0

غزوه خندق

 
amuzesh2005
amuzesh2005
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مهر 1387 
تعداد پست ها : 6524
محل سکونت : آذربایجانشرقی

پاسخ به:غزوه خندق
دوشنبه 27 دی 1389  9:10 AM

غزوه خندق (2)

متجاوز از بیست تن از دانشمندان و مورخین و مفسرین اهل سنت (1) از رسول خدا (ص) با اختلاف اندکى نقل کرده‏اند که پیغمبر خدا درباره آن ضربتى که على (ع) در آن روز به عمرو زد و او را کشت فرمود:
«ضربة على یوم الخندق افضل من عبادة الثقلین.»
[ضربت على در روز خندق از عبادت جن و انس برتر است‏]. 

و در نقل دیگرى است که فرمود:
«ضربة على یوم الخندق أفضل من أعمال امتى الى یوم القیامة» .
و در مجمع البیان طبرسى (ره) از حذیفه نقل شده که رسول خدا (ص) به على فرمود:
اى على مژده باد تو را که اگر عمل تو را بتنهایى در این روز با عمل تمامى امت محمد بسنجند عمل تو بر آنها مى‏چربد، زیرا خانه‏اى از خانه‏هاى مشرکان نیست مگر آنکه با کشته شدن عمرو خوارى و زبونى در آن وارد شد، و خانه‏اى از مسلمانان نیست جز آنکه با قتل او عزت و شوکتى در آن داخل گردید.و ابن ابى الحدید در شرح نهج البلاغه (2) درباره شجاعت آن حضرت در آن روز و قتل عمرو بن عبدود گوید: اهمیت آن خیلى مهمتر از آن است که کسى بگوید: مهم بود، و بزرگتر از آن است که بگوید: بزرگ بود (3) و بهتر آن است که آنچه را استاد ابو الهذیل در این باره گفته است بگوییم، وى در پاسخ مردى که از او پرسید: آیا منزلت و مقام على در پیشگاه خدا بیشتر است یا منزلت ابو بکر؟ وى در پاسخش گفت: اى برادر زاده به خدا سوگند مبارزه على در جنگ خندق با عمرو به اعمال همه مهاجر و انصار و طاعات و عبادات آنها همگى مى‏چربد تا چه رسد به ابى بکر تنها!
و شارح مذکور دنبال گفتار بالا را ادامه داده مى‏گوید: و مناسب با این سخن بلکه بالاتر از آن روایتى است که از حذیفة بن یمان روایت شده، و اصل آن روایت را ربیعة بن مالک نقل کرده گوید: به نزد حذیفه رفتم و بدو گفتم: اى ابا عبد الله مردم درباره على بن ابیطالب و فضایل و منقبتهاى او حدیثهایى مى‏گویند که اهل بصیرت بدانها خرده گرفته مى‏گویند: شما درباره این مرد افراط مى‏کنید! اکنون تو براى من حدیثى بگو تا آن را براى مردم بگویم؟
حذیفه گفت: اى ربیعه از من درباره على چه مى‏پرسى؟ و من براى تو چه بگویم؟
سوگند بدانکه جان حذیفه به دست اوست اگر همه اعمال امت محمد را از روزى که خداى تعالى آن حضرات را به رسالت مبعوث فرمود تا به امروز همه را در یک کفه بگذارند و یک عمل تنها از اعمال على را در کفه دیگر بگذارند آن یک عمل بر همه اعمال امت مى‏چربد!
ربیعه که این سخن را شنید گفت: این سخنى است که قابل تحمل نیست و من پندارم که این سخن گزافه و تندروى باشد!
حذیفه گفت: اى احمق چگونه قابل تحمل و قبول نیست؟ و کجا بودند مسلمانان در جنگ خندق آن گاه که عمرو و همراهانش از خندق عبور کرده و مبارز طلبیدند و جزع و وحشت همه را گرفت تا آن گاه که على (ع) به جنگ او رفت و او را به قتل‏رسانید.سوگند بدانکه جان حذیفه به دست اوست عمل على در آن روز برتر و بزرگتر از اعمال امت محمد است تا به امروز و تا روزى که قیامت بر پا شود!
نگارنده گوید: از آنچه نقل شد علت و سبب این فضیلت و برترى عمل نیز معلوم مى‏شود زیرا ارزش عمل روى ارزش و مقدار تأثیرى است که در پیشبرد هدف گذارده، و چنانکه از روایات گذشته معلوم شد با کشته شدن عمرو بن عبدود صولت شرک و بت پرستى در جزیرة العرب و سراسر جهان آن روز شکسته شد، و مشرکان و دشمنان اسلام از آن پس دیگر نتوانستند اظهار وجودى در برابر اسلام و مسلمین بنمایند و قد علم کنند.
