پاسخ به:کوتاه و خواندنی > لطائف
دوشنبه 4 بهمن 1389 6:02 PM
مگر پايين نياييد ...
تا سر و كلهي ميگهاي عراقي در آسمان جبهه پيدا ميشد، كربلايي پير، چوب دستياش را در هوا ميچرخاند و شروع ميكرد به فرياد زدن كه: «اي بر پدرتان لعنت! سر ظهري نميگذاريد يك چرت بخوابيم. مگر پايين نياييد و دستم بهتان نرسد. به من ميگويند شير پير.» اگر يك دفعهي ديگر اين طرفها پيدايتان شود، داغتان را بردل عمو صدام ميگذارم.
در همين موقع بچهها ميآمدند و ميگفتند: «بيا پير! ولشان كن، حالا اينها ناداني كردند، شما به بزرگي خودتان ببخشيد.» بعد هم رو به ميگهاي عراقي ادامه ميدادند: «شما هم برويد ديگر، هنوز كربلايي را نميشناسيد، او كسي است كه وقتي عمليات ميشود، تسويه ميگيرد و به عقب ميرود...» با شنيدن اين جملات، كربلايي نگاهي خشمگين به بچهها ميانداخت و به شوخي با چوب دستياش دنبالشان ميكرد.
منبع :كتاب فرهنگ جبهه (شوخي طبعي ها) - صفحه: 60