0

ياران ‌نرسيدند ‌به ‌‌داد ‌سخن ‌من‌

 
daneshmandan
daneshmandan
کاربر نقره ای
تاریخ عضویت : تیر 1389 
تعداد پست ها : 2202
محل سکونت : بوشهر

ياران ‌نرسيدند ‌به ‌‌داد ‌سخن ‌من‌
پنج شنبه 30 دی 1389  10:38 PM

نقد و بررسي‌ مباني‌ فلسفي‌ افكار بيدل‌ در پرتو انديشه‌هاي‌ برگسون:
 
مقاله‌اي‌ كه‌ در پي‌ مي‌آيد تلخيص‌ شده‌ اثري‌ است‌ كه‌ با عنوان‌ «Bedilinthe light of Berg»‌

به‌ دست‌ علامه‌ اقبال‌ لاهوري‌ نگاشته‌ شده‌ و اصل‌ نسخه‌ آن‌ هم‌ اكنون‌ در موزه‌ اقبال‌ نگهداري‌ مي‌شود. اين‌ متن‌ توسط‌ دكتر تحسين‌ فراقي‌ استاد ادبيات‌ اردو، شرق‌شناس‌ و پژوهشگر حوزه‌ اقبال‌شناسي‌ جستجو، احيا و تدوين‌ شده‌ است. همچنين‌ تلاش‌ ارزشمند علي‌ بيات‌ در ترجمه‌ شيواي‌ متن‌ از زبان‌ اردو قابل‌ تقدير است. ‌
 

دكتر فراقي‌ خود نيز در كنار ترجمه‌ به‌ زبان‌ اردو و متن‌ اصلي‌ كه‌ به‌ زبان‌ انگليسي‌ است‌ مقدمه‌ در خوري‌ بر آن‌ نگاشته‌ است. دكتر فراقي‌ مي‌نويسد: «اقبال‌ از آغاز بلوغ‌ فكري‌ خود تا واپسين‌ لحظات‌ زندگي‌ از شعر و تفكر پوياي‌ بيدل‌ به‌ تعريف‌ و تمجيد پرداخته‌ است‌ اما نبايد چنين‌ پنداشت‌ كه‌ علامه، تصوف‌ بيدل‌ را به‌ طور كامل‌ پذيرفته‌ بلكه‌ وي‌ به‌ جنبه‌ تنزل‌ (Descent) از مقامات‌ تصوف‌ بيدل، كه‌ در آن‌ براي‌ عقيده‌ همه‌ اولياي‌ صوفيه‌ تبليغ‌ عمده‌اي‌ مي‌شود و همين‌ نكته‌ نيز در نزد اقبال‌ كاملا با روح‌ اسلام‌ در تضاد است‌ اعتراض‌ نموده‌ است.

در اين‌ مقاله‌ علامه‌ با ارائه‌ يك‌ بيت‌ از بيدل‌ تلاش‌ كرده‌ است‌ ثابت‌ كند كه‌ بيدل‌ به‌ رستاخيز به‌ شكل‌ مرسوم‌ نگاه‌ نمي‌كرده‌ است‌ در حالي‌ كه‌ براي‌ درك‌ صحيح‌ و حل‌ اين‌ بحث‌ نگران‌كننده‌ بايد نظريه‌ زمان‌ بيدل‌ را در نظر داشت. در حقيقت‌ بيدل‌ كائنات‌ را يك‌ واقعه‌ واحده‌ مي‌نامد و معتقد است‌ كه‌ همه‌ چيز در زمان‌ حال‌ است‌ و ماضي‌ و مستقبل‌ فقط‌ تغيرات‌ هستند.

غم‌ مستقبل‌ و ماضي‌ است‌ كانرا حال‌ مي‌نامي‌

نقابي‌ در ميان‌ است‌ از غبارش‌ پيش‌ و پس‌ اينجا.‌

در شماره بعدي‌ گزيده‌ نظرات‌ دكتر فراقي‌ در باب‌ سخن‌ اقبال‌ خواهد آمد و همراه‌ با آن‌ چشم‌ به‌ راه‌ نظرات‌ و نقدهايي‌ خواهيم‌ بود كه‌ مايه‌ تعاملات‌ مفيد و راهگشايي‌ در اين‌ مقوله‌ باشد. ‌


ميرزا عبدالقادر بيدل‌ اكبرآبادي‌ متفكري‌ والا مقام‌ بود . شايد بتوان‌ گفت‌ وي‌ بزرگترين‌ شاعر متفكري‌ بود كه‌ در هند بعد از دوره‌ «شنكر اچاريه» پديد آمد. بايد دانست‌ كه‌ شنكر اچاريه‌ يك‌ منطق‌دان‌ ماهر بود كه‌ با تشريح‌ موشكافانه‌ احساسات‌ تجربي‌ انسان، سعي‌ در نماياندن‌ هستي‌ عالمگير واقع‌ در وجود او دارد. در حالي‌ كه‌ درست‌ بر عكس‌ آن‌ براي‌ بيدل‌ ـ بيدل‌ شاعر ـ عمل‌ تشريح، يك‌ فعل‌ آزاردهنده‌ غيرهنري‌ است‌ و نگرش‌ لطيفانه‌ به‌ دنياي‌ محسوسات‌ را بيشتر مي‌پسندد. وي‌ به‌ آن‌ هستي‌ عالمگير وجود ما، فقط‌ از نقطه‌ نظري‌ كه‌ لايق‌ آن‌ باشد، مي‌نگرد:‌