چنانکه همین ابن ابى الحدید در شرح نهج البلاغه (4) روایت کرده که چون عمرو بن عبدود کشته شد رسول خدا (ص) فرمود:
«ذهب ریحهم و لا یغزوننا بعد الیوم و نحن نغزوهم انشاء الله» .
[از امروز به بعد دیگر شوکت و عظمت اینان از میان رفت و از این پس دیگر به جنگ ما نخواهند آمد و ماییم که در آینده ـ اگر خدا بخواهد ـ به جنگ آنان خواهیم رفت‏].
و چنان شد که رسول خدا (ص) فرموده بود چنانکه در فصول آینده خواهیم خواند.و از این روست که خود دانشمندان و نویسندگان اهل سنت جواب دشمنان على (ع) و اهل بیت را در اینجا به عهده گرفته و به یاوه سراییهاشان پاسخ داده‏اند، چنانکه مؤلف کتاب سیره حلبیه در پاسخ ابن تیمیه که گفته است:
چگونه ممکن است کشتن کافر فضیلتش از عبادت جن و انس بیشتر باشد...؟
گفته است:
براى آنکه با این کشتن دین یارى شد و کفر مخذول و نابود گشت! (5)
شیخ مفید (ره) از ابى بکر بن ابى عیاش نقل کرده که گفته است:
«لقد ضرب على ضربة ما کان اعز منها ـ یعنى ضربة عمرو بن عبدود ـ و لقد ضرب‏ضربة ما ضرب فى الاسلام أشأم منها ـ یعنى ضربة ابن ملجم لعنه الله ـ »
[على (ع) ضربتى زد که در اسلام ضربتى پر شوکت‏تر و پیروزمندانه‏تر از آن نبود و آن ضربتى بود که به عمرو بن عبدود زد، و ضربتى هم خورد که میشومتر از آن ضربتى در اسلام نبود و آن ضربتى بود که ابن ملجم لعنه الله ـ بر آن حضرت زد].
و جلال الدین سیوطى و دیگر از مفسران اهل سنت از ابن ابى حاتم و ابن مردویه و ابن عساکر از عبد الله بن مسعود روایت کرده، و از مفسرین شیعه نیز مرحوم طبرسى از عبد الله بن مسعود روایت کرده‏اند که این آیه را که در سوره احزاب است و خداى تعالى فرمود:
«و کفى الله المؤمنین القتال»
[جنگ را از مؤمنان کفایت کرد].
این گونه قرائت کرده است:
«و کفى الله المؤمنین القتال بعلى بن ابیطالب»
[به وسیله على ابن ابیطالب (و شمشیر او) خدا جنگ را از مؤمنان کفایت کرد].
نگارنده گوید:
با توجه به اشعار و مرثیه‏هایى نیز که در مرگ عمرو بن عبدود به وسیله نزدیکان او و یا شاعران آن زمان سروده شده بخوبى مى‏توان پى به عظمت عمل على (ع) برد و شاهد خوبى براى سخنان گذشته بالاست.
از آن جمله سخنان و اشعارى است که از خواهر عمرو که نامش عمره بوده نقل کنند که چون بالاى کشته عمرو آمد و زره قیمتى او را بر تنش دید پرسید: قاتل او کیست؟ گفتند: على بن ابیطالب.عمره گفت: «ما قتله الا کفو کریم» او را هماوردى بزرگوار به قتل رسانده سپس اشعار زیر را گفت:
لو کان قاتل عمرو غیر قاتله‏
لکنت ابکى علیه آخر الأبد
لکن قاتله من لا یعاب به‏
من کان یدعى ابوه بیضة البلد
[اگر قاتل عمرو کسى جز على بود من براى همیشه بر او مى‏گریستم.ولى قاتلش کسى است که از قتل او عیبى بر عمرو نیست، کسى که پدرش یگانه شخصیت شهر (مکه) بود]. و سپس اشعار زیر را سرود:
اسدان فى ضیق المکر تصاولا
و کلاهما کفو کریم باسل (6)
فتخالسا مهج النفوس کلاهما
وسط المدار مخاتل و مقاتل (7)
و کلاهما حضر القراع حفیظة
لم یثنه عن ذاک شغل شاغل (8)
فاذهب على فما ظفرت بمثله‏
قول سدید لیس فیه تحامل (9)
و الثار عندى یا على فلیتنى‏
ادرکته و العقل منى کامل (10)
ذلت قریش بعد مقتل فارس‏
فالذل مهلکها و خزى شامل (11)
و اشعار دیگرى که هبیرة بن ابى وهب و مسافع بن عبد مناف و حسان بن ثابت و دیگران گفته‏اند و ذکر آنها موجب تطویل کلام و ملال خاطر خوانندگان ارجمند پارسى زبان مى‏شود.

