ضحاک [صفحه 14]
سه شنبه 28 دی 1389 12:48 AM
1
2
3
4
5
6
7
8
9
10
11
12
13
14
15
16
17
18
19
20
21
22
23
24
25
26
27
28
29
30
|
بگیرد ببرشان چو شد نیم مست برآشفت ضحاک برسان کرگ به دشنام زشت و به آواز سخت بدو گفت هرگز تو در خان من چنین داد پاسخ ورا پیشکار کزان بخت هرگز نباشدت بهر چو بیبهره باشی ز گاه مهی چرا تو نسازی همی کار خویش ز تاج بزرگی چو موی از خمیر ترا دشمن آمد به گه برنشست همه بند و نیرنگت از رنگ برد جهاندار ضحاک ازان گفتگوی چو شب گردش روز پرگار زد بفرمود تا برنهادند زین بیامد دمان با سپاهی گران ز بیراه مر کاخ را بام و در سپاه فریدون چو آگه شدند ز اسپان جنگی فرو ریختند همه بام و در مردم شهر بود همه در هوای فریدون بدند ز دیوارها خشت و ز بام سنگ ببارید چون ژاله ز ابر سیاه به شهر اندرون هر که برنا بدند سوی لشکر آفریدون شدند خروشی برآمد ز آتشکده همه پیر و برناش فرمان بریم نخواهیم برگاه ضحاک را سپاهی و شهری به کردار کوه از آن شهر روشن یکی تیره گرد پس آنگاه ضحاک شد چاره جوی |
|
بدین گونه مهمان نباید بدست شنید آن سخن کارزو کرد مرگ شگفتی بشورید با شوربخت ازین پس نباشی نگهبان من که ایدون گمانم من ای شهریار به من چون دهی کدخدایی شهر مرا کار سازندگی چون دهی که هرگز نیامدت ازین کار پیش برون آمدی مهترا چارهگیر یکی گرزهی گاوپیکر به دست دلارام بگرفت و گاهت سپرد به جوش آمد و زود بنهاد روی فروزنده را مهره در قار زد بران باد پایان باریک بین همه نره دیوان جنگ آوران گرفت و به کین اندر آورد سر همه سوی آن راه بیره شدند در آن جای تنگی برآویختند کسی کش ز جنگ آوری بهر بود که از درد ضحاک پرخون بدند به کوی اندرون تیغ و تیر و خدنگ پیی را نبد بر زمین جایگاه چه پیران که در جنگ دانا بدند ز نیرنگ ضحاک بیرون شدند که بر تخت اگر شاه باشد دده یکایک ز گفتار او نگذریم مرآن اژدهادوش ناپاک را سراسر به جنگ اندر آمد گروه برآمد که خورشید شد لاجورد ز لشکر سوی کاخ بنهاد روی |
اللهم العن اول ظالم ظلم حق محمد وآل محمد وآخر تابع له علی ذلک اللهم العنهم جمیعا