ز موج‌ پرده‌ به‌ روي‌ حباب‌ نتوان‌ بست‌ ‌

تو چشم‌ بسته‌اي‌ بي‌ خبر نقاب‌ كجاست‌ ‌

[توضيح:] موج‌ نمي‌تواند، چهره‌ دريا را بپوشاند، اي‌ بي‌خبر تو چشمان‌ خود را بسته‌اي‌ وگرنه‌ نقابي‌ در بين‌ نيست. ‌

گذشته‌ از اين، شاعر به‌ ياري‌ يك‌ بيت‌ شعر، از روح‌ زنده‌ خود ما را مطلع‌ مي‌سازد:‌

مي‌كشم‌ چون‌ صبح‌ از اسباب‌ اين‌ وحشت‌سرا ‌

تهمت‌ ربطي‌ كه‌ نتوان‌ بست‌ بر اجزاي‌ من‌ ‌

صبحگاه‌ در اصل‌ چيزي‌ جز توده‌اي‌ از ذرات‌ نامرتب‌ و درهم‌ و پيچيده‌ نور نيست، در حالي‌ كه‌ ما آن‌ را به‌ عنوان‌ يك‌ شيء منجمد و فشرده‌ يعني‌ به‌ مثابه‌ يك‌ واحد مادي‌ و مشخص‌ مي‌ناميم. بيدل‌ در اين‌ شعر مي‌گويد: ‌

«در بيابان‌ اين‌ دنيا، شرايط‌ و اوضاع‌ يك‌ اتهام‌ دروغين‌ از تركيبي‌ مادي‌ بر من‌ بسته‌ است‌ كه‌ طبيعت‌ من‌ نمي‌تواند پذيراي‌ آن‌ باشد.»‌

ذهن‌ كثيرالجهات‌ و ممتاز بيدل‌ كه‌ مي‌توان‌ گفت‌ تقريبا مراحل‌ تجارب‌ تمام‌ انديشمندان‌ را طي‌ كرده‌ است، امر بسيار قابل‌ توجهي‌ است. برگسون‌ نيز از جمله‌ همين‌ انديشمندان‌ است. بنابراين‌ اينجا توجه‌ علاقمندان‌ فلسفه‌ مغرب‌ زمين‌ را به‌ مواردي‌ كه‌ در افكار شاعرانه‌ بيدل‌ و برگسون‌ رنگهاي‌ مشتركي‌ وجود دارد، جلب‌ مـي‌كنم. در بررسي‌ نظم‌ بيدل‌ نبايد اين‌ حقيقت‌ را فراموش‌ كرد كه‌ از يك‌ چنين‌ شاعري‌ توقع‌ ارائه‌ يك‌ مكتب‌ منظم‌ و برنامه‌ريزي‌ شده‌ مابعدالطبيعه، بي‌انصافي‌ است؛ ذهن‌ شاعري‌ كه‌ بدون‌ پذيرفتن‌ مشكلات‌ عمل‌ تنظيم‌ و ترتيب، صرف‌نظر از جنبه‌هاي‌ مختلف‌ آن، چاره‌اي‌ جز دستيابي‌ به‌ يك‌ حقيقت‌ فرار ندارد. علاوه‌ بر ديگر نظريات‌ و افكار بيدل، نظريه‌ ديگري‌ كه‌ با افكار و نظريات‌ برگسون‌ نزديك‌ است‌ نظريه‌ واقعيت‌گرايي‌ ايشان‌ است‌ كه‌ تجربه‌ آن‌ را شاعر در طي‌ دوران‌ ارتقاء خويش‌ كسب‌ كرده‌ است.‌

اكنون‌ به‌ بررسي‌ تشابهات‌ فكري‌ برگسون‌ و بيدل‌ مي‌پردازيم‌ البته‌ ذكر اين‌ نكته‌ ضروري‌ است‌ كه‌ بيدل‌ از خود آثار فراواني‌ در نظم‌ و نثر به‌ يادگار گذاشته‌ و در مقاله‌ مورد مطالعه‌ از ديوان‌ ايشان‌ استفاده‌ شده‌ است‌ كه‌ خوشبختانه‌ يك‌ نسخه‌ خطي‌ از آن‌ ديوان‌ نزد نويسنده‌ موجود مي‌باشد؛ اين‌ نسخه‌ مشتمل‌ بر سي‌ هزار بيت‌ است. ‌

اولين‌ نكته‌ قابل‌ توجه‌ اين‌ است‌ كه‌ عقل‌ ما فقط‌ قادر به‌ درك‌ و لمس‌ سطح‌ بيروني‌ حقيقت‌ است‌ و توانايي‌ ورود بـــه‌ عــمـــق‌ آن‌ را نـــدارد. بـيــدل‌ ضـمــن‌ اصــرار خستگي‌ناپذير به‌ اين‌ مطلب‌ چنين‌ مي‌گويد:‌

موج‌ و كف، مشكل‌ كه‌ گردد محرم‌ قعر محيط‌

عالمي‌ بي‌تاب‌ تحقيق‌ است‌ و استعداد نيست‌

[توضيح:]«موج‌ و كف‌ قادر به‌ ديدن‌ در اعماق‌ اقيانوس‌ نيستند. يك‌ دنيا براي‌ ديدن‌ حقيقت‌ بي‌تاب‌ است‌ ولي‌ استعداد اين‌ كار وجود ندارد.»‌