پس از کشته شدن عمرو

همراهان عمرو بن عبدود که هیچ باور نمى‏کردند پهلوان نامى و سالخورده عرب به این سرعت به دست پوردلاور ابو طالب و سرباز فداکار اسلام از پاى در آید، با اینکه هر کدام خود از جنگجویان و شجاعان محسوب مى‏شدند از ترس آنکه همگى به سرنوشت عمرو دچار گردند درنگ را جایز ندانسته و رو به فرار نهادند و برخى چون عکرمة بن ابى جهل و هبیرة بن ابى وهب براى آنکه بهتر بتوانند از آن معرکه مرگبار بگریزند نیزه‏هاى خود را به زمین افکنده و گریختند و به هر زحمتى بود توانستند خودرا به آن سوى خندق و لشکر مشرکین برسانند، تنها نوفل بن عبد الله بود که هنگام پریدن از روى خندق پاى اسبش لغزید و او را به درون خندق انداخت، مسلمانان که چنان دیدند نزدیک آمده و از هر سو به او سنگ مى‏زدند، نوفل که چنان دید فریاد زد: خوب است شرافتمندانه‏تر از این مرا بکشید و یکى از شما به درون خندق آید تا من با او جنگ کنم.
باز هم على (ع) پا به درون خندق گذارد و او را به قتل رسانید، و در نقل دیگرى است که زبیر این کار را کرد و داخل خندق شده او را کشت.
و چون عمرو به قتل رسید مشرکین کسى را فرستادند تا جسد او را از پیغمبر به ده هزار درهم خریدارى کند، ولى رسول خدا (ص) پول آنها را قبول نکرد و جسد عمرو را به آنها داده فرمود :
«لا نأکل ثمن الموتى» .
[ما پول مردگان را نمى‏خوریم!]

داستان دیگرى که ضمیمه شد و احزاب را به فرار مصمم ساخت

کشته شدن عمرو بن عبدود و به دنبال آن نوفل بن عبد الله رعبى سخت در دل مشرکین انداخت و فکر بازگشت و فرار به مکه را در مغز آنها پرورانید و در این خلال که کار بر مسلمانان نیز سخت شده بود اتفاق دیگرى افتاد که براى مسلمانان بسیار سودمند واقع شد و یکسره جنگ را به سود مسلمانان پایان داد و احزاب را فرارى داد، و آن اسلام یکى از سرشناسان قبیله غطفان ـ یعنى نعیم بن مسعود ـ بود.
هنگام شام بود و رسول خدا (ص) نماز خفتن را خوانده و در فکر تنظیم سپاه و گماردن پاسداران آن شب براى نگهبانى بود که دید شخصى به جایگاه او نزدیک گردید و چون جلو آمد خود را معرفى کرده حضرت دید نعیم بن مسعود است.
نعیم آهسته به رسول خدا (ص) عرض کرد: من مسلمان شده‏ام ولى هنوز کسى از نزدیکان و قوم و قبیله‏ام از اسلام من مطلع نشده اینک آمده‏ام تا اگر دستورى فرمایى و کارى از من ساخته باشد انجام دهم!
پیغمبر بدو فرمود: تو یک نفر بیش نیستى، اما اگر بتوانى به وسیله‏اى میان لشکر دشمن اختلاف بینداز، زیرا نیرنگ در جنگها به کار رود!

