ضحاک [صفحه 13]
سه شنبه 28 دی 1389 12:47 AM
1
2
3
4
5
6
7
8
9
10
11
12
13
14
15
16
17
18
19
20
21
22
23
24
25
26
27
28
29
30
|
بفرمود شاه دلاور بدوی نبیذ آر و رامشگران را بخوان کسی کاو به رامش سزای منست بیار انجمن کن بر تخت من چو بنشنید از او این سخن کدخدای می روشن آورد و رامشگران فریدون غم افکند و رامش گزید چو شد رام گیتی دوان کندرو نشست از بر بارهی راه جوی بیامد چو پیش سپهبد رسید بدو گفت کای شاه گردنکشان سه مرد سرافراز با لشکری ازان سه یکی کهتر اندر میان به سالست کهتر فزونیش بیش یکی گرز دارد چو یک لخت کوه به اسپ اندر آمد بایوان شاه بیامد به تخت کیی بر نشست هر آنکس که بود اندر ایوان تو سر از پای یکسر فروریختشان بدو گفت ضحاک شاید بدن چنین داد پاسخ ورا پیشکار به مردی نشیند به آرام تو به آیین خویش آورد ناسپاس بدو گفت ضحاک چندین منال چنین داد پاسخ بدو کندرو گرین نامور هست مهمان تو که با دختران جهاندار جم به یک دست گیرد رخ شهرناز شب تیره گون خود بترزین کند چومشک آن دو گیسوی دو ماه تو |
|
که رو آلت تخت شاهی بجوی بپیمای جام و بیارای خوان به دانش همان دلزدای منست چنان چون بود در خور بخت من بکرد آنچه گفتش بدو رهنمای همان در خورش باگهر مهتران شبی کرد جشنی چنان چون سزید برون آمد از پیش سالار نو سوی شاه ضحاک بنهاد روی سراسر بگفت آنچه دید و شنید به برگشتن کارت آمد نشان فراز آمدند از دگر کشوری به بالای سرو و به چهر کیان از آن مهتران او نهد پای پیش همی تابد اندر میان گروه دو پرمایه با او همیدون براه همه بند و نیرنگ تو کرد پست ز مردان مرد و ز دیوان تو همه مغز با خون برامیختشان که مهمان بود شاد باید بدن که مهمان ابا گرزهی گاوسار زتاج و کمر بسترد نام تو چنین گر تو مهمان شناسی شناس که مهمان گستاخ بهتر به فال که آری شنیدم تو پاسخ شنو چه کارستش اندر شبستان تو نشیند زند رای بر بیش و کم به دیگر عقیق لب ارنواز به زیر سر از مشک بالین کند که بودند همواره دلخواه تو |
اللهم العن اول ظالم ظلم حق محمد وآل محمد وآخر تابع له علی ذلک اللهم العنهم جمیعا