0

ادبیات دفاع مقدس

 
amuzesh2005
amuzesh2005
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مهر 1387 
تعداد پست ها : 6524
محل سکونت : آذربایجانشرقی

پاسخ به:ادبیات دفاع مقدس
شنبه 2 بهمن 1389  3:02 PM

شبي به رنگ گل سرخ
 
شب، شب عملیات است. شب پرواز. شب همخوانی ستاره ها با گلهای سرخ. شبی که فرشته ها دائماً بین آسمان و زمین در پروازند. شبی که مرثیه ها و ناله ها به بار می نشینند. آسمان پوشیده از ستاره است و چشمان مهتابی، مهتاب هر آن در انتظار چیدن گلی است. هیچ کس آرام و قرار ندارد. چهره ها همه خندانند. کوچک و بزرگ همدیگر را در آغوش گرفته اند. ممکن است آنکه در آغوش توست فردا بر بال ملائک باشد.
ممکن است دستی که در گردن توست، فردا بهشتی شود. گلها با آنها شب زنده داری می کنند. هر کس به کاری مشغول است. یک نفر گوشه تاریکی خزیده است با خدا درد دل می کند. خدایا این دفعه ما را بپذیر. یکی دیگر با حال و احوال خاص خودش وصیتنامه می نویسد: یکی التماس می کند.
خدایا! این دفعه ما را بپذیر، یکی دیگر با حال و احوال خودش وصیتنامه می نویسد. یکی التماس می کند به فرمانده که من هم می خواهم بیایم. دیگری هم به آنکه بیشتر نورانی است، التماس می کند تا قول شفاعت بگیرد. زمین چهره هایشان را خوب به خاطر می سپارد. آن طرفتر جشن است. جشن حنابندان. همه لباسهای نو پوشیده اند. حجله شهادت تا لحظاتی دیگر مهیا می شود. قلبها مهیاست. خاکریزها دل توی دل ندارند. رنگین کمان عاشقی بر پیشانی ها بسته می شود.
تا لحظاتی دیگر زمین میزبان فرشته ها می شود. خوبان گلچین می شوند. مگر انتظار چقدر باید طولانی شود. برادران تعاون می آیند. باید از هر چیز این گوی خاکی دل کند. تنها نشان تو پلاکی ست که نشان قلب توست. دل بریدن از این دنیا برای اینان آسان است. چیزی ندارند که در گرو این عجوزه بگذارند. به هرجا که می نگری، نور است و صحبت عشق. فضا از بوی دعایشان عطرآگین شده است. اینجا صحبت از وصل است. آنان که خود می دانند که می روند، خیالشان از همه راحت تر است. لحظاتی می گذرد. باید قرآن را بوسید و از او کمک طلبید. رو به خط به راه می افتی. جایی که باید مرز دلت را با شهادت تعیین کنی، جایی که دیگر تکلیف تو را می طلبد.
جایی که ممکن است فرشته ها به تو لبخند بزنند و با بال خویش دست تو را بگیرند. در ستون قرار می گیری. رو به افق هر گام که بر می داری، به دروازه بهشت نزدیکتر می شود. افق زیباست، خاصه اگر خونین باشد. به خاکریزها می رسی. اسبهایشان را زین کرده اند برای استقامت. چهره ها را خوب می نگری. دلت نمی آید فکر کنی کسی از اینان شهید خواهد شد. هرچه می نگری سیر نمی شوی. از خاکریزها می گذری به میدان مین به معبرهای گشوده می رسی. چند گام به جلو می نهی. اینجا چقدر روشن است.
همه چیز به رنگ نور است. ستاره ها هم آمده اند. خورشید آنجا چه می کند؟ سایه ها چرا فرار می کنند؟ گام زدن چقدر آسان است. آسمان تا کناره های زمین آمده است. دورترها کرانه تا کرانه دل چیده اند. اینجا نقطه رهایی است ابتدای پرواز! آغاز سوز و گداز! اسب سپیدی با دو بال تو را به انتظار نشسته است. کسی با نوایی دلربا تو را با قلبی شکافته به خویش می خواند.

حمید وحیدی
تشکرات از این پست
دسترسی سریع به انجمن ها