0

مثل‌ بابا

 
savin125125
savin125125
کاربر طلایی2
تاریخ عضویت : تیر 1388 
تعداد پست ها : 5409
محل سکونت : بوشهر

مثل‌ بابا
سه شنبه 28 دی 1389  2:21 PM

سعيد ابوترابي‌


باران‌ روي‌ شيشه‌هاي‌ اتومبيل‌ سر مي‌خورد و پايين‌ مي‌ريزد. به‌ چشم‌هايش‌ خيره‌ مي‌شوم‌. مرا نمي‌بيند. دارد توي‌ خودش‌ شنا مي‌كند. صدايش‌ هنوز در گوشم‌ زنگ‌ مي‌زند:«يه‌‌روز مي‌برمت‌ دريا!» صداي‌ خودم‌ را مي‌شنوم‌:«و نگو دريا بگو ساحل‌» خنديد...
ـ غذا چي‌ مي‌خوري‌؟
نگاهم‌ مي‌كند.
ـ ميل‌ ندارم‌ باشه‌ براي‌ بعد...
ـ ماهي‌! ماهي‌ تازه‌! آقاي‌ يكي‌ بخرين!
شيشه‌ بغل‌ دستش‌ را بالا مي‌كشد. اخم‌هايش‌ را درهم‌ مي‌ريزد.
ـ اصلاً چرا پرسيدم‌. خوب‌ بايد ماهي‌ بخوري‌ ديگه‌. آدم‌ كه‌ مي‌ياد دريا بايد ماهي‌ بخوره‌.
ـ دريا نه‌ ساحل‌!
مي‌خندد چشم‌هايش‌ هنوز با من‌ قايم‌ باشك‌ بازي ‌مي‌كنند.
ـ اين‌جا نگه‌دار مي‌خوام‌ اينارو نگاه‌ كنم‌. امروز چند شنبه‌ است‌؟ جمعه‌بازاره‌؟...
حرفم‌ تمام‌ نشده‌ با سرعت‌ از مقابل‌شان‌ مي‌گذرد.
ـ آلو! آلوي‌ جنگلي‌! آقا يه‌ كم‌ بخرين‌ ...
ـ خب‌ يه‌ كم‌ بخر گناه‌ دارن‌.
خنده‌ از روي‌ لب‌هايش‌ شيرجه‌ مي‌رود توي ‌قلبش‌. اخم‌ مي‌كند.
آن‌‌روز به‌ چشم‌هايش‌ نگاه‌ كردم‌ تازه‌ از تخم‌ بيرون‌ آمده‌ بودند.
ـ من‌ نيومدم ‌جزوه‌ بگيرم‌ مثل‌ اوناي‌ ديگه‌. فقط‌ مي‌خواهم‌ بگم‌ اگه‌ خيلي‌ درس‌ بلدي، يه‌ كم ‌خودت‌ درس‌ بده‌. درس‌ پريدن‌.
مي‌خواست‌ عصباني‌ بشوم‌. مي‌خواست‌ به‌ قول ‌خودش‌ خيطم‌ كند. خنديدم‌:«آخه‌ بال‌ ندارم‌. اونا رو بخشيده‌م‌...»
ـ نگفتي‌ غذا چي‌ مي‌خوري‌؟
جوابش‌ را نمي‌دهم‌. مي‌ايستد. صورتم‌ را برمي‌گرداند به‌ طرف‌ خودش‌ چشم‌هايش‌ را تا آخر مي‌ريزد روي‌ نگاهم‌.
ـ نمي‌خواي‌ بگي‌ غذا چي‌ مي‌خوري‌؟
ـ اتاق‌ خالي‌. ويلا. پلاژ. پلاژ. خونة‌ دربست
عصباني‌ مي‌شود برمي‌گردد به ‌طرف‌ پنجره‌ فرياد مي‌زند سر پسر بچه‌.
ـ برو ببينم‌ بچة‌ پررو...
پسر بغض‌ مي‌كند. نگاهم‌ مي‌كند. گرسنه‌ است‌.
ـ هر چي‌ اون‌ پسره‌ بخوره‌. من‌هم‌ مي‌خورم.
رگ‌ گردنش‌ برجسته‌ مي‌شود. دستم‌ را رها مي‌كند.
ـ خيلي‌ خب‌! پياده‌ شو ازش‌ بپرس‌.
از لجش‌ در را باز مي‌كنم‌. پسر را صدا مي‌كنم‌ با ترديد جلو مي‌آيد. دستش‌ را مي‌گيرد.
ـ براي‌ ناهار چي‌ دارين‌؟
