منوچهر [صفحه 25]
چهارشنبه 29 دی 1389 9:30 AM
2
3
4
5
6
7
8
9
10
11
12
13
14
15
16
17
18
19
20
21
22
23
24
25
26
27
28
29
30
|
گسی کردش و خود به راه ایستاد ببستند از آن گرگساران هزار دو بهره چو از تیره شب درگذشت همان نالهی کوس با کره نای سپهبد سوی شهر ایران کشید فرستاده آمد دوان سوی زال گرفت آفرین زال بر کردگار درم داد و دینار درویش را میان سپهدار و آن سرو بن پیام آوریدی سوی پهلوان سپهدار دستان مر او را بخواند بدو گفت نزدیک رودابه رو سخن چون ز تنگی به سختی رسید فرستاده باز آمد از پیش سام بسی گفت و بشنید و زد داستان سبک پاسخ نامه زن را سپرد به نزدیک رودابه آمد چو باد پری روی بر زن درم برفشاند یکی شاره سربند پیش آورید همه پیکرش سرخ یاقوت و زر یکی جفت پر مایه انگشتری فرستاد نزدیک دستان سام زن از حجره آنگه به ایوان رسید زن از بیم برگشت چون سندروس پر اندیشه شد جان سیندخت ازوی زمان تا زمان پیش من بگذری دل روشنم بر تو شد بدگمان بدو گفت زن من یکی چارهجوی بدین حجره رودابه پیرایه خواست بیاوردمش افسر پرنگار |
|
سپاه و سپهبد از آن کار شاد پیاده به زاری کشیدند خوار خروش سواران برآمد ز دشت برآمد ز دهلیز پردهسرای سپه را به نزد دلیران کشید ابا بخت پیروز و فرخنده فال بران بخشش گردش روزگار نوازنده شد مردم خویش را زنی بود گوینده شیرین سخن هم از پهلوان سوی سرو روان سخن هر چه بشنید با او براند بگویش که ای نیک دل ماه نو فراخیش را زود بینی کلید ابا شادمانی و فرخ پیام سرانجام او گشت همداستان زن از پیش او بازگشت و ببرد بدین شادمانی ورا مژده داد به کرسی زر پیکرش برنشاند شده تار و پود اندرو ناپدید شده زر همه ناپدید از گهر فروزنده چون بر فلک مشتری بسی داد با آن درود و پیام نگه کرد سیندخت او را بدید بترسید و روی زمین داد بوس به آواز گفت از کجایی بگوی به حجره درآیی به من ننگری بگویی مرا تا زهی گر کمان همی نان فراز آرم از چند روی بدو دادم اکنون همینست راست یکی حلقه پرگوهر شاهوار |
اللهم العن اول ظالم ظلم حق محمد وآل محمد وآخر تابع له علی ذلک اللهم العنهم جمیعا