پاسخ به: کوتاه و خواندنی >لیست لطائف
پنج شنبه 30 دی 1389 7:07 PM
آمده ام جبهه شهيد بشوم
دور هم نشسته بوديم. يكي از بچهها كه زيادي اهل حساب و كتاب بود و دلش ميخواست از كُنه هر چيزي سر در بياورد، گفت: «بچهها بياييد ببينيم براي چه اومديم جبهه» و بچهها كه سرشان درد ميكرد براي اينجور حرفها، البته با حاضر جوابيها و اشارات و كنايات خاص خودشان، همه گفتند: «باشه.»
از سمت راست نفر اول شروع كرد: «والله بيخرجي مونده بودم. سر سياه زمستوني هم كه كار پيدا نميشه، گفتيم كي به كيه ميرويم جبهه و ميگيم براي خدا آمديم بجنگيم» بعد با اينكه همه خندهشان گرفته بود، او باورش شده بود و نميدانم تندتند داشت چه چيزي را مينوشت.
نفر بعد با يك قيافهي معصومانهاي گفت: «همه ميدونن كه منو به زور آوردن جبهه، چون من غير از اينكه كف پام صافه و كفيل مادرم هستم و دريچهي قلبم گشاد شده، خيلي از دعوا ميترسم، سر گذر هر وقت بچهها با هم يكي به دو ميكردند، من فشارم پايين ميآمد و غش ميكردم.»
دوباره صداي خندهي بچهها بلند شد و جناب آقاي كاتب يك بويي برده بود از قضيه و مثل اول ديگر تندتند حرفهاي بچهها را نمينوشت. شكش وقتي به يقين تبديل شد كه يكي از دوستان صميمياش گفت: «منم مثل بچههاي ديگه، تو خونه كسي محلم نميگذاشت، تحويلم نميگرفت. آمدم جبهه بلكه شهيد بشوم و همه تحويلم بگيرن.»
منبع :كتاب فرهنگ جبهه (شوخي طبعي ها) - صفحه: 52