پاسخ به:کوتاه و خواندنی > لطائف
دوشنبه 4 بهمن 1389 1:35 PM
شفاعت
شب عمليات محرم بود. مهياي رفتن به منطقهي عملياتي بوديم. بازار استغاثه و راز و نياز و شفاعت و وصيت گرم بود. دوستي داشتيم قلچماق به نام ابوالحسن چنگيزي، واقعاً گاهي اوقات مغولي رفتار ميكرد. آن شب از ميان جمع، مچ دست مرا گرفت و آورد به گوشهاي خلوت يقهام را گرفت و گفت: مرا شفاعت ميكني يا همينجا مغزت را متلاشي كنم؟ گفتم: «اختيار داريد، كي جرأت داره بالاي حرف شما حرفي بزنه قربان!».
منبع :كتاب فرهنگ جبهه (شوخي طبعي ها) - صفحه: 275