پسر دستش‌ را مي‌كشد. عقب‌ مي‌رود. داد مي‌زند:«ديونه‌! ديونه‌!...» و فرار مي‌كند.
ـ جوابتو گرفتي‌؟ سوار شو!
چشم‌هايم‌ را مي‌بندم‌ و به‌ راه‌ مي‌افتد. ياد اردو مي‌افتم‌.
ـ چه‌ رودخونة‌ قشنگي‌! چه‌ منظره‌اي‌!...
ـ اينا كه‌ چيزي‌ نيست‌. اگه‌ بيايي‌ دريا، اون‌وقت‌ مي‌فهمي‌ منظره‌ يعني‌ چي!
ـ اگه‌ يكي‌ نتونه‌ بره ‌دريا تكليف‌ چيه‌ آقاي‌ محترم‌؟
ـ كاري‌ نداره‌. كي‌ مي‌خواد بره‌ دريا؟ من ‌مي‌برمش‌.
ـ دروغ‌ مي‌گي‌! هر كي‌ بخواد بره‌ شما مي‌برين‌ش؟
ـ هر كي‌ كه‌ نه...
اين‌ را گفت‌ و دور شد.
ـ چرا ناراحتي‌؟ مثلاً اومده‌يم‌ سفر. خيلي‌ خب‌ اگه‌ ناراحت‌ شدي‌ ببخشيد. اما بالاخره‌ نگفتي‌ غذا چي‌ مي‌خوري‌!
ـ چرا نمي‌ذاري‌ پياده ‌شم‌؟ اين‌ بچه‌ها چه‌ گناهي‌ كرده‌ن‌؟
باران‌ كم‌ كم‌ قطع‌مي‌شود. خورشيد ابرها را هل‌ مي‌دهد كنار. بعد مي‌ايستد و مي‌خندد.
ـ ببين‌ من‌ آوردمت‌ دريا رو ببيني‌ نه‌ اينارو! بابات‌ گفت‌ بيارمت‌ اين‌جا كه‌غصه‌هات‌ فراموشت‌ بشه‌. غذا نمي‌خوري‌؟
هنوز هم‌ نمي‌دانم‌ آن‌روز چه‌ احساسي‌ داشتم‌.
ـ ببخش‌!
برگشتم.
ـ من... من‌... مي‌خوام‌ بگم‌ ميايي‌ با هم‌ بريم‌ دريا؟...
چشمانم‌ داغ‌ كرد...
ـ باشه‌ هرچي‌ تو بخوري‌ منم‌ مي‌خورم‌.
مي‌خندد.
ـ خانوادت‌ راضي‌َن‌. تو چرا مخالفي‌؟ باور كن‌ مرد خوبي‌ مي‌شم‌ برات‌.
جواب‌ندادم‌.
ـ مگه‌ نگفتي‌ دريا رو دوست‌ داري‌؟ مگه‌ نگفتي‌ مي‌خواي‌ پرواز كني‌؟ برات‌ بال‌ مي‌سازم‌. چرا قبول‌ نمي‌كني‌؟
ـ اينم‌ ماهي‌ كباب‌ داغ‌ و خوش‌مزه‌! بخور اين‌جا مي‌چسبه‌.
نگاهش‌ مثل‌مورچه‌ از درونم‌ بالا مي‌كشد.
ـ چي‌ مي‌خواي‌ بدوني‌؟ بپرس‌!
صاف‌ و ساده‌ زل‌ مي‌زنم‌ به‌ چشم‌هايش‌.
ـ نگفتي‌ بچه‌ بودي‌ چه‌ كار مي‌كردي‌؟ بعد از پدرت‌. با اون‌ مادر به‌ قول ‌خودت‌ رنجور و خسته‌.
بند نگاهش‌ پاره‌ مي‌شود سيخ‌ ماهي‌ در دستانش ‌سر مي‌خورد پايين‌.
ـ آقا بادوم‌ زميني‌ نمي‌خواهين‌؟ خيلي‌ خوشمزه‌س ها!
نگاهم‌ مي‌كند. دست‌ پسر را مي‌گيرد مي‌نشاندش‌ كنار ميز. تمام‌ ماهي‌ را مي‌گذارد جلويش‌:«بخور!»
ـ نه‌ اين‌طوري‌ نمي‌خوام‌ اگه‌ بادوم‌ نمي‌خرين‌ برم‌.
ـ به‌ جاش‌ ازت‌ بادوم‌ مي‌گيرم‌ بخور...
باران‌ همه‌ جا را پر مي‌كند. بازهم‌ خشك‌ مي‌شود و خيس‌ خيابان‌ زل ‌مي‌زند به‌ ما... بوي‌ بادام‌زميني‌ ماشين‌ را پُر كرده‌ است‌. تند تند مي‌خورد ولي‌ نگاهم‌ نمي‌كند.
