پاسخ به:کوتاه و خواندنی > لطائف
دوشنبه 4 بهمن 1389 12:46 PM
بلندشو
اگر ما نعش نميشديم صبح را به ظهر، ظهر را به شب و شب را در رختخواب به صبح ميرساند. خيلي بيحال بود، چشمت كه به او ميافتاد بياختيار خميازه ميكشيدي، و احساس خستگي و رنجوري به تو دست ميداد، و دلت ميخواست فقط بخواني، ولي در آن فضا جاي خلوت و خالي از سكنهاي پيدا نميشد تا در خواب ناز فرو بروي، بچهها بلايي بر سر فرد خواب آلوده ميآورند، كه اگر هم ميخوابيد، بدون شك يكسره خواب بد ميديد و مرتب، هراسناك از خواب ميپريد، چشمش كه گرم ميشد، «طغاي» دسته بالاي سرش ميآمد و صدا ميزد: ببين! ببين! و شانههايش را آنقدر تكان ميداد تا بيدار شود، بعد ميگفت: «بلند شو! يك كمي استراحت كن، دوباره بخواب پسرم! حالا ساعت چند بود؟ يازده صبح! و يا اينكه ميگفت: «پاشو، پاشو! و بنده خدا از جا ميپريد كه «چيه، چيه؟» و او با بيخيالي و خونسردي ميگفت: «هيچي! برادر فلاني ميخواست بيدارت كند، گفتم ولش كن گناه داره، تازه خوابيده!».
منبع :كتاب فرهنگ جبهه (شوخي طبعي ها) - صفحه: 51