ضحاک [صفحه 16]
سه شنبه 28 دی 1389 12:49 AM
1
2
3
4
5
6
7
8
9
10
11
12
13
14
15
16
17
18
19
20
|
چو بخشایش آورد نیکی دهش منم کدخدای جهان سر به سر وگرنه من ایدر همی بودمی مهان پیش او خاک دادند بوس دمادم برون رفت لشکر ز شهر ببردند ضحاک را بسته خوار همی راند ازین گونه تا شیرخوان بسا روزگارا که بر کوه و دشت بران گونه ضحاک را بسته سخت همی راند او را به کوه اندرون بیامد هم آنگه خجسته سروش که این بسته را تا دماوند کوه مبر جز کسی را که نگزیردت بیاورد ضحاک را چون نوند به کوه اندرون تنگ جایش گزید بیاورد مسمارهای گران فرو بست دستش بر آن کوه باز ببستش بران گونه آویخته ازو نام ضحاک چون خاک شد گسسته شد از خویش و پیوند او |
|
به نیکی بباید سپردن رهش نشاید نشستن به یک جای بر بسی با شما روز پیمودمی ز درگاه برخاست آوای کوس وزان شهر نایافته هیچ بهر به پشت هیونی برافگنده زار جهان را چو این بشنوی پیر خوان گذشتست و بسیار خواهد گذشت سوی شیر خوان برد بیدار بخت همی خواست کارد سرش را نگون به خوبی یکی راز گفتش به گوش ببر همچنان تازیان بیگروه به هنگام سختی به بر گیردت به کوه دماوند کردش ببند نگه کرد غاری بنش ناپدید به جایی که مغزش نبود اندران بدان تا بماند به سختی دراز وزو خون دل بر زمین ریخته جهان از بد او همه پاک شد بمانده بدان گونه در بند او |
اللهم العن اول ظالم ظلم حق محمد وآل محمد وآخر تابع له علی ذلک اللهم العنهم جمیعا