صبا
سه شنبه 28 دی 1389 11:48 PM
در طـلب کـوی یار ، باد ز گـلشن گذشت
گشت به دور زمین ، گرد بیـابان و دشت
بر سر راهش زعشق هر چه پرآوازه دید
دست برآورد و یک شاخه ای از بوته چید
" شهد گل مریم و جرعه ای از جـام می
شبنمه بر غنچـه و نغمـه ای از نـای نی
لحظه ی دیدار یار، قطره ی اشک وصال
عکس نگاه نـگار ، در قـدحی بی مثـال "
این همه معشوقه را ساقی هستی ، خدا
ریختـه در یک سبـو، نـام نهاده صبـا
باد صبـا چون مـرا هـدیه ای از آن سبـو
داد به شکرانه اش گفت: که مدحی بگو
گفت زبـانم : که من مدح کنم ؟ قاصـرم
خواهد اگر سر ز تن با همه جان حاضرم
ای پـر پـرواز من ، قـافیـه ی راز مـن
نرمی صبح ات دمیـد بر شب آغـاز مـن
عبدالمجید فاضلی (بید مجنون