سوال‌ اين‌ است‌ كه‌ بهترين‌ و شايسته‌ترين‌ راه‌ ادراك‌ حقيقت‌ كدام‌ است؟‌

در جواب‌ اين‌ سوال‌ شاعر مي‌گويد: ‌

بيدل‌ نشوي‌ بي‌خبر از سير گريبان‌ ‌

اينجاست‌ كه‌ عنقا ته‌ پا گشت‌ مگس‌ را ‌

[توضيح :]«اي‌ بيدل‌ به‌ باطن‌ خويش‌ بنگر ـ اين‌ همان‌ جائي‌ است‌ كه‌ عنقا (اين‌ لفظ‌ در اصطلاح‌ صوفيه‌ بعنوان‌ علامتي‌ براي‌ حقيقت‌ به‌ كار برده‌ مي‌شود) شكار مگس‌ مي‌شود.»‌

ولي‌ آن‌ اشراق‌ را چگونه‌ مي‌توان‌ به‌ دست‌ آورد؟ سيرت‌ و نشانه‌هاي‌ آن‌ كدامند؟ برگسون‌ و بيدل‌ هر دو جواب‌ اين‌ سوال‌ را يكسان‌ مي‌دهند. اين‌ اشراق، متعلق‌ به‌ نوع‌ نگرش‌ صوفيانه‌ نيست‌ كه‌ در حالت‌ جذبه‌ و مستي‌ اعـطـا شده‌ باشد؛ به‌ عقيده‌ برگسون‌ اين‌ نوعي‌ فكر روشن‌بينانه‌ است.‌

وقتي‌ كه‌ ام.لي.رائي‌ در برابر برگسون‌ چنين‌ اظهار كرد كه‌ تصادم‌ اصلي‌ بين‌ فكر عقلاني‌ Intellectual thought و فكر محسوس‌ Thought lived است، برگسون‌ در جواب‌ او پاسخ‌ داد كه: «به‌ نظر من‌ اين، اكنون‌ هم‌ عقل‌گرايي‌ است.» برگسون‌ عقل‌گرايي‌ را به‌ دو دسته‌ تقسيم‌ مي‌كند، يكي‌ عقل‌گرايي‌ حقيقي‌ كه‌ به‌ تجربه‌ زنده‌ افكار خويش‌ مي‌پردازد و دوم‌ عقل‌گرايي‌ كذب‌ كه‌ افكار روان‌ و متحرك‌ را ايستا و ساكن‌ مي‌سازد و سپس‌ آنها را منجمد و متحجر مي‌كند تا بتواند مانند سكه‌هاي‌ جعلي‌ با آنها فقط‌ بازي‌ كند. همچنين‌ به‌ عقيده‌ وي‌ عقل‌گرايي‌ حقيقي‌ در حين‌ ادراك‌ «زمان‌ خالص» بوسيله‌ معدوم‌ ساختن‌ عنصر مكان‌ ممكن‌ است. درست‌ مانند علم‌ طبيعي‌ كه‌ ضمن‌ رد حقايق‌ خارجي، عنصر زمان‌ را نيز معدوم‌ مي‌سازد. بيدل‌ نيز درست‌ همين‌ روش‌ را پيشنهاد مي‌كند: «اي‌ نكهت‌ گل‌ اندكي‌ از رنگ‌ برون‌ آ»‌

سوال‌ بعدي‌ اين‌ است‌ كه‌ طريقه‌ مكاشفه‌ اين‌ اشراق‌ چيست؟ در ابيات‌ آينده‌ بيدل، جواب‌ اين‌ سوال‌ موجود است:‌

(الف)‌

در طلب‌ گاه‌ دل‌ چون‌ موج‌ و حباب‌

منزل‌ و جاده‌ هر دو در سفر است‌

(ب)‌

هستي‌ روش‌ ناز جنون‌ تازكه‌ دارد‌

مي‌آيدم‌ از گرد نفس‌ بوي‌ خرامي‌

ترجمه‌ دقيق‌ اين‌ شعر به‌ انگليسي‌ تا حدودي‌ ناممكن‌ است‌ ولي‌ مي‌كوشم‌ كه‌ اين‌ افكار پوشيده‌ را روشن‌ نمايم. در اصل‌ شاعر، دم‌ انساني‌ (كه‌ نشانه‌ زندگيست) را به‌ ذرات‌ نرم‌ و لطيف‌ گرد و غبار تشبيه‌ كرده‌ است‌ كه‌ به‌ نظر مي‌رسد يك‌ شيء از اشياء موجود در پهناي‌ گيتي، با سـرعـتـي‌ بـسـيـار زيـاد گـذشـتـه‌ است‌ و از پس‌ خود مجموعه‌اي‌ پراكنده‌ از گرد و غبار بجا گذاشته‌ است‌ گويا يك‌ شهاب‌ با حركت‌ خويش‌ هاله‌اي‌ از نور در يك‌ خط‌ مستقيم‌ ايجاد مي‌كند. به‌ نظر مي‌رسد تنفس‌ انسان‌ در برابر ظـرافـت‌ زندگي‌ يك‌ ماده‌ سخت‌ است‌ و پراكندگي‌ بي‌تناسب‌ آن‌ در كائنات، اشاره‌ به‌ سوي‌ حركت‌ بسيار سريع‌ زندگي‌ است.‌

