پاسخ به: کوتاه و خواندنی >لیست لطائف
پنج شنبه 30 دی 1389 7:12 PM
اقراء
يه بچه بسيجي بود خيلي اهل معنويت و دعا بود. براي خودش يه قبري كنده بود. شبها ميرفت تا صبح با خدا راز و نياز ميكرد. ما هم اهل شوخي بوديم.
يه شب مهتابي سه، چهار نفر شديم توي عقبه. گفتيم بريم يه كمي باهاش شوخي كنيم. خلاصه قابلمهي گردان را برداشتيم با بچهها رفتيم سراغش. پشت خاكريز قبرش نشستيم. اون بندهي خدا هم داشت با يه شور و حال خاصي نافلهي شب ميخوند ديگه عجيب رفته بود تو حال!
ما به يكي از دوستامون كه تن صداي بالايي داشت، گفتيم داخل قابلمه براي اين كه صدا توش بپيچه و به اصطلاح اكو بشه، بگو: اقراء.
يهو ديدم بندهي خدا تنش شروع كرد به لرزيدن و شور و حالش بيشتر شد يعني به شدت متحول شده بود و فكر ميكرد برايش آيه نازل شده! دوست ما براي بار دوم و سوم هم گفت: اقراء
بندهي خدا با شور و حال و گريه گفت: چي بخونم. رفيق ما هم با همون صداي بلند و گيرا گفت: بابا كرم بخون.
منبع :نشريه قافله نور - صفحه: 14