مأموریت نعیم بن مسعود

نعیم که گویا براى چنین کارى ساخته شده بود فکرى کرد و از جا برخاسته به دنبال این مأموریت تاریخى رفت، و آن را بخوبى انجام داد، بى آنکه کسى از اسلام و یا نقشه ماهرانه او با خبر شود.
نعیم با یهود بنى قریظه سابقه دوستى و رفاقت داشت و آنها وى را از دوستان خود مى‏دانستند، از این رو بى‏درنگ خود را به یهود مزبور رسانده گفت: شما بخوبى مرا شناخته‏اید و سابقه دلسوزى و خیرخواهى مرا نسبت به خود دانسته‏اید، و مى‏دانید که اگر سخنى خصوصى به شما بگویم فقط روى خیرخواهى و علاقه‏اى است که نسبت به شما دارم!
گفتند: آرى وفادارى و خیرخواهى تو نسبت به ما مسلم و معلوم است و هیچ گونه سوء ظنى در این باره به تو نمى‏رود، اکنون چه مى‏خواهى بگویى؟
گفت: آمده‏ام تا به شما بگویم: شما با قبایل قریش و غطفان فرق دارید، زیرا اینجا سرزمین شما و شهر و دیار شماست، زن و بچه و خانه و زندگى‏تان همه در این سرزمین است و نمى‏توانید از اینجا صرفنظر کرده چشم بپوشید، اما قریش و غطفان تنها به منظور جنگ با محمد به این سرزمین آمده‏اند و گر نه خانه و زندگى و زن و فرزندشان در جاى دیگرى است، و از این رو آنها تا وقتى که بتوانند در این سرزمین مى‏مانند و در برابر محمد مقاومت مى‏کنند تا شاید دستبردى زده و غنیمتى به دست آورند و احیانا محمد و یارانش را سرکوب کنند، ولى اگر نتوانستند و اوضاع را دگرگون دیدند بدون آنکه فکر آینده شما را بکنند و حتى بى آنکه با شما مشورتى بکنند، به شهر و دیار خود باز مى‏گردند و شما را در برابر این مرد تنها مى‏گذارند و آن وقت است که شما بتنهایى نیروى مقاومت با او را ندارید و معلوم نیست به چه سرنوشتى دچار خواهید شد، و از این رو من صلاح شما را در این مى‏بینم که تا چند تن از بزرگان قریش و غطفان را به گروگان نگیرید و نزد خود نگاه ندارید اقدام به جنگ با محمد نکنید، تا قبایل مزبور به خاطر بزرگان خود تا آخرین رمقى که دارند پایدارى کرده و شما را رهانکنند و بروند!
بنى قریظه فکرى کرده گفتند: راست مى‏گویى مصلحت در همین است که تو مى‏گویى و باید همین کار را کرد، و مقدارى هم از نعیم تشکر کردند که این راه را جلوى پاى آنها گذارد.
از آن سو به نزد ابو سفیان و سران قریش آمده و همان گونه که به بنى قریظه گفته بوده شمه‏اى از علاقه و دلسوزى خود نسبت به قرشیان سخن گفت و آنها نیز سخنانش را تصدیق کردند، آن گاه با قیافه‏اى دلسوزانه گفت: مطلبى شنیده‏ام که چون به شما علاقه داشتم وظیفه خود دانستم که هر چه زودتر آن را به اطلاع شما برسانم اما به شرط آنکه این خبر پیش خودتان مکتوم و پوشیده بماند!
بزرگان قریش گفتند: مطمئن باش که هر چه بگویى به کسى نخواهیم گفت.
نعیم لب گشوده گفت: شنیده‏ام که یهودیان بنى قریظه از نقض عهدى که با محمد کرده و پیمانى که شکسته‏اند سخت پشیمان شده و براى اینکه محمد را از خود راضى سازند و این عمل خود را جبران کنند براى او پیغام داده‏اند که ما به هر ترتیبى شده نقشه‏اى مى‏کشیم و چند تن از بزرگان قریش و غطفان را به گروگان مى‏گیریم و تسلیم تو مى‏نماییم تا آنها را گردن بزنى و سپس به یارى تو آمده و به جنگ بقیه آنها مى‏رویم و تارومارشان مى‏کنیم؟ و محمد با این شرط حاضر شده که از خیانت آنها صرفنظر کند و پیمان شکنى آنها را نادیده بگیرد، اکنون آمده‏ام به شما بگویم: اگر بنى قریظه کسى را فرستادند تا از شما افرادى را گروگان بگیرند مبادا قبول کنید و کسى را به دست آنها بدهید که دانسته او را به کشتن داده‏اید !
از آن سو به نزد بزرگان قبیله خود ـ یعنى غطفان ـ نیز رفت و عین همین سخنان را به آنها گفت و از آنها خواست تا مطلب را مکتوم و پنهان دارند، و آنها نیز پذیرفته و خود به انتظار نتیجه کارى که انجام داده بود به خیمه رفت.