سراپا وحشتم‌ اما به‌ ناموس‌ سبك‌ روحي‌

ز چشم‌ نقش‌ پا چو ريگ‌ مي‌دارم‌ سفر پنهان‌

معمولا ادبا در مورد ريگ‌ بيابان، چنين‌ عقيده‌ دارند كه‌ گويا اينها هميشه‌ در مسافرت‌ هستند. با وجود اين‌ كه‌ ديده‌ نقش‌ پا از لحاظ‌ ماهيت‌ و اصليت‌ با ريگ‌ بيابان‌ قربت‌ خاصي‌ دارد ولي‌ قادر به‌ ديدن‌ آن‌ حركت‌ نيست. (شعراي‌ فارسي‌ زبان، نقش‌ پا را به‌ چشم‌ تشبيه‌ مي‌كنند.) بنابراين‌ در شعر بالا شاعر عقيده‌ دارد كه‌ ظرافت‌ حركت‌ زندگي‌ را نمي‌توان‌ درك‌ كرد: من‌ سراپا وحشتم‌ ولي‌ به‌ خاطر پاس‌ آبروي‌ زندگي‌ باطني‌ همانند ريگهاي‌ بيابان‌ حركت‌ خويش‌ را از نقش‌ پا پنهان‌ مي‌دارم.‌

بيدل‌ از خويش‌ بايدت‌ رفتن‌

ورنه‌ نتوان‌ به‌ آن‌ خرام‌ رسيد‌

[توضيح« :]اي‌ بيدل! اگر مي‌خواهي‌ كه‌ به‌ تماشاي‌ خرام‌ ناز محبوب‌ بنشيني، بايد كه‌ از خود بي‌خود شوي.» گويا وي‌ چنين‌ مي‌گويد كه‌ به‌ وسيله‌ نيروي‌ اشراق، مي‌توانيم‌ به‌ تماشاي‌ حركت‌ حق‌ بپردازيم.‌

جاي‌ آرام‌ بوحشتكده‌ عالم‌ نيست‌

ذره‌اي‌ نيست‌ كه‌ سرگرم‌ هواي‌ رم‌ نيست‌

باعث‌ وحشت‌ جسم‌ است‌ نفسها بيدل‌

خاك‌ تا هم‌نفس‌ باد بود، بي‌دم‌ نيست‌

‌ع‌‌ع‌‌ع‌

يك‌ دو نفس‌ خيال‌ باز رشته‌ شوق‌ كن‌ دراز‌

تا ابد از ازل‌ بتاز ملك‌ خدات‌ زندگي‌

از اين‌ اشعار و تشريح‌ آن‌ به‌ اين‌ مطلب‌ پي‌ مي‌بريم‌ كه‌ در هر صورت‌ حركت، جوهره‌ اصلي‌ زندگيست. البته‌ قابل‌ توجه‌ است‌ كه‌ بايد خواننده‌ به‌ سوءتفاهمات‌ ناشي‌ از استعارات‌ به‌ كار گرفته‌ شده‌ توسط‌ بيدل‌ و نارسايي‌هاي‌ طبيعي‌ زبان، مطلع‌ باشد. از طرز بيان‌ بيدل‌ چنين‌ مي‌توان‌ دريافت‌ كه‌ وي‌ حركت‌ را به‌ معناي‌ مطلق‌ كلمه‌ استعمال‌ نمي‌كند بلكه‌ هميشه‌ از آن‌ به‌ عنوان‌ صفت‌ يك‌ شيء ياد مي‌كند.‌

به‌ نظر من‌ با اين‌ روش‌ نمي‌توان‌ به‌ موضوع‌ فكري‌ بيدل، به‌ طور كامل‌ دسترسي‌ پيدا كرد. اگر حركت‌ جوهره‌ زندگيست، نهايتا بايد آن‌ را اصلي‌ و مطلق‌ تلقي‌ كرد در غير اين‌ صورت‌ زمان، حقيقت‌ خود را از دست‌ مي‌دهد و اگر براي‌ حركت‌ اين‌ مفهوم‌ را وضع‌ كنيم‌ درست‌ مترادف‌ زمان‌ خواهد شد. چنين‌ افكاري‌ در ضمن‌ آن‌ اشعاري‌ به‌ چشم‌ مي‌خورد كه‌ در آنها شاعر سعي‌ مي‌كند كه‌ مفهوم‌ زمان‌ غيرحقيقي‌ را به‌ ما بفهماند. يعني‌ آن‌ چيزي‌ را كه‌ انديشه‌ حسابگر ما برابر اصطلاح‌ برگسون، به‌ صورت‌ «غبار لحظات» ارائه‌ مي‌كند. در ابيات‌ ذيل‌ بيدل‌ با مهارت‌ كامل‌ تفاوت‌ زمان‌ واقعي‌ و زمان‌ غيرواقعي‌ را تشريح‌ مي‌كند.‌

