0

حکایت

 
hasan119
hasan119
کاربر طلایی2
تاریخ عضویت : مرداد 1388 
تعداد پست ها : 3549
محل سکونت : تهران

حکایت
جمعه 1 بهمن 1389  11:26 AM

نام کتاب : حکایت
نويسنده : نا مشخص
حجم : 362 کيلو بايت
دسته بندي : داستان

فرمت : pdf
صفحات : 64
رمز عبور : رمز عبور ندارد.
منبع : Jetfa

 توضيحات :  برای روز مبادا، یک جور وصله های مانوس می زنیم. تو از آنها مواظبت می کنی، و مرا می نشانی به روبروی آسمان که همیشه حصاری کهنه و نه اما فرسوده است. بعد، قدم بر میداری، چون مه دور می شوی، مثل آینه کدر و غیر ملموس می شوی. برای روز مبادا، فراموش نمی کنی نامت فا باید باشد، باید فا بمانی، اینطور که من میدانم، و نه ریزشی از برگ بر جاده های صاف و ساده ی این همه دوری ...


تشکرات از این پست
دسترسی سریع به انجمن ها