0

شاهنامه فردوسي

 
savin125125
savin125125
کاربر طلایی2
تاریخ عضویت : تیر 1388 
تعداد پست ها : 5409
محل سکونت : بوشهر

منوچهر [صفحه 18]
چهارشنبه 29 دی 1389  9:24 AM

نهادند دینار و گوهر به پیش که چون بودتان کار با پور سام پری چهره هر پنج بشتافتند که مردیست برسان سرو سهی همش رنگ و بوی و همش قد و شاخ دو چشمش چو دو نرگس قیرگون کف و ساعدش چو کف شیر نر سراسر سپیدست مویش برنگ سر جعد آن پهلوان جهان که گویی همی خود چنان بایدی به دیار تو داده​ایمش نوید کنون چاره​ی کار مهمان بساز چنین گفت با بندگان سرو بن همان زال کو مرغ پرورده بود به دیدار شد چون گل ارغوان رخ من به پیشش بیاراستی همی گفت و لب را پر از خنده داشت پرستنده با بانوی ماه​روی که یزدان هر آنچت هوا بود داد یکی خانه بودش چو خرم بهار به دیبای چینی بیاراستند عقیق و زبرجد برو ریختند همه زر و پیروزه بد جامشان بنفشه گل و نرگس و ارغوان از آن خانه​ی دخت خورشید روی چو خورشید تابنده شد ناپدید پرستنده شد سوی دستان سام سپهبد سوی کاخ بنهاد روی برآمد سیه چشم گلرخ به بام چو از دور دستان سام سوار                     بپرسید رودابه از کم و بیش بدیدن بهست ار بآواز و نام چو با ماه جای سخن یافتند همش زیب و هم فر شاهنشهی سواری میان لاغر و بر فراخ لبانش چو بسد رخانش چو خون هیون ران و موبد دل و شاه فر از آهو همین است و این نیست ننگ چو سیمین زره بر گل ارغوان وگر نیستی مهر نفزایدی ز ما بازگشتست دل پرامید بفرمای تا بر چه گردیم باز که دیگر شدستی به رای و سخن چنان پیر سر بود و پژمرده بود سهی قد و زیبا رخ و پهلوان به گفتار و زان پس بهاخواستی رخان هم چو گلنار آگنده داشت چنین گفت کاکنون ره چاره جوی سرانجام این کار فرخنده باد ز چهر بزرگان برو بر نگار طبق​های زرین بپیراستند می و مشک و عنبر برآمیختند به روشن گلاب اندر آشامشان سمن شاخ و سنبل به دیگر کران برآمد همی تا به خورشید بوی در حجره بستند و گم شد کلید که شد ساخته کار بگذار گام چنان چون بود مردم جفت جوی چو سرو سهی بر سرش ماه تام پدید آمد آن دختر نامدار

 

 

اللهم العن اول ظالم ظلم حق محمد وآل محمد وآخر تابع له علی ذلک  اللهم العنهم جمیعا
تشکرات از این پست
دسترسی سریع به انجمن ها