هر چه بزرگتر مـى شد، وقار و آرامش و نجابت وى و درستى و پاكى اش نمودارتر مى گشت و به ويژه كـه مـى ديـد ايـن بـرادرزاده هـم مانند خود او، به بتها، وقعى نمى نهد و به خداى يگانه ايـمـان دارد؛ امـا از بـيـكـار مـانـدن او رنـج مـى بـرد تـا يـكـروز وقـتـى كـه مشغول گفتگو با سران قريش بود، يكى از آنان به وى خبر داد كه گوسفندان اهالى مكه ، در نـاحـيه ((قراريط نياز به چوپان دارد. همانجا به فكرش خطور كرد كه محمد را براى شبانى آن گوسفندان به قراريط بفرستد اما به آنان چيزى نگفت . مـى خـواسـت مـطلب را با برادرزاده اش كه اكنون 15 ساله بود، در ميان بگذارد و نخست نظر خود او را بپرسد؛ پس وقتيكه به خانه آمد، از محمد پرسيد:
دوست دارى چوپانى كنى و گوسفندان مردم مكه را بچرانى ؟ محمد كه دلش براى ديدن صحرا و هواى آزاد و محيط باز لك مى زد، بى درنگ گفت :
- آرى عمو جان ؛ دوست دارم .
- بسيار خوب ؛ مى گويم برايت چوبدست و توشه و مشك آب و هر چه نيازى دارى فراهم كنند و آنگاه همراه يكنفر تو را به قراريط مى فرستم . اگر كارت را خوب انجام بدهى ، مزدى هم به تو خواهند داد. (23)
اواخر اسفند بود و اوايل گـل و سبزه . خارهاى صحرايى اطراف قراريط، تك تك از سايه بان سنگى يا بر شيب مـلايـم تـپـه اى ، خـود را بـه چـشـم مـى كـشـانـدنـد ولى از پايمال شدن و دسترس گوسفندان نيز كه در همان حوالى مى چريدند، در امان نبودند.
مـحـمـد، بـالاى خـود را چـشمه آفتاب صبحگاهى مى شست و از پس گله ، به آرامى پيش مى رفـت . چـوب شـبـانـى را زيـر بـغـل گـرفـتـه بـود تـا با هر دو دست ، نخستين مولود آن سال گله را، كه بره دو روزه اى سپيد موى و سياه چشم بود، راحت تر در آغوش بفشارد.
مـيـشـى بـه هـمان رنگ ، با پستانهاى بر جسته ، از نزديك پاى محمد دور نمى شد و گاه بـره اش را در آغـوش چـوپـان بـه صدايى گرم مى خواند و سر را بالا مى گرفت و با چـشمهاى زيبا و درشت به شبان و بره ، حريصانه اما مطمئن و معصوم مى نگريست . در اين حـال گـويـى بر سپيدى چشمان ميش با سياهى مردمكها نوشته بودند: مادر، چشمانش جلوه روشن عطوفت مادرى بود.
مـحـمـد، در هـمـان حـال كـه بـره را در بـغـل داشـت ، پا به پاى گوسفندان راه مى سپرد و حـركـات آنان را زير نظر مى داشت . گاه ، سگ گله را به صدايى فرا مى خواند و او را بـا اشاره دست به سوى گوسفندى مى فرستاد كه مى رفت از گله دور شود؛ گاهى نيز با نوايى و صدايى كه بدان عادت كرده بود گوسفندان را به پيشروى وا مى داشت .
چـون انـدكـى پـيـش رفـت و بـه جـايـى رسـيـد كـه علف بهترى داشت ، سگ را صدا كرد و گـوشـه اى خواباند؛ خود نيز، بر سر سنگى نشست . گوسفندان با خوابيدن سگ در مى يـافـتـنـد كـه پـيـشـروى لازم نـيـسـت و مـى تـوانـنـد بـچـرنـد و مشغول چرا شدند.
مـحـمد كه هنوز سبحانه نخورده است ، از كسيه توشه خود قدرى مويز و پنير و گرده اى نـان در مـى آورد و بـا اشـتـهـا غذاى خود را مى خورد. سپس از مشك كوچك آبى كه به همراه دارد، قدرى آب مى نوشد و سفره خود را جمع مى كند و در كيسه مى نهد.
بـعـد، به صحرا، به كوه و به آسمان مى نگرد؛ لحظه ها در تنهايى كند مى گذرند اما او بـا شـكـيبايى تحمل مى كند. تنهايى علاوه بر آنكه براى او، دستمايه شكيبايى ست ، بـاعـث مـى شـود كـه در هـمه چيز دقيق بنگرد و درست بينديشد؛ به گياهان مى نگرد، به تـنـوع آنـها؛ به رنگانگى گلها و برگها و ساقه هايشان و از خود مى پرسد چگونه از يـك سـرزمـيـن ، در يـك وجـب خـاك و در كـنـار هـم چـنـديـن گـيـاه ، بـا چـنـديـن شكل و رنگ و طرح مى رويد؟ لبه برگهاى اين يك مضرس است ؛ آن يك صاف است ؛ و آن ديـگـرى دالبـر دارد. آن يـكـى خار است ولى گلى فيروزه اى بر سر دارد؛ ساقه اين يك پـرز دارد و آن ديـگـرى ، صاف و صيقلى است . اين خارها و اين گياهان خودرو، چه گلهاى ملوس و رنگارنگى دارند؛ آن يك سفيد و آن ديگرى شنگرفى است .
آسمان را چه كسى بر فراز سر ما بر افراشته است ؟ ستارگان را چه كسى چون گلهاى نـورانـى ، در مـزرع آن كـاشـتـه اسـت ؟ چرا خورشيد چنين منظم و همواره با نورى يكدست ، صبحگاهان از افق شرق بر مى آيد و شامگاهان در افق غروب پنهان مى شود؟
ماه ، اين چراغ شباهنگام ، نور خود را از كه مى گيرد؟ چرا در آغاز هر برج نازك اندام است و تـا شـب چـهـاردهـم مـنـظـم و بـهـنـجـار، انـدك انـدك بـر آن مـى افـزايـد تـا بـدر كـامـل مى شود و دوباره مى كاهد؟ چرا همين سگ كه اكنون آن كنار خوابيده است با گوسفند فرق دارد؟ اين شامه تيز و هوش و چابكى و وفا را چه كسى در او نهاده است ؟
ايـن سـؤ الهـا كـه پـيـاپـى جـان و افـكـار او را بـه خـود مشغول داشته است ، دستاورد تنهايى اش در صحراست .
با تشکر از حجت السلام والمسلمین آقای ابوالفضل حسن نژاد