يك داستان انگليسي با ترجمه
سه شنبه 28 دی 1389 1:21 AM
خانم ويليامز يك معلم بود، و سي كودك در كلاسش بودند. آنها بچههاي خوبي بودند، و خانم ويليامز همهي آنها را دوست داشت، اما آن ها اغلب لباس ها ي خود را گم مي كردند.
زمستان بود، و هوا خيلي سرد بود. مادر بچه ها هميشه آنها را با كت گرم و كلاه و دستكش به مدرسه مي فرستادند. بچه ها صبح داخل كلاس مي آمدند و كت، كلاه و دستكش هايشان در مي آوردند. آن ها كت و كلاهشان را روي چوب لباسي كه بر روي ديوار بود ميگذاشتند، و دستكش ها را نيز در جيب كتشان مي ذاشتند.
سه شنبه گذشته هنگام غروب خانم ويليامز يك جفت دستكش كوچك آبي بر روي زمين پيدا كرد، و صبح روز بعد به بچه ها گفت، اين دستكش چه كسي است؟ اما كسي جوابي نداد.
در آن هنگام به ديك نگاه كرد و از او پرسيد. ديك، دستكش هاي تو آبي نيستند؟
او پاسخ داد. بله، خانم ولي اين ها نمي تونند براي من باشند. چون من براي خودمو گم كردم.