پاسخ به:کوتاه و خواندنی > لطائف
دوشنبه 4 بهمن 1389 6:01 PM
مردم آزاري
وقتي بيخوابي ميزد به سرمان، دلمان نميآيد بگذاريم بقيه راحت بخوابند! به هر بهانهاي ميرفتيم بالاي سرشان و از جا بلندشان ميكرديم.
يك بار حوالي اذان صبح رفتم سراغ رفيقي كه خيلي آدم رك و بيرودربايستي بود. چند بار شانهاش را تكان دادم و آهسته گفتم: « هي هي آفتاب زدها! بلند شو. »
چشمتان روز بد نبيدند؛ يك مرتبه پتو را كنار زد و با صداي بلند فرياد زد كه: « مرد حسابي بگذار بخوابم. به من چه كه آفتاب زده، شايد آفتاب دلش بخواهد نصب شب بزند. من هم بايد نصف شب بلند بشوم. عجب گيري افتاديمها!»
منبع :مجله جاودانه ها - صفحه: 36