به‌ نظم‌ عمر كه‌ سرتاسرش‌ رواني‌ بود‌

خيال‌ مدت‌ موهوم‌ سكته‌ خواني‌ بود‌

فطرت‌ سست‌ پي، از پيروي‌ و هم‌ امل‌

لغزشي‌ خورد كه‌ امروز مرا فردا شد‌

[توضيح« :]در پيروي‌ از اميدهاي‌ واهي، طبيعت‌ سست‌ من‌ چنان‌ لغزشي‌ خورد كه‌ «امروز من» به‌ «فردا» تبديل‌ شد.» در 2 بيت‌ اخير تقريبا مفهوم‌ يكساني‌ را درمي‌يابيم، شاعر يك‌ پديده‌ روان‌شناسي، يعني‌ اين‌ كه‌ ما چگونه‌ زمان‌ را به‌ مكان‌ Spatialise تبديل‌ مي‌كنيم، را به‌ عنوان‌ راه‌حل‌ ارائه‌ مي‌كند. وي‌ همچنين‌ مي‌افزايد كه، نظريه‌ نه‌ هنوز: يا Not-Yet در يك‌ حالت، نامي‌ براي‌ تتبع‌ آرمان‌ دروغين‌ سرشت‌ تنبل‌ است‌ و در صورت‌ دوم، در نتيجه‌ ساكن‌ و منجمد قلمداد كردن‌ يك‌ شيء متحرك‌ و خلاق، سراب‌ محضي‌ است‌ كه‌ در اميد واهي‌ به‌ نظر مي‌رسد. براي‌ متفكران‌ مسلمان، نظريه‌ حقيقت‌ جاودانه‌ نوآور، چيز نويني‌ نيست. به‌ عقيده‌ علماي‌ كلام‌ اسلامي‌ كه‌ معبود را يك‌ قدرت‌ مشخص‌ پايان‌ناپذير قلمداد مي‌كردند، نيروي‌ آفرينشگر خداوند، با كائنات‌ عجين‌ و پايان‌ يافته‌ نيست. كائنات، نام‌ يك‌ شيء كلي‌ كه‌ به‌ طور دفعتا خلق‌ شده‌ باشد نيست. خلاصه‌ چنين‌ مي‌توان‌ گفت‌ كه‌ اين‌ نام‌ يك‌ عمل‌ پايانگر نيست‌ بلكه‌ اسمي‌ است‌ براي‌ يك‌ عمل‌ پيوسته، بنابراين‌ علم‌ و آگاهي‌ ما در مورد كائنات‌ يك‌ عمل‌ بي‌معني‌ خوانده‌ مي‌شود. زيرا بنا بر ماهيت‌ يك‌ سازمان‌ كامل‌ و مرتب، متشكل‌ كردن‌ آن‌ در حيطه‌ قدرت‌ ما نيست، بلكه‌ علم‌ تمام‌ صورتهاي‌ ممكن‌ در اختيار خداوند است. ماوراي‌ زمان‌ حقيقي‌ چيزي‌ نيست. در نظر بيدل‌ «آنجا» در اصل‌ نقش‌ «اينجا» را بازي‌ مي‌كند.‌

هر چه‌ آنجاست‌ چون‌ آنجا رسي‌ اينجا گردد‌

چه‌ خيال‌ است‌ كه‌ امروز تو فردا گردد‌

[توضيح« :]آنچه‌ به‌ ظاهر «آنجاست» با رسيدن‌ تو به‌ آن، اينجا مي‌شود. به‌ اين‌ ترتيب‌ «امروز» تو نقاب‌ فردا به‌ چهره‌ پوشانده‌ است.»‌

اكنون‌ به‌ يك‌ بخش‌ مهم‌ ديگر از فلسفه‌ بيدل‌ توجه‌ مي‌كنيم: اگر ماهيت‌ اشياء حركت‌ مطلق‌ است‌ سوال‌ اين‌ است‌ كه‌ چرا اشياء اطراف‌ ما، بي‌حركت‌ و منجمد به‌ نظر مي‌آيند؟ جوابي‌ كه‌ برگسون‌ به‌ اين‌ سوال‌ داده‌ است‌ از نادرترين‌ جوابهاي‌ تاريخ‌ تفكر بشريت‌ است. وي‌ اظهار مي‌دارد كه‌ در طبيعت‌ نيروي‌ حيات، به‌ صورتي‌ كه‌ در هر جا مشهور است‌ دو جنبه‌ به‌ نظر مي‌رسد كه‌ در يك‌ آن‌ هم‌ يكديگر را نفي‌ مي‌كنند و هم‌ يكديگر را تكميل‌ مي‌كنند. يكي‌ حركت‌ به‌ جلو و دومي‌ حركت‌ قهقرايي. براي‌ تمام‌ موجودات‌ زنده، نمايندگي‌ اين‌ دو جنبه‌ بوسيله‌ غريزه‌ و هوش‌ انجام‌ مي‌گيرد. مقصد حركت‌ قهقرايي، منجمد كردن‌ فشار رواني‌ Psychic - Rush است، يعني‌ مانند ترمز ماشين، آن‌ را از عقب‌ نگه‌ مي‌دارد و در پرتو مصلحت‌هاي‌ عملي‌ آن‌ را به‌ صورت‌ يك‌ شيء جامد شكل‌ مي‌دهد. چيزي‌ كه‌ ما ماده‌ يا گسترش‌ Extension مي‌ناميم، چيز سواي‌ واقعيت‌ روحاني‌ نيست. هر دو حركت، قابل‌ امتياز و متخالف‌ هستند ولي‌ در حركت‌ اصلي‌ غيرقابل‌ انفصالند.‌

مصلحت‌هاي‌ عملي‌ زندگي‌ چاره‌اي‌ جز پوشاندن‌ جريان‌ آن‌ و نيز نگرش‌ به‌ آن‌ شيء به‌ عنوان‌ يك‌ چيز جامد را ندارند. براي‌ اين‌ منظور زندگي‌ در دوران‌ توسعه‌ خويش‌ سلاح‌ هوش‌ انتخاب‌ كننده‌ را مي‌سازد. زيرا هوش‌ چيز متناسبي‌ براي‌ سرپوش‌ نهادن‌ اوست‌ و بنا به‌ مصالح‌ عملي‌ به‌ شكل‌ جديدتري‌ مي‌تواند در بيايد.‌

