سيد شهيدان اهل قلم از زبان سيد محمد شجاعى و عليرضا قزوه -- مرد تر از مرد!
قره العین من آن میوه دل یادش باد
که چه آسان بشد و کار مرا مشکل کرد
ساروان بار من افتاد خدا را مددى
که امید کرمم همره این محمل کرد
در این حال و روز که بندها ترنم ماندن دارند و زنجیرها سرود نشستن مى خوانند، کندن چه کار سترگى است، پر کشیدن چه باشکوه است و پیوستن چه شیرین و دوست داشتنى. کاش با تو بودیم وقت قرآن انتخاب تو با انتخاب حق.
کاش با تو بودیم آن زمان که دست از این جهان مى شستى و رخت خویش از این ورطه بیرون مى کشیدى. کاش با تو بودیم آن زمان که فرشتگان، تو را بر هودج نور مى گذاشتند و بالهاى خویش را سایبان زخمهاى روشن تو مى کردند.
کاش با تو بودیم آن شام آخر که سالارمان، ماه بنى هاشم (ع) به شمع وجود تو پروانه سوختن داد. گریه ما، نه براى رفتن تو، که براى جا ماندن خویش است. احساس مى کنم که در این قیل و مقال، چه قال گذاشته شده ایم، چه از پا افتاده ایم، چه در راه مانده ایم، چه در خود فرو شکسته ایم. احساس مى کنم آن زمان که تو دست بر زانو گذاشتى و یا على گفتى، ما هنوز سر بر زانو نهاده بودیم. گریه ما نه براى «رجال صدقوا ما عاهدوا الله» است، گریه ما، نه براى «فمنهم من قضى نحبه» است، گریه ما، گریه جگرسوز «فمنهم من ینتظر» است.
اى خدا! به حق آن امام منتظرت، نقطه شهادتى بر این جمله طویل انتظار ما بگذار که طاقتمان سر آمده است، تابمان تمام شده است، توانمان به انتها رسیده است، کاسه !صبرمان سرریز شده است و خیمه انتظارمان سوخته است.
مرتضى! اى همسفر شبهاى تابناک مدینه!
مگر نه ما یک ماه تمام، پا به پاى هم طواف کردیم مگر نه ما یک ماه تمام در کوچه پس کوچه هاى مکه و مدینه، چشم در چشم در غربت ولایت گریستیم؟
مگر نه ما یک ماه تمام، نفس در نفس به مناجات نشستیم و شهادت هم را از خداى هم خواستیم این چه گرانجانى بود که نصیب من شد و آن چه سبکبالى که نصیب تو.
چرا به خدا نگفتى که خارهاى گل را نتراشد چرا به خدا نگفتى که میوه هاى نارس و آفت زده را هم دور نریزد چرا به خدا نگفتى که براى چیدن گل، بر روى علفهاى هرز پا نگذارد چرا به خدا نگفتى که پشت در هم کسى ایستاده است؟
چرا به خدا نگفتى...
اما اکنون از این شکوه ها چه سود؟ تو اینک بر شاخسار بلند عرش نشسته اى و دست نگاه ما حتى به شولاى شفاعتت نمى رسد.
مرتضى، دست فروتر بیار و این دست خسته را بگیر. شاخه ها را خم کن تا در این بال شکسته نیز اشتیاق پرواز و امید وصال، زنده شود.
درد ما، درد فاصله ها نیست. مرتضى! قبول کن که تو در اینجا و در کنار ما هم اینجایى نبودى. دماى جان تو با آب و هواى این جهان سازگارى نداشت.
کدام ظرف در این جهان مى توانست این همه اخلاص را پیمانه کند، کدام ترازو مى توانست به توزین این همه انتظار بنشیند؟
کدام شاهین مى توانست این همه شور و عشق را نشان دهد؟
کلامت از آن روى بر دل مى نشست و روایتت از آن جهت رنگ حقیقت داشت که از سر وهم و گمان سخن نمى گفتى. دیده هاى خویش را به تصویر مى نشستى.
از نردبان معرفت، بالا رفته بودى و براى ما کوتاه قدان این سوى دیوار، این سوى حجابهاى هزار تو، وادى نور را جزء به جزء روایت
مى کردى و همین شد که نماندى. و همین شد که برنگشتى و پایین نیامدى.
چرا برگردى؟
کدام عاقلى از وحدت به کثرت مى گریزد؟
کدام بیننده تماشاجویى از نور به ظلمت پناه مى برد؟
کدام جمال پرستى چشم از زیبایى محض مى شوید کدام پرنده زنده اى قفس را به آسمان ترجیح مى دهد؟
اى یکه سوار شرف، اى مردتر از مرد!
بالایى من! روح تو در خاک چه مى کرد؟
مى گفت برو، عشق چنین گفت که برگرد
دیروز یکى بودیم با هم، ولى امروز
تو نور تر از نورى و من گردتر از گرد
یک روز اگر از من و عشق تو بپرسند
پیغمبرتان کیست، بگودرد، بگو درد
اى سرخ تر از سرخ! بخوان سبزتر از سبز
آن سوى، درختان همه زردند همه زرد
اى دست و زبان شهدا، هیچ زبانى
چون حنجره ات داغ مرا تازه نمى کرد
* علیرضا قزوه (نویسنده و شاعر معاصر)
روزنامه جوان