تفرقه در میان دشمن

از آنجا که خدا مى‏خواست تدبیر نعیم بن مسعود در تفرقه دشمن بى‏اندازه مؤثر واقع شد، و به دنبال آن ابو سفیان عکرمة بن أبى جهل را با چند تن از سران قریش وغطفان به نزد یهود بنى قریظه فرستاد و براى آنها پیغام داد که ما نمى‏توانیم در این شهر زیاد بمانیم و اسبان و شترانمان دارند هلاک مى‏شوند و بیش از این توقف در بیرون شهر براى ما مقدور نیست و بدین جهت آماده باشید تا فردا حمله را شروع کنیم و کار را یکسره کنیم!
از قضا هنگامى که عکرمه و همراهانش براى رساندن این پیغام به نزد بنى قریظه آمدند مصادف با شب شنبه بود و یهود مزبور در جواب آنها گفتند: فردا که شنبه است و ما در آن روز به هیچ کارى دست نمى‏زنیم، و گذشته از آن تا شما چند تن از بزرگان و سران خود را به عنوان گروگان به ما نسپارید ما اقدام به جنگ نمى‏کنیم، زیرا ممکن است جنگ طولانى شود و شما از ادامه جنگ خسته شوید و به شهر خود بازگردید و ما را در برابر محمد تنها بگذارید، و در چنین وضعى دیگر ما قادر به ادامه جنگ با او نخواهیم بود.
فرستادگان قریش به نزد ابو سفیان بازگشتند و آنچه را یهودیان گفته بودند به وى بازگفتند، و همگى اظهار داشتند: به خدا نعیم بن مسعود راست گفت و چه خوب شد که ما را از نیرنگ اینان با خبر کرد و به همین جهت براى بنى قریظه پیغام فرستادند که ما هرگز چنین کارى نخواهیم کرد و کسى را به عنوان گروگان به شما نخواهیم سپرد، و شما خود دانید مى‏خواهید جنگ کنید و مى‏خواهید نکنید.
یهود نیز وقتى این پیغام را دریافت کردند با هم گفتند: به خدا نعیم بن مسعود راست گفت، و چه خوب شد که ما را با خبر کرد، قرشیان مى‏خواهند جنگ را شروع کنند تا اگر توانستند دستبردى بزنند و گرنه ما را تنها گذارده و به شهر و دیار خود فرار کنند، و به همین جهت براى قریش و غطفان پیغام دادند: ما نیز تا افرادى را به عنوان گروگان به ما ندهید شروع به جنگ نخواهیم کرد.

سختى کار

در این خلال که این پیغامها رد و بدل مى‏شد مسلمانان نیز در وضع سختى به سر مى‏بردند، زیرا نزدیک به یک ماه بود که شهر مدینه محاصره بود و رفت و آمد به‏خارج شهر با سختى و بندرت صورت مى‏گرفت، و اساسا مسلمانان فرصت اینکه آذوقه‏اى از خارج و یا از داخل شهر براى خود و زن و بچه‏شان تهیه کنند نداشتند و گاهى دو سه روز به گرسنگى مى‏گذرانیدند و شب و روز در فکر محافظت شهر از دشمنان خارج خندق و یهود بنى قریظه که در کنار خانه‏شان ساکن بودند به سر مى‏بردند، و بیشتر شبها از ترس و وحشت خواب به چشم ساکنان مدینه نمى‏رفت، برودت و سرماى هوا نیز به این سختى و فشار کمک مى‏کرد و همان طور که پیش از این اشاره شد کارد را به استخوان و نفسها را به گلوگاه رسانده بود، تا جایى که بسیارى از مسلمانان دچار تزلزل در عقیده و لغزش درونى و سستى ایمان گشتند و در دل فکرها کردند.
و تا آنجا که از ابو سعید خدرى روایت شده که گوید ما به نزد رسول خدا (ص) رفتیم و عرض کردیم: اى رسول خدا (ص) آیا دعایى به ما تعلیم نمى‏کنى که آن را بخوانیم؟ زیرا دلها به گلوگاه (و جانها به لب) رسید؟ فرمود: بگویید:
«اللهم استر عورتنا و آمن روعاتنا» . (12)
[خدایا از این بى‏حفاظى ما را حفاظت کن و به این ناآرامى ما را آرامش بخش‏].
و در روایت دیگرى است که وقتى رسول خدا (ص) آن وضع سخت مسلمانان و وحشت و اضطرابشان را مشاهده کرد خود براى دعا بر بالاى تپه‏اى که در آنجا بود و اکنون مسجد فتح روى آن بنا شده رفت و دست به درگاه خدا بلند کرد و این چنین گفت:
«یا صریخ المکروبین و یا مجیب المضطرین و یا کاشف الکرب العظیم انت مولاى و ولیى و ولى آبائى الاولین، اکشف عنا غمنا و همنا و کربنا، اکشف عنا کرب هؤلاء القوم بقوتک و حولک و قدرتک» .
[اى فریاد رس غم زدگان، و اى پاسخ ده درماندگان، و اى برطرف کننده اندوه بزرگ، تویى مولى و یاور من و یاور پدران گذشته‏ام، این غم و اندوه و گرفتارى را از ما دور کن، و گرفتارى این قوم را به نیرو و قدرت خودت از ما بگردان‏]. به دنبال این دعا بود که جبرئیل نازل شد و استجابت دعاى آن حضرت را به اطلاع وى رسانید، و معروض داشت خداى تعالى باد را مأمور کرد تا آنها را فرارى دهد.
و در تفسیر مجمع البیان از عبد الله بن أبى اوفى نقل شده که حضرت این دعا را خواند:
«اللهم منزل الکتاب، سریع الحساب، اهزم الاحزاب، اللهم اهزمهم و زلزلهم»
و از ابى هریرة نقل کرده که دعاى زیر را خواند:
«لا اله الا الله وحده وحده، اعز جنده و نصر عبده، و غلب الاحزاب وحده، فلا شى‏ء بعده» .
نگارنده گوید: در روایاتى نیز آمده که این دعا را رسول خدا (ص) در فتح مکه خواند و شاید آن نقل صحیحتر باشد، چنانکه ان شاء الله در جاى خود مذکور خواهد شد.