چنين‌ به‌ نظر مي‌رسد كه‌ آن‌ چيزي‌ كه‌ در ظاهر خود مانعي، در رشد زندگي‌ به‌ شمار مي‌رود، ضمن‌ راهنمايي‌ آن، خود او جهت‌ حركت‌ آن‌ را نيز مشخص‌ مي‌كند. بنا بر اين‌ به‌ نظر برگسون‌ ماده‌ در آيينه‌ عمل‌ عبارت‌ از مشاهده‌ عملي‌ زندگي‌ از خود اوست. امر قابل‌ توجه‌ اين‌ است‌ كه‌ ديدگاه‌ بيدل‌ نيز در اين‌ مورد درست‌ مشابه‌ عقيده‌ برگسون‌ است. اگرچه‌ وي‌ به‌ معنويت‌ و نيروي‌ اين‌ فكر آگاهي‌ ندارد. ابيات‌ زير، عقيده‌ مرا بازگوي‌ مي‌كند:‌

تنزيه‌ زآگاهي‌ ما گشت‌ كدورت‌

جان‌ بود كه‌ در فكر خود افتاد و بدن‌ شد‌

[توضيح« :]آگاهي‌ ما صفاي‌ مطلق‌ راكد و غبارآلود كرد. جان‌ ما ـ نيروي‌ حيات‌ ـ به‌ خاطر خواسته‌هاي‌ خود ناپاك‌ شد و نهايتا به‌ ماده‌ جسم‌ تبديل‌ شد.»‌

جلوه‌ از شوخي‌ نقاب‌ حيرتي‌ افگنده‌ است‌

رنگ‌ صهبا در نظرها كار مينا مي‌كند‌

[توضيح« :]درخشش‌ در حال‌ پرواز (شراب) خود را در نقاب‌ حيرت‌ مخفي‌ كرده‌ است‌ و رنگ‌ شراب‌ براي‌ ديدگان‌ كار صراحي‌ را مي‌كند.»‌

در مصراع‌ اول‌ بيت‌ دوم، معني‌ لغوي‌ «حيرت»، استعجاب‌ مي‌باشد ولي‌ بيدل‌ با توجه‌ به‌ ماهيت‌ رواني‌ حس‌ تعجب، آن‌ را هميشه‌ در معناي‌ عدم‌ حركت‌ يا سكون‌ استعمال‌ مي‌كند. منظور ايشان‌ فقط‌ اين‌ است‌ كه‌ آن‌ ماده‌ به‌ ظاهر جامد و غيرمتحرك‌ كه‌ در اطراف‌ ما ديده‌ مي‌شود چيزي‌ خارج‌ از حقيقت‌ نيست. اين‌ در حقيقت‌ نام‌ ديگري‌ است‌ براي‌ تجلي‌ فرار شراب‌ كه‌ از حركت‌ آن‌ جلوگيري‌ شده‌ و آنچه‌ در مقابل‌ چشمان‌ ما به‌ شكل‌ سخت‌ و جامد مينا موجود است، هـمــــان‌ از جــــريــــان‌ آب‌ شـــراب‌ جلوگيري‌ مي‌كند.‌

در يك‌ بيت‌ ديگر، بيدل‌ اعتراض‌ شديدتري‌ به‌ علم‌ نظري‌ مي‌كند. وي‌ تا حدود زيادي‌ نظريه‌ خويش‌ را به‌ سمت‌ افكار پروفسور وليم‌ جيمز مي‌كشاند. به‌ عقيده‌ وليم‌ جيمز ايجاد معني‌ تحت‌اللفظي‌ از حقيقت، از جانب‌ ماست. آنچه‌ از تركيب‌ «معني‌ تحت‌اللفظي» به‌ ذهن‌ مي‌آيد، بيدل‌ ضمن‌ در اختيار گرفتن‌ آن‌ استعاره‌ مي‌گويد كه‌ اين‌ گفتار ماست‌ كه‌ يك‌ شيء متحرك‌ را جامد و ايستا مي‌كند و در يك‌ اسلوب‌ نظري‌ محدود كرده‌ و او را اسير مكان‌ مي‌سازد:‌

