منوچهر [صفحه 18]
چهارشنبه 29 دی 1389 9:24 AM
| نهادند دینار و گوهر به پیش که چون بودتان کار با پور سام پری چهره هر پنج بشتافتند که مردیست برسان سرو سهی همش رنگ و بوی و همش قد و شاخ دو چشمش چو دو نرگس قیرگون کف و ساعدش چو کف شیر نر سراسر سپیدست مویش برنگ سر جعد آن پهلوان جهان که گویی همی خود چنان بایدی به دیار تو دادهایمش نوید کنون چارهی کار مهمان بساز چنین گفت با بندگان سرو بن همان زال کو مرغ پرورده بود به دیدار شد چون گل ارغوان رخ من به پیشش بیاراستی همی گفت و لب را پر از خنده داشت پرستنده با بانوی ماهروی که یزدان هر آنچت هوا بود داد یکی خانه بودش چو خرم بهار به دیبای چینی بیاراستند عقیق و زبرجد برو ریختند همه زر و پیروزه بد جامشان بنفشه گل و نرگس و ارغوان از آن خانهی دخت خورشید روی چو خورشید تابنده شد ناپدید پرستنده شد سوی دستان سام سپهبد سوی کاخ بنهاد روی برآمد سیه چشم گلرخ به بام چو از دور دستان سام سوار |
|
بپرسید رودابه از کم و بیش بدیدن بهست ار بآواز و نام چو با ماه جای سخن یافتند همش زیب و هم فر شاهنشهی سواری میان لاغر و بر فراخ لبانش چو بسد رخانش چو خون هیون ران و موبد دل و شاه فر از آهو همین است و این نیست ننگ چو سیمین زره بر گل ارغوان وگر نیستی مهر نفزایدی ز ما بازگشتست دل پرامید بفرمای تا بر چه گردیم باز که دیگر شدستی به رای و سخن چنان پیر سر بود و پژمرده بود سهی قد و زیبا رخ و پهلوان به گفتار و زان پس بهاخواستی رخان هم چو گلنار آگنده داشت چنین گفت کاکنون ره چاره جوی سرانجام این کار فرخنده باد ز چهر بزرگان برو بر نگار طبقهای زرین بپیراستند می و مشک و عنبر برآمیختند به روشن گلاب اندر آشامشان سمن شاخ و سنبل به دیگر کران برآمد همی تا به خورشید بوی در حجره بستند و گم شد کلید که شد ساخته کار بگذار گام چنان چون بود مردم جفت جوی چو سرو سهی بر سرش ماه تام پدید آمد آن دختر نامدار |
اللهم العن اول ظالم ظلم حق محمد وآل محمد وآخر تابع له علی ذلک اللهم العنهم جمیعا