ـ خيلي‌ خوش‌حالم‌ . باور نمي‌كنم‌ كه‌ بالاخره‌ آوردمت‌ دريا.
ـ بازم‌ گفتي‌ دريا؟
مي‌خندد...
ـ نگفتي‌ چرا قبول‌ نمي‌كني‌؟ من‌ به‌ خاطر تو شب‌ و روز كار كرده‌م‌. بابات ‌گفت‌ ماشين‌، پول‌، تحصيلات‌. همه‌ رو دارم‌ ديگه‌ چرا نه‌؟
ـ چون‌ مي‌خواي‌ منو ببري‌ دريا. من‌ مي‌ترسم‌. ساحل‌ رو بيش‌تر دوست‌ دارم‌.
خنديد.
ـ خيلي‌ خب‌! مي‌ريم‌ ساحل‌؛ اما فقط‌ به‌ خاطر تو. دريا خيلي‌ بهتره‌ها!...
ـ مگه‌ نگفتي‌ بابات‌ ديگه‌ از دريا برنمي‌گشت‌.
ـ حتماً خيلي‌ خوب‌ بوده ‌و گرنه‌ برمي‌گشت.
باز هم‌ با صداي‌ بلند مي‌خندد...
با صداي‌ ممتد بوق‌ ناگهان‌ ترمز مي‌كند. قبل‌ از اين‌ كه‌ خودم‌ را زير باران‌ پيدا كنم‌. صداي‌ فريادش‌ را مي‌شنوم‌.
ـ بچة‌ احمق‌! مگه‌ نمي‌فهمي‌ نبايد بدويي‌ وسط‌ جاده‌؟
پسر گريه‌ مي‌كند. چوب‌ دستي‌اش‌ را كه‌ ماهي‌ از آن‌ آويزان‌ كرده‌ تا بفروشد برمي‌دارد و فرار مي‌كند.
راه‌ مي‌افتيم‌. دريا از دور برايمان‌ دست‌ تكان‌ مي‌دهد.
ـ اين‌ هم‌ ساحل‌ خانم‌خانما!
دستم‌ را مي‌گيرد و مي‌نشاندم‌ روي‌ شن‌ها.
ـ خوب‌ بچسب‌ به‌ ساحل‌ نكند ولش‌ كني‌ها.
اين‌ را مي‌گويد و قدم‌ زنان‌ به‌طرف‌ دريا مي‌رود. داد مي‌زنم‌:«نگفتي‌ چه‌ كاره‌ بودي‌؟» مي‌خندد. هم‌چنان‌ مي‌رود به‌ طرف‌ دريا.
ـ دريا خيلي‌ بهتره‌. فقط‌ به‌ خاطر تو مي‌رويم‌ ساحل‌. حالا مال‌ من‌ مي‌شي‌؟
خنديدم...
آب‌ تا بالاي‌ ساق‌ پاهايش‌ مي‌رسد. داد مي‌زند:«بابا كه‌ مي‌رفت‌ من‌ جاي‌ تو نشسته‌ بودم‌.» موج‌ها بلند مي‌شوند. داد مي‌زنم ‌«مواظب‌ باش‌!» مي‌خندد. داد مي‌زند:«فكر نمي‌كردم‌ بعد از اون‌ ماهي‌ بفروشم‌» جلوتر مي‌رود. داد مي‌زنم‌:«بيا عقب‌!» مي‌خندد. داد مي‌زند:«تو چي‌؟ ماهي‌ مي‌فروشي‌؟» تا زانو آب ‌است‌. چشم‌هايم‌ را مي‌بندم‌. جيغ‌ مي‌كشم‌. خيلي‌ طولاني‌. نمي‌دانم‌ چه‌قدر. صدايش‌ با جيغم‌ درمي‌آميزد:«يه‌ روز مي‌برمت‌ دريا.» نمي‌خواهم‌ نگاه‌ كنم‌. صداي‌ خنده‌اش‌ هنوز مي‌آيد. نمي‌دانم‌ چه‌قدر طول‌ مي‌كشد. دستي‌ تكانم‌ مي‌دهد. چشم‌هايم‌ را باز مي‌كنم‌. مي‌خندد.
ـ نترس‌! ماهي‌فروش‌ خوبي‌ نمي‌شي ‌وگرنه‌ مثل‌ بابا دريا رو به‌ تو ترجيح‌ مي‌دادم‌.

 

 

اللهم العن اول ظالم ظلم حق محمد وآل محمد وآخر تابع له علی ذلک  اللهم العنهم جمیعا
تشکرات از این پست
دسترسی سریع به انجمن ها