اشراق‌ در نظر بيدل‌ به‌ ميزاني‌ كه‌ مي‌تواند به‌ عنوان‌ ناجي‌ انسان‌ در مصائب‌ و مشكلات‌ زندگي‌ ظاهر شود، كمتر از آن‌ ميزان‌ منبع‌ دانش‌ است. چنين‌ به‌ نظر مي‌رسد كه‌ شاعر ما حركت‌ روحي‌ مطلق‌ را با خدا مشخص‌ مي‌كند و براي‌ رهايي‌ از قيود دردناك‌ فرديت، غرق‌ شدن‌ در مطلق‌ را پيشنهاد مي‌كند. اگر اشراق‌ توانايي‌ نجات‌ ما از آلام‌ زنـدگـي‌ را دارا بـاشـد، و بـتـواند ما را به‌ سوي‌ صادق‌ترين‌ حيات‌ رهنمون‌ شود، در اين‌ صورت‌ مهمترين‌ كار اين‌ خواهد بود كه‌ اين‌ غوطه‌ لحظه‌اي‌ در مطلق‌ را به‌ يك‌ كيفيت‌ مستقل‌ تبديل‌ كنيم. اكنون‌ سوال‌ اين‌ است‌ كه‌ اگر مشاهده‌ اشراقي‌ استقلال‌ پيدا كند چه‌ خواهد شد؟ آيا منظور اين‌ است‌ كه‌ اين‌ فراست‌ ماورايي‌ قادر به‌ برآورده‌ ساختن‌ تمامي‌ آرزوها مي‌باشد؟ آيا آن‌ موجب‌ اطمينان‌ خاطر كامل‌ وجود پيچيده‌ ما خواهد شد؟ تمام‌ عناصر عمل، دانش، زيبايي‌ و تا حدي‌ لذت‌ حسي، در مباحث‌ شخصيت‌ ما دخيل‌ هستند. با اين‌ وجود آيا كيفيت‌ اشراقي‌ براي‌ دورنماهاي‌ گوناگون‌ ما روش‌ نويني‌ ارائه‌ مي‌كند؟ آيا منظور از كيفيت‌ طولاني‌ و مستقل‌ كيفيت‌ اشراقي، چيزي‌ بيشتر از بي‌اثر كردن‌ كلي‌ فراست‌ بشري‌ مي‌تواند باشد؟ چيزي‌ كه‌ برعكس‌ قادر به‌ برآوردن‌ خواسته‌هاي‌ يك‌ شخصيت‌ پيچيده‌ برابر تباه‌ كردن‌ محرك‌هاي‌ اصلي‌ اين‌ خواسته‌ها خواهد بود. به‌ عبارت‌ ديگر در تشويق‌ براي‌ ايجاد اين‌ كيفيت‌ چيزي‌ جز غلط‌ قلمداد كردن‌ تمام‌ خواسته‌هاي‌ به‌ ظاهر والاي‌ انساني‌ نخواهد بود و تنها راه‌ نجات‌ از اين‌ آرزوهاي‌ دروغين، تباه‌ كردن‌ محرك‌ها و شرايطي‌ است‌ كه‌ توسط‌ آن‌ در ما به‌ وجود مي‌آيد. ‌

تـصـوري‌ ايـن‌ چـنـيـن‌ از شـخـصيت‌ بشري‌ بسيار نفرت‌انگيز مي‌باشد و منظور از آن، براي‌ كساني‌ كه‌ از اين‌ كيفيات‌ مايوس‌ شده‌اند چيزي‌ جز يك‌ پيشنهاد خودكشي‌ همراه‌ با توجيهات‌ فلسفي‌ نيست. ولي‌ شايد شما بگوييد كه‌ كيفيت‌ اشراقي‌ موجب‌ تباهي‌ حالت‌ انفرادي‌ ما نيست‌ و فقط‌ محدوده‌ آن‌ را وسيع‌تر كرده‌ و آن‌ را به‌ يك‌ فراست‌ فراخ‌تر تبديل‌ مي‌كند. بله‌ موجب‌ وسعت‌ مي‌شود ولي‌ وسعتي‌ كه‌ در اصل‌ به‌ نقطه‌ شكست‌ منجر مي‌شود و ما را از تمام‌ معنويات‌ زندگي‌ محروم‌ مي‌سازد، زيرا اين‌ به‌ ظاهر وسعت، نه‌ بر مبناي‌ عقل‌ است‌ و نه‌ بر مبناي‌ اشراق‌ و نه‌ بر مبناي‌ عمل.‌

تاريخ‌ انساني‌ يك‌ واقعيت‌ ناگزير است‌ و جلال‌ شخصيت‌ انساني‌ در نفي‌ وجود نيست، بلكه‌ تقويت‌ و اسـتحكام‌ وجود به‌ وسيله‌ تطهير و جاذبه‌ دائمي‌ مي‌باشد. اگر خدا آن‌ چنان‌ كه‌ بيدل‌ مي‌گويد اساسا حيات‌ و حركت‌ است، پس‌ خداوند نه‌ به‌ كمك‌ مكاشفه‌ اشراقي‌ بلكه‌ فقط‌ با حيات‌ و حركت‌ قابل‌ دسترسي‌ است، اگر در هر صورت، وي‌ خود را با وجود در باطن‌ ما را مي‌پسندد و همچنين‌ شخصيت‌ ما پرده‌اي‌ است‌ كه‌ او را پوشانده‌ است. بنابراين‌ وظيفه‌ ما ويران‌ كردن‌ اين‌ عمارت‌ حقيري‌ نيست‌ كه‌ او آن‌ را براي‌ زندگي‌ خويش‌ برگزيده‌ است، بلكه‌ ديوارهاي‌ گلي‌ اين‌ عمارت‌ را با كار پرداخت‌ بايد درخشان‌تر كرده‌ به‌ آيينه‌هاي‌ روشني‌ تبديل‌ كنيم‌ و به‌ وسيله‌ آنها جلال‌ و شكوه‌ آن‌ (ذات‌ حق) را روشن‌ و مشهور كنيم. ‌

