مي روم تا در ره محبوب خود قربان شوم
می روم تا در ره محبوب خود قربان شوم
سر جدا اندر لب شط با لب عطشان شوم
453
من سرخی خاک جبهه ها را بوسم
خاک ره مردان خدا را بوسم
بوسد چو امام دست و بازوی مرا
من خاک شوم دست امام مقتدا را بوسم
454
دو چشم تیز بینم را مبندید
که تا مردم ببینند چشم بازم
که هرگز کورکورانه نرفتم
بسوی جبهه تا جان را ببازم
455
شیون مکن مادر در مرگ خونبارم
بگذر ز من دیگر شوق خدا دارم
گر کشته گردیدم در جبهه ها مادر
بهرم مکن زاری بهرم مزن بر سر
یک پرچم سبزی بر خانه زن مادر
بهرم چراغان کن این کوچه را یک سر
456
این که در خاک کنون خفته منم
همچنان لاله گلگون کفنم
نام "فرهاد کشانی" است مرا
گر چه بسته است زبان سخنم
در بهاران جوانی در خاک
خفته ام بین که شهید وطنم
جان و دل بر کف و در جبهه شدم
تا نگویید که پیمان شکنم
457
خوش جبهه ایست حیف که گلچین روزگار
فرصت نداد که ریشه ی کفار برکنیم
462
من از پیش شما ای دوستان با وفا رفتم
پی دیدار معشوقم شهید کربلا رفتم
ندای ارجعی را گفته ام لبیک با جانم
زن و فامیل و فرزندم سپردم به خدا رفتم
463
شهید راه وطن این منم که در خاکم
ز دهر دیده فرو بسته ام در افلاکم
بامر حق بخروش آمدم سوی باطل
بجنگ کفر من آن حق پرست بیباکم
طمع به خاک وطن داشت خصم و غافل بود
که در برابر او سخت کوش و چالاکم
اگر چه کشته آزادی وطن گشتم
کنون بخاک سیه سر نهاده صد چاکم
ز خون من پس از این لاله روید و گوید
به تربتم چه نشستی مجو که غمناکم
شهید راه وطن مست عشق خق باشم
که بی نیاز بتابوت و چوبه تاکم
465
دوست ندارم که در حجله بختم به سعادت برسم
دوست دارم که در سنگر عشقم به شهادت برسم
466
در نماز عشق رخساره بخون آلوده ام
در حلبچه بر مقام خویشتن آسوده ام
گر نبودم تربتی از کربلا تا بوسمش
خود طریق کربلای عشق را پیموده ام
در بهار آرزو هر گل برون از خاک شد
من گلی هستم که در خاک وطن بغنوده ام
467
می روم تا در ره محبوب خود قربان شوم
سر جدا اندر لب شط با لب عطشان شوم
می روم تا عالمی از کار خود محزون کنم
صحنه کرب و بلا از خون خود گلگون کنم
شهید راه وطن این منم که در خاکم
ز دهر دیده فرو بسته ام در افلاکم
بامر حق بخروش آمدم سوی باطل
بجنگ کفر من آن حق پرست بیباکم
طمع به خاک وطن داشت خصم و غافل بود
که در برابر او سخت کوش و چالاکم
اگر چه کشته آزادی وطن گشتم
کنون بخاک سیه سر نهاده صد چاکم
ز خون من پس از این لاله روید و گوید
به تربتم چه نشستی مجو که غمناکم
شهید راه وطن مست عشق خق باشم
که بی نیاز بتابوت و چوبه تاکم