0

ادبیات دفاع مقدس

 
amuzesh2005
amuzesh2005
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مهر 1387 
تعداد پست ها : 6524
محل سکونت : آذربایجانشرقی

پاسخ به:ادبیات دفاع مقدس
شنبه 2 بهمن 1389  2:29 PM

بوي ريواس

هنگامه جنگ، زن‌ها و مردها می‌میرند. آنان امکان دفاع از خود را ندارند.

اما در این میان، کودکان هرگز امکان دفاع از خود را نمی‌یابند.آنان در خانه‌های خود زیر موشک و رگبار دشمن جان می‌بازند.

این مرثیه را با یاد خردسالان خوزستانی، به همه کودکان جنگ از لبنان تا فلسطین تقدیم می‌کنیم.

بوی ریواس می‌داد. همه تنش انگار عطر ریواس داشت. من داشتم درس فردایم را حاضر می‌کردم که یه‌هو ، ناغافل آمد تو. شکل خودم بود. با یک چادر عربی و شله که گردی صورتش را گذاشته بود بیرون. نمی‌دانم چطور شناختمش ، شاید چون شکل خودم بود.

بغلش کردم ، گفتم : "یما ، یما."
سفت بغلم کرد. نشاندم روی پاهایش. یک لحظه فکر کردم انگار همه عمر توی بغل یمایم نشسته بوده‌ام."
مادرم گفت : "درس داشتی ، مزاحمت شدم." گفتم : "یما ... یما درس ندارم.

تو را می‌خواهم. منتظر تو بودم."
یمایم شروع کرد عربی حرف زدن. داشت حرف بچگی هایم را می‌زد.

نخل‌ها ، خوب یادم می‌آید.

پدرم خودش را با طناب محکم بسته بود روی نخل و همان بالا داشت رطب می‌چید و من همین پایین نشسته بودم توی سبد یمایم بازی می‌کردم.

یما داشت حصیر می‌بافت و زیر لب برای من آواز می‌خواند.

بعد نمی‌دانم چرا آسمان سیاه شد. انگار که همه وسعت آسمان شده باشد سایه. زن‌ها داد می‌زدند "طیاره ... طیاره". آسمان شده بود طیاره. صدای ممتد بوق به غرش طیاره آمیخته بود. مردها از نخل‌ها آمده بودند پایین.

نخل‌ها سر به آسمان داشتند. نخل‌ها دیده‌بان همه روستا شدند.

طیاره‌ها یک دفعه دهان گشودند.

آسمان سیاه‌تر شد. جسم‌های بزرگ و نوک تیز با شتاب می‌آمدند سمت ما.

من توی سبد بودم. گریه می‌کردم. یمایم را می‌خواستم. جسم‌ها که رسیدند روی زمین ، همه چیز ، انگار همه هستی شد آتش. شد دود. همه نخلستان ، همه زمین ، همه آدم‌ها ، سوخته ، دود شدند ، رفتند به آسمان.

دستم را محکم به سبد گرفتم. جیغ می‌کشیدم. گریه می‌کردم.

پرت شده بودم روی آب ، روی شط و شط داغ. از دستهایم خون می‌آمد.

دستهایم از چیزهای آهنی ریز می‌سوخت و خون می‌آمد. صورتم زخم بود. دستهایم را می‌کردم توی آب و یمایم را صدا می‌کردم.

یمایم نبود. پدرم نبود. همه نخلستان انگار نبود. همه جا دود بود و آتش.

فریاد زن‌ها ، فریاد مردها که توی آتش داشتند می‌سوختند و خاکستر می‌شدند.

یما ... یما ... یما ...

بیدار که شدم ، جای دیگری بودم. نخل نبود. شط هم نبود. دیوارهای روشن و سقف بلند سفید بود. یک یمای سفید هم بود. به یمای سفید پوش غریبی کردم.

اخم کردم و بعد برای یمای سفید پوش گریه کردم.


***
حالا سالها است زیر سقف و دیوارهای دیگری هستم. نشسته‌ام زیر درخت انار، درس فردایم را حاضر می‌کنم. نمی‌دانم یک دفعه از کجا بوی ریواس آمد. بوی مادرم : یما.

تشکرات از این پست
دسترسی سریع به انجمن ها