در حقيقت‌ نظريه‌ فنا وجود تمامي‌ تصوف‌ عجمي‌ است‌ كه‌ از صدها سال‌ پيش‌ ضمن‌ تسلط‌ به‌ جهان‌ اسلام، بزرگترين‌ عامل‌ زوال‌ آن‌ است. اين‌ گونه‌ تصوف‌ در هر عهدي‌ نيروي‌ بهترين‌ مسلمانان‌ را تحت‌ فشار خويش‌ از بين‌ برده‌ است‌ و به‌ طرز غيرمحسوسي‌ سيستم‌ الهامي‌ شريعت‌ را بنيان‌كن‌ نموده‌ است. به‌ عقيده‌ تصوف‌ عجمي‌ تنها وسيله‌ برآورده‌ شدن‌ نيازهاي‌ موقتي‌ و اضطراري‌ زندگي‌ اجتماعي‌ فقط‌ اين‌ مساله‌ فرض‌ شده‌ است‌ كه‌ حركت‌ مخلوق‌ به‌ سوي‌ خالق، يا همه‌ اوست، در حقيقت‌ به‌ واسطه‌ آرزوي‌ نزديكي‌ مخلوق‌ به‌ خالق‌ به‌ وجود آمده‌ است. ولي‌ فهم‌ و ادراك‌ اين‌ امر بسيار ساده‌ است‌ كه‌ در زبان‌ فلسفه، همراهي‌ افراد با «موجود كل» وحدت‌الوجودي، كه‌ آن‌ افراد را او در ذات‌ خود شامل‌ و جذب‌ مي‌كند. به‌ اين‌ مفهوم‌ نيست‌ كه‌ آن‌ موجود كل‌ نسبت‌ به‌ خداي‌ توحيد به‌ مخلوقات‌ خويش‌ بيشتر نزديك‌ است. ‌

من‌ به‌ اين‌ امر ايمان‌ دارم‌ كه‌ عقيده‌ وحدت‌الوجودي‌ در حقيقت‌ نيرويي‌ لطيف‌ از صورت‌ زوالي‌ است‌ كه‌ به‌ خاطر خواهش‌ قربت‌ و نزديكي‌ با خالق، ظاهرا در يك‌ پوشش‌ شيرين‌ و خواسته‌ معصومانه‌ مخفي‌ شده‌ است. در اصل‌ جوهره‌ خود اين‌ همان‌ جنبه‌اي‌ است‌ كه‌ به‌ خاطر زوال‌ ملتها به‌ وجود مي‌آيد. مقصود اين‌ جنبه، به‌ وجود آمدن‌ سستي‌ يا ترك‌ جنبه‌هاي‌ درگيري‌ با زندگي‌ و تلاش‌ براي‌ حيات‌ است‌ و اين‌ عمل‌ مترادف‌ فرار هميشگي‌ از ميدان‌ مبارزه‌ زندگي‌ است. ولي‌ قطع‌ نظر از نتايج‌ اخلاقي‌ فلسفه‌ بيدل، ما بايد از ديد علم‌ كلام‌ اسلامي‌ به‌ فلسفه‌ بنگريم. اگر به‌ صورتي‌ كه‌ بيدل‌ عقيده‌ دارد، خدا از حركت‌ حيات‌ شناخته‌ شده‌ است، بنابراين‌ روشن‌ است‌ كه‌ او «اله‌ في‌الزمان‌ يا »God in time است، يعني‌ شاعر ما را با خدايي‌ آشنا مي‌كند كه‌ داراي‌ تاريخي‌ است‌ كه‌ بخشي‌ از آن‌ به‌ منصه‌ ظهور آمده‌ است‌ و در ذات‌ او موجود است‌ و تشريح‌ و وضاحت‌ باقيمانده‌ هر لحظه‌ در حال‌ ظهور است. شايد بتوان‌ گفت‌ كه‌ هيچ‌ نظريه‌اي‌ با نظريه‌ ارائه‌ شده‌ در قرآن‌ حكيم‌ يعني‌ نظريه‌ اله‌ به‌ اندازه‌ اين‌ نظريه‌ پيشنهاد شده‌ توسط‌ بيدل‌ متعارض‌ نيست. ‌

اين‌ است‌ «مابعدالطبيعه‌ صوفيه‌ و نشريه‌ نيروي‌ حياتي‌ بيدل‌ كه‌ در جستجوي‌ خواسته‌ خويش‌ بيرون‌ آمد و نهايتا به‌ ماده‌ تبديل‌ شد.» اين‌ عقيده‌ چيز بيشتري‌ از نظريه‌ تنزل‌ صوفيه‌ نيست‌ كه‌ به‌ آن‌ نقاب‌ اظهار شاعرانه‌ پوشانده‌ شده‌ است. در ميان‌ معاصران‌ بيدل‌ افراد بسياري‌ بودند كه‌ به‌ خاطر زندگي‌ ساده‌ و شرافتمندانه‌ به‌ عنوان‌ صوفي‌ بزرگ‌ قلمداد مي‌شدند. ولي‌ تا جايي‌ كه‌ به‌ ضمير و باطن‌ شـاعـري‌ بـيـدل‌ مـربـوط‌ مـي‌شود، او خود با لهجه‌اي‌ افسوسناك‌ به‌ ما مي‌گويد كه‌ هيچ‌كس‌ با دقت‌ به‌ سخنان‌ وي‌ گوش‌ فرا نداده‌ است. و شايد همين‌ بهتر بود. ‌

ياران‌ نرسيدند به‌ داد سخن‌ من‌ ‌

نظمم‌ چه‌ فسون‌ خواند كه‌ گوش‌ همه‌ كر شد ‌

[توضيح:] دوستان‌ من، با شاعري‌ من‌ بي‌انصافي‌ نمودند. آخر شعر من‌ چه‌ افسوني‌ كرد كه‌ گوش‌ همگان‌ كرد شد؟»‌

علامه‌ محمد اقبال‌ لاهوري

تشکرات از این پست
دسترسی سریع به انجمن ها