0

درسی از بهلول

 
alibeiki
alibeiki
کاربر نقره ای
تاریخ عضویت : بهمن 1387 
تعداد پست ها : 1003
محل سکونت : تهران

درسی از بهلول
چهارشنبه 21 اسفند 1387  10:36 AM

درسی که بهلول به جنید بغدادی داد
شیخ « جنید بغدادی » به عزم سفر از شهر بغداد بیرون رفت و مریدان به دنبال او می رفتند .

شیخ از احوال بهلول پرسید. مریدان گفتند :
- او مرد دیوانه ای است ، با او چکار داری؟ !
جنید گفت :
- مرا با بهلول ، کاری است .
جستجو کردند. او را در صحرایی یافتند و شیخ را پیش او بردند .
هنگامی که جنید پیش رفت ، دید بهلول خشتی را زیر سر نهاده و خوابیده است. از چنین کاری در حیرت ماند .
سلام کرد. بهلول جوابش داد و پرسید :
- چه کسی هستی ؟
گفت :
- منم؛ جنید بغدادی .
بهلول پرسید :
- همان شیخی که مردم را ارشاد می کند؟
- آری .
بهلول پرسید :
- آداب طعام خوردن خود را می دانی؟
- آری می دانم .
- چگونه می خوری؟
جنید بغدادی پاسخ داد :
- اول بسم ا... می گویم و از جلوی خود غذا می خورم ، و لقمه کوچک بر می دارم و به طرف راست دهانم می گذارم و آهسته می جویم و به لقمه دیگران نظر نمی کنم و در خوردن از یاد حق غافل نمی شوم و هر لقمه که می خورم الحمدالله می گویم و در اول و آخر غذا دست می شویم .
بهلول برخاست و گفت :
- تو می خواهی که مرشد خلق باشی و طعام خوردن خود نمی دانی!؟
و به راه خود رفت .
پس مریدان شیخ را گفتند .
- ای شیخ! این مرد دیوانه است !
جنید گفت :
- دیوانه به کار خویش هوشیار است و سخن راست از دیوانه باید شنید .
بعد به دنبال بهلول روان شد و گفت :
- مرا با او کار است .
چون بهلول اندکی راه برفت، بر زمین نشست. شیخ دو مرتبه پیش او آمد و در کنارش قرار گرفت و گفت :
- شیخ بغدادی هستم که آداب طعام خوردن خود را نمی داند !
بهلول پرسید :
- آیا آداب سخن گفتن خود را می دانی ؟
گفت :
- آری .
- چگونه سخن می گویی؟
جنید پاسخ داد :
- سخن را به اندازه می گویم؛ بی موقع و بی حساب حرف نمی زنم و به قدر فهم شنوندگان می گویم و مردم را به خدا و رسول دعوت می کنم و چندان نمی گویم که مردم از من ملول گردند .
بهلول گفت :
- طعام خوردن که جای خود داشت؛ اینک دانستم که سخن گفتن هم نمی دانی !
پس از جای برخاست و دوباره شیخ را به حال خود گذاشت و رفت .
مریدان گفتند :
- یا شیخ ! دیدی که این مرد دیوانه است. تو از آدم دیوانه ، چه توقعی داری؟
جنید به آرامی جواب داد :
- مرا با او کاری است که شما نمی دانید .
و دیگر بار به دنبال بهلول حرکت کرد تا به او رسید .
بهلول گفت :
- تو از من ، چه می خواهی ؟ ای شیخ! تو آداب خوردن و سخن گفتن خویش را نمی دانی ، آیا از آداب خوابیدن آگاهی داری؟
- بلی؛ آگاهی دارم !
- چگونه می خوابی؟
جنید گفت :
- چون از نماز اعشاء و دعای آن فارغ می شوم لباس خواب می پوشم .
... سپس آنچه از آداب خوابیدن بود که از حضرت رسول(ص) رسیده بود ، بیان نمود .
در پایان سخنانش ، بهلول گفت :
- دانستم که آداب خوابیدن همه نمی دانی !
و خواست برخیزد که جنید دامن لباسش را گرفت و گفت :
- ای بهلول ! برای خدا این ها را به من بیاموز !
بهلول گفت :
- تا کنون که ادعای دانایی می کردی ، از تو کناره می گرفتم؛ اما حال که به نادانی خویش معترف شدی ترا بیاموزم. این ها که تو گفتی فرع است و اصل در خوردن آن است که :
لقمه حلال باید خورد و اگر غذای حرام را صدها نوع از این آداب که گفتی ، به جای بیاوری ، فایده یا ندارد و سبب تاریکی دل شود .
جنید که خوشحال شده بود ، گفت :
- خداوند پاداش نیکویی به تو دهد !
بهلول گفت :
- در سخن گفتن ، باید که دل پاک باشد و نیت درست گردد و برای هدفی از آن خدا باشد؛ که از برای هدفی دنیایی سخن بگویی یا بیهوده و هرزه حرف بزنی هر کلام تو وبال گردنت خواهد شد. در چنین هنگامی سکوت و خاموشی بهتر و نیک تر است .
اما آداب خوابیدن را هم بشنو :
البه حرف هایی که در این باره بر زبان آوردی ، فرع می باشد و اصل این است که کینه مسلمانان و حب دنیا و مال دنیا در دل تو نباشد .
جنید ، دست بهلول را بوسید و او را دعا کرد .
تشکرات از این پست
دسترسی سریع به انجمن ها