مأموریت حذیفه در آن شب سهمگین

مقدمات فرار و شکست احزاب فراهم شده بود، زیرا با کشته شدن عمرو بن عبدود و نوفل، و تعلل یهود براى حمله به شهر مدینه و اختلافى که میان آنها و احزاب افتاد و طولانى شدن مدت محاصره بدون آنکه نتیجه‏اى عاید احزاب شود تدریجا فکر بازگشت را در آنها تقویت کرده بود، و گویا ابو سفیان و سران دیگر احزاب به دنبال بهانه‏اى مى‏گشتند تا این فکر را عملى سازند، در این میان استغاثه و دعاى رسول خدا (ص) نیز کار خود را کرد و خداى تعالى بادى سهمگین را در آن سرماى شدید مأمور کرد تا یکسره آنها را فرارى داده و مسلمانان را از آن تنگنا نجات بخشد.
حذیفه گوید: در آن شبى که احزاب رفتند به قدرى سرما شدید بود که من خود را در گلیمى که از زنم گرفته و همراه خود برده بودم پیچیده و از شدت سرما روى زمین خوابیده بودم و رسول خدا (ص) مشغول نماز بود، در این وقت بادى سهمگین نیزبرخاست که سرما را دو چندان کرد.
پیغمبر مقدارى نماز خواند آن گاه صدا زد:
«الا رجل یأتینى بخبر القوم یجعله الله رفیقى فى الجنة»
[مردى نیست که برود و خبرى از دشمن براى من بیاورد و من دعا مى‏کنم تا خدا به پاداش این کار او را رفیق من در بهشت قرار دهد؟]
حذیفه گوید: به خدا سوگند ترس و گرسنگى و سرما به قدرى شدید بود که کسى پاسخ آن حضرت را نداد براى بار دوم و سوم صدا زد باز هم کسى پاسخ نداد تا در مرتبه چهارم مرا صدا زد و من ناچار شدم جواب دهم، فرمود: مگر این سه بار صداى مرا نشنیدى؟ گفتم: چرا! فرمود : پس چرا جواب ندادى؟ گفتم: اى رسول خدا ترس و گرسنگى و سرما مانع شد که پاسخ تو را بدهم، فرمود: اکنون برخیز و به میان اینان برو و ببین چه مى‏کنند و خبر آن را براى من بیاور ! و مواظب باش کار دیگرى انجام ندهى تا به نزد من بیایى! (13)
حذیفه گوید: من برخاستم و رسول خدا درباره من دعایى کرد که در اثر دعاى آن حضرت دیگر سرما و ترس از من دور شد، من پیش رفته و از خندق عبور کردم و خود را به میان لشکر دشمن رساندم، دیدم آن باد سهمگین هنگامه‏اى بر پا کرده، دیگى و آتشى به جاى نگذارده، و خیمه و چادرى سرپا نمانده، در این میان ابو سفیان را دیدم که به پا خاست و پیش از آنکه شروع به سخن کند گفت: هر یک از شما نگران باشد که پهلوى او بیگانه و جاسوسى نباشد!
حذیفه گوید: من براى آنکه شناخته نشوم پیشدستى کرده و دست مردى را که پهلویم نشسته بود گرفته پرسیدم: تو کیستى؟ گفت: معاویه، آن گاه دست آن دیگرى را که آن طرف نشسته بود گرفتم و پرسیدم: تو کیستى؟ گفت: عمرو بن عاص.
و بدین ترتیب شناخته نشدم، پس ابو سفیان به سخن آمده گفت:
اى گروه قریش به خدا این سرزمین دیگر جاى ماندن نیست و اسب و شترى براى ما باقى نگذارده و همگى هلاک شدند، یهود بنى قریظه نیز با ما به مخالفت برخاسته و به ما خیانت کردند، باد و طوفان را هم که مى‏بینید چه مى‏کند! نه دیگى بر سر بار گذارده و نه آتشى به جاى نهاده و نه خیمه و چادرى سرپا مانده، اینک آماده حرکت به سوى مکه شوید که من به راه افتادم!
این را گفت و بر شتر خویش سوار شد و از عجله‏اى که داشت هنوز زانوى شتر را باز نکرده تازیانه بر او زد و او را از زمین بلند کرد و شتر سه بار به زمین خورد تا اینکه ابو سفیان همان طور که سوار بود خم شد و زانوى شتر را باز کرد.
حذیفه گوید: در آن وقت من به آسانى مى‏توانستم ابو سفیان را با تیر بزنم و او را از پاى در آورم اما چون رسول خدا (ص) سفارش کرده بود کار دیگرى انجام نده از این کار صرفنظر کرده و بسرعت خود را به سوى رسول خدا رساندم و آنچه را دیده بودم به اطلاع آن حضرت رساندم .
با رفتن ابو سفیان سران دیگر قبایل نیز هر کدام سوار شده و به افراد خود دستور حرکت دادند و هنوز هوا کاملا روشن نشده بود که دشمن با به جا گذاردن بسیارى از چادرها و اثاث و زندگى، شتاب زده سرزمین مدینه را به سوى مکه ترک کرده بود.

