0

کوتاه و خواندنی > لطائف

 
sukhteh
sukhteh
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : اسفند 1389 
تعداد پست ها : 7880
محل سکونت : اصفهان

پاسخ به:کوتاه و خواندنی > لطائف
جمعه 25 شهریور 1390  3:58 PM

حاجی مهیاری از گردان حبیب


از عملیات برگشته بودیم و جای سالم در لباس هایمان نبود. یا تركش آستینمان را جر داده بود یا موج انفجار لباسمان را پوكانده بود و یا بر اثر گیر كردن به سیم خاردار و موانع ایذایی دشمن جرواجر شده بود.


حاجی مهیاری از نیروهای گردان حبیب

حاجی مهیاری از آن پیرمردهای با صفا و سر زنده گردان «حبیب بن مظاهر» لشكر حضرت رسول بود. لهجه اصفهانی اش چاشنی حرف های بامزه اش بود و لازم نبود بدانی اهل كجاست. كافی بود به پست ناواردی بخورد و طرف از او بپرسد:

«حاجی بچه كجایی؟»

آن وقت با حاظر جوابی و تندی بگوید:

«بچه خودتی فسقلی، با پنجاه شصت سال سنم موگویی بچه؟»

از عملیات برگشته بودیم و جای سالم در لباس هایمان نبود. یا تركش آستینمان را جر داده بود یا موج انفجار لباسمان را پوكانده بود و یا بر اثر گیر كردن به سیم خاردار و موانع ایذایی دشمن جرواجر شده بود. سلیمانی فرمانده گردانمان از آن ناخن خشك های اسكاتلندی بود! هر چی بهش التماس كردیم تا به مسئول تداركات بگوید تا لباس درست و حسابی بهمان بدهد، زیر بار نرفت.

- لباس هاتون كه چیزی نیست. با یك كوك و سه بار سوزن زدن راست و ریس می شود!

آخر سر دست به دامان حاجی مهیاری شدیم كه خودش هم وضعیتی مثل ما داشت. به سركردگی او رفتیم سراغ فرمانده گردانمان. حاجی اول با شوخی و خنده حرفش را زد. اما وقتی به دل سلیمانی اثر نكرد عصبانی شد و گفت:

«ببین، اگه تا پنج دقیقه دیگه به كل بچه ها شلوار، پیراهن ندی آبرو واسه ات نمی گذارم!»

 یالله پسر، آنی پشت پیراهن من بنویس: حاجی مهیاری از نیروهای گردان حبیب بن مظاهر به فرماندهی مختار سلیمانی. من هم نوشتم. یك هو حاجی شلوار زانو جر خورده اش را از پا كند و با یك شورت مامان دوز كه تا زانویش بود، ایستاد. همه جا خوردند و بعد زدیم زیر خنده

سلیمانی همچنان می خندید. حاجی سریع خودكار دست من داد و گفت:

«یالله پسر، آنی پشت پیراهن من بنویس: حاجی مهیاری از نیروهای گردان حبیب بن مظاهر به فرماندهی مختار سلیمانی.»

من هم نوشتم. یك هو حاجی شلوار زانو جر خورده اش را از پا كند و با یك شورت مامان دوز كه تا زانویش بود، ایستاد. همه جا خوردند و بعد زدیم زیر خنده. حاجی گفت:

«الان میرم تو لشكر می چرخم و به همه می گویم كه من نیروی تو هستم و با همین وضعیت می خواهی مرا بفرستی مرخصی تا پیش سر و همسر آبروم برود و سكه یه پول بشم!»

بعد محكم و با اراده راه افتاد. سلیمانی كه رنگش پریده بود، افتاد به دست و پا و دوید دست حاجی را گرفت و گفت:

«نرو! باشد. می گویم تا به شما لباس بدهند!»

حاجی گفت: «نشد. باید به كل گردان لباس نو بدهی. والله می روم. بروم؟»

سلیمانی تسلیم شد و ساعتی بعد همه ما نو و نوار شدیم، از تصدق سر حاجی مهیاری!

حاج علی اكبر ژاله مهیاری در زمستان سال 80 به رحمت خدا رفت و در نزدیكی پسر شهیدش علیرضا در بهشت زهرای تهران به خاك سپرده شد. او هفت سال در جبهه بود

روحش شاد و یادش گرامی

بخش فرهنگ و پایداری تبیان


منبع : کتاب رفاقت به سبک تانک

اللّهمّ عرّفنی نفسک فانّک إن لم تعرّفنی نفسک لم أعرف رسولک اللّهمّ عرّفنی رسولک فانّک ان لم تعرّفنی رسولک لم اعرف حجّتک

حافظ از دست مده دولت این کشتی نوح / ور نه طوفان حوادث ببرد بنیادت

تشکرات از این پست
دسترسی سریع به انجمن ها