پاسخ به:کوتاه و خواندنی > لطائف
دوشنبه 4 بهمن 1389 5:47 PM
عمليات گراز گيري
نزديك كارون بوديم ! اكبر كاراته، بيل و كلنگي برداشت و رفت پشت آشپزخونه. حاجي گفت: «اكبر چيكار داري؟» گفت: «ميخوام گراز بگيرم» و تا ظهر گودالي رو كَند و سرشو با برگهاي نخل پوشاند. منتظر بود شب بشه و گرازي بيفته تو گودال.
شام كه خورديم اكبر كاراته گفت: «بچهها بريم گرازو بگيريم!» و بعد، از سنگر رفت بيرون. بچهها هم رفتند تا اكبر رو در گرازگيري همراهي كنند. نزديك آشپزخونه بوديم كه صداي آه و نالهاي رو شنيديم.
اكبر گفت: «صداي گراز بيزبونه» و دويد طرف گودال. نزديك گودال كه رسيديم صداي آدميرو شنيديم. ايستاديم و خوب گوش كرديم. صداي آشپز بود. رفتيم جلوتر و درست گودالو نگاه كرديم. خود آشپز بود. اكبر كاراته قاه قاه خنديد و گفت: «تو اينجا چيكار ميكني؟» آشپز داد زد: « آمدهام سر تورو ببرّم! كله شق!»
خواسته بود استخوانهارو بريزه كنار آب، افتاده بود تو گودال. جيغ و داد ميكرد و ميگفت: «اكبر كاراته! اگه دستم بهت نرسه!؟ خودم مياندازمت جلو گرازها تا درسته قورتت بدن. چرا بر و بر منو نگاه ميكنيد؟! بكشيدم بالا، مردم!».
اكبر كمك كه نكرد؛ هيچ؛ گفت: «اينم نشد گرازگيري» و رفت.
منبع :مجموعه خاطرات طنزدفاع مقدس(1)
راوي : محسن صالحي حاجي آبادي