شهداى جنگ خندق

جنگ خندق با تمام مشکلاتى که براى مسلمانان ایجاد کرده بود و فشار و دشوارى که براى آنها داشت با نصرت الهى به سود مسلمانان پایان یافت و احزاب‏بسرعت به سوى مکه کوچ کردند، و از آن پس نیز ـ چنانکه رسول خدا (ص) خبر داده بود ـ دیگر مشرکان نتوانستند لشکرى فراهم کرده به جنگ پیغمبر اسلام و پیروان او بیایند.
و در این جنگ ـ همان طور که پیش از این اشاره شد ـ به خاطر حفر خندق و وجود آن حایل بزرگ، حمله‏اى که به صورت عمومى باشد از طرف مشرکین صورت نگرفت، جز آنکه چند بار حمله‏هاى پراکنده از جانب گروههایى که توانسته بودند خود را به این طرف خندق برسانند صورت گرفت که آنها نیز به وسیله مسلمانان دفع مى‏شد.البته گاهى همین حمله‏ها روى نقشه قبلى و تاکتیکهاى جنگى صورت مى‏گرفت و به دنبال آن تیراندازان دشمن نیز به صورت دسته جمعى شروع به تیراندازى مى‏کردند که در این گونه حمله‏ها کار بر مسلمانان سخت مى‏شد تا آنجا که مورخین نوشته‏اند در پاره‏اى از روزها مسلمانان حتى فرصت نماز خواندن پیدا نمى‏کردند و نمازشان قضا مى‏شد و تمام ساعات روز و شب را به دفاع از آنها سرگرم بودند.
در همین حمله و تیراندازیها جمعا شش تن از مسلمانان شهید شدند که همگى از انصار مدینه و از بزرگان و سرشناسان تیره‏هاى مختلف اوس و خزرج به شمار مى‏رفتند.
ابن هشام نام آنها را این گونه ثبت کرده: انس بن اوس و عبد الله بن سهل از تیره بنى عبد الاشهل، طفیل بن نعمان و ثعلبة بن غنمه از بنى جشم، کعب بن زید از بنى النجار و سعد بن معاذ ـ رئیس قبیله اوس ـ که به وسیله مردى از قریش به نام حبان بن قیس به عرقة بسختى تیر خورد و تیر به رگ اکحل او اصابت کرده، خون بشدت فوران نمود.
سعد که چنان دید دست خود را روى آن زخم گذارده آن گاه سر را به سوى آسمان بلند کرد و گفت: بار خدایا اگر هنوز جنگ با قریش پایان نیافته و باز هم قرار است مسلمانان به جنگ قریش بروند مرا زنده بدار تا در آن جنگها نیز شرکت جویم، زیرا هیچ عملى نزد من محبوبتر از جنگ با آنها نیست، آنها که پیغمبر تو را تکذیب و آزار کرده و از شهر و دیارش بیرون کردند، و اگر جنگ با قریش پایان یافته این زخم را وسیله شهادت من قرار بده، ولى مرا زنده بدار تا سرنوشت یهود بنى قریظه و سزاى‏خیانت بزرگى را که به مسلمانان کردند در آنها ببینم و دیدگانم از این بابت روشن شود، آن گاه جانم را بگیر.
دعاى سعد به اجابت رسید و خون ایستاد و تا روزى که بنى قریظه از بین رفتند و به حکم همین سعد بن معاذ مردانشان مقتول و زنان و کودکانشان اسیر گشتند زنده ماند و به دستور رسول خدا (ص) خیمه‏اى براى او در مسجد زده بودند و در آن خیمه از او پرستارى مى‏کردند و پس از پایان یافتن کار بنى قریظه، جاى همان تیر باز شد و خون جارى شد و سبب شهادت او گردید، بشرحى که ان شاء الله در بخشهاى آینده خواهید خواند.

