پاسخ به:کوتاه و خواندنی > لطائف
دوشنبه 4 بهمن 1389 5:58 PM
ماسك شيميايي
عمليات خيبر شروع شده بود و ما در منطقه ي طلائيه مشغول خدمت بوديم كه بمبهاي عراقي بر سر ما ريخته شد. من همراه چند تن از دوستان، براي در امان بودن از تير و تركش دشمن، داخل يكي از تانكها پناه گرفتيم. بالاخره يكي از دوستان طاقت نياورد و گفت: «يعني اين همه توپ كه ميزنند، هيچكدام عمل نميكند؟!» بلافاصله بعد از گفتن اين حرف به بيرون رفت و خيلي سريع برگشت و گفت: «دشمن تعدادي گلولهي شيميايي به منطقه زده است».
يكي از بچهها به نام «جواد زادخوش» گفت: «شنيدهام براي جلوگيري از شيميايي شدن، پارچهاي را خيس كرده و مقابل دهان و بيني خود ميگيرند.» خيلي سريع براي يافتن دستمال خيس از تانك بيرون آمده و به سمت سنگر دويديم. داخل سنگر، هركس به دنبال آب و دستمال ميگشت كه جواد ظرف آبي را روي پتويي ريخت و گفت: «بچهها بياييد و هريك گوشهاي از اين پتو را جلوي دهان و بينيتان بگيريد».
ناگهان متوجه شديم كه بوي پتو از بوي شيميايي هم بدتر است. چون ظهر همان روز مقداري آبگوشت روي آن ريخته بود و بچهها آن را همانطور جمع كرده و در گوشهاي گذاشته بودند تا در فرصتي مناسب بشويند.
خلاصه، جواد در اين موقعيت با خنده گفت: «مثل اينكه اين پتو هم شيميايي شده است؟!» اينجا بود كه هراس از گاز شيميايي با شليك خندهي ما از بين رفت.