منوچهر [صفحه 17]
چهارشنبه 29 دی 1389 9:23 AM
| دگر چون تو ای پهلوان دلیر همی میچکد گویی از روی تو سه دیگر چو رودابهی ماه روی ز سر تا به پایش گلست وسمن از آن گنبد سیم سر بر زمین به مشک و به عنبر سرش بافته سر زلف و جعدش چو مشکین زره ده انگشت برسان سیمین قلم بت آرای چون او نبیند بچین سپهبد پرستنده را گفت گرم که اکنون چه چارست با من بگوی که ما را دل و جان پر از مهر اوست پرستنده گفتا چو فرمان دهی ز فرخنده رای جهان پهلوان فریبیم و گوییم هر گونهای سرمشک بویش به دام آوریم خرامد مگر پهلوان با کمند کند حلقه در گردن کنگره برفتند خوبان و برگشت زال رسیدند خوبان به درگاه کاخ نگه کرد دربان برآراست جنگ که بیگه ز درگاه بیرون شوید بتان پاسخش را بیاراستند که امروز روزی دگر گونه نیست بهار آمد ازگلستان گل چنیم نگهبان در گفت کامروز کار که زال سپهبد بکابل نبود نبینید کز کاخ کابل خدای اگرتان ببیند چنین گل بدست شدند اندر ایوان بتان طراز |
|
بدین برز بالا و بازوی شیر عبیرست گویی مگر بوی تو یکی سرو سیمست با رنگ و بوی به سرو سهی بر سهیل یمن فرو هشته بر گل کمند از کمین به یاقوت و زمرد تنش تافته فگندست گویی گره بر گره برو کرده از غالیه صدرقم برو ماه و پروین کنند آفرین سخنهای شیرین به آوای نرم یکی راه جستن به نزدیک اوی همه آرزو دیدن چهر اوست گذاریم تا کاخ سرو سهی ز گفتار و دیدار روشن روان میان اندرون نیست واژونهای لبش زی لب پور سام آوریم به نزدیک دیوار کاخ بلند شود شیر شاد از شکار بره دلش گشت با کام و شادی همال به دست اندرون هر یک از گل دو شاخ زبان کرد گستاخ و دل کرد تنگ شگفت آیدم تا شما چون شوید به تنگی دل از جای برخاستند به راه گلان دیو واژونه نیست ز روی زمین شاخ سنبل چنیم نباید گرفتن بدان هم شمار سراپردهی شاه زابل نبود به زین اندر آرد بشبگیر پای کند بر زمینتان هم آنگاه پست نشستند و با ماه گفتند راز |
اللهم العن اول ظالم ظلم حق محمد وآل محمد وآخر تابع له علی ذلک اللهم العنهم جمیعا