پى‏نوشتها:

1.به کتاب احقاق الحق، ج 6، صص 8 ـ 4 مراجعه شود.
2.همان، ج 4، ص .462
3.متن گفتارش این است که گوید: فاما الخرجة التى خرجها یوم الخندق الى عمرو بن عبدود فانها اجل من أن یقال جلیلة، و اعظم من أن یقال عظیمة...»
4.همان، ص .463
5.سیره حلبیه، ج 2، ص .341
6.دو شیر دلاور بودند که در تنگناى معرکه جنگ به یکدیگر حمله ور شدند، و هر دو همتایى بزرگوار و دلیر بودند.
7.هر دوى آنها در میدان نبرد با نیرنگ و پیکار دل جانها را ربودند.
8.هر دو براى زدن و جنگیدن آماده شدند و هیچ سرگرم کننده‏اى نتوانست آن دو را باز گرداند .
9.اى على برو که تاکنون به کسى مانند او دست نیافته‏اى و این گفتارى پابرجاست که مى‏گویم و حرف زور و نابجایى نیست.
10.و انتقام خون او با من است و اى کاش انتقام آن را تا وقتى که خرد من کامل است مى‏گرفتم .
11.قریش پس از کشته شدن چنین سوارى خوار شد و این خوارى قریش را نابود خواهد کرد.
12.در روایت راوندى در خرائج این گونه است که گفت: «اللهم ان تهلک هذه العصابة لم تعبد بعدها فى الارض» [خدایا اگر این گروه نابود شوند دیگر کسى تو را در زمین پرستش نخواهد کرد].
13.ابن هشام نقل مى‏کند که: روزى مردى از اهل کوفه به حذیفه گفت: راستى شما رسول خدا را دیده و با او مصاحبت داشته‏اید؟ حذیفه گفت: آرى.
مرد کوفى پرسید: رفتار شما با آن حضرت چگونه بود؟ پاسخ داد: تا جایى که مقدور بود از او فرمانبردارى و اطاعت مى‏کردیم.
مرد کوفى گفت: به خدا اگر ما آن حضرت را دیده بودیم او را بر دوش خود سوار مى‏کردیم و نمى‏گذاردیم روى زمین راه برود.
حذیفه گفت: اى مرد به خدا ما در جنگ خندق نزد آن حضرت بودیم و چون شب شد آن حضرت مقدارى نماز خواند آن گاه متوجه ما شده گفت: کیست که برود و ببیند اینان چه مى‏کنند و برگردد؟ و هر کس این کار را انجام دهد من از خدا مى‏خواهم تا او را در بهشت رفیق من گرداند.
ـ و از اینکه فرمود: برگردد! معلوم بود که بر مى‏گردد ـ .
اما سرما و گرسنگى و ترس به حدى شدید و زیاد بود که حتى یک نفر هم جواب نداد.رسول خدا که چنان دید مرا به نام صدا زد، و من چاره‏اى نداشتم جز آنکه پاسخ او را بدهم...و سپس دنباله داستان را نقل کرد.

تشکرات از این پست
دسترسی سریع به انجمن ها