0

شاهنامه فردوسي

 
savin125125
savin125125
کاربر طلایی2
تاریخ عضویت : تیر 1388 
تعداد پست ها : 5409
محل سکونت : بوشهر

ضحاک [صفحه 12]
سه شنبه 28 دی 1389  12:47 AM

1
2
3
4
5
6
7
8
9
10
11
12
13
14
15
16
17
18
19
20
21
22
23
24
25
26
27
28
29
30
 
کجا هوش ضحاک بر دست تست ز تخم کیان ما دو پوشیده پاک همی جفت​مان خواند او جفت مار فریدون چنین پاسخ آورد باز ببرم پی اژدها را ز خاک بباید شما را کنون گفت راست برو خوب رویان گشادند راز بگفتند کاو سوی هندوستان ببرد سر بی​گناهان هزار کجا گفته بودش یکی پیشبین که آید که گیرد سر تخت تو دلش زان زده فال پر آتشست همی خون دام و دد و مرد و زن مگر کاو سرو تن بشوید به خون همان نیز از آن مارها بر دو کفت ازین کشور آید به دیگر شود بیامد کنون گاه بازآمدنش گشاد آن نگار جگر خسته راز چوکشور ز ضحاک بودی تهی که او داشتی گنج و تخت و سرای ورا کندرو خواندندی بنام به کاخ اندر آمد دوان کند رو نشسته به آرام در پیشگاه ز یک دست سرو سهی شهرناز همه شهر یکسر پر از لشکرش نه آسیمه گشت و نه پرسید راز برو آفرین کرد کای شهریار خجسته نشست تو با فرهی جهان هفت کشور ترا بنده باد فریدونش فرمود تا رفت پیش                     گشاد جهان بر کمربست تست شده رام با او ز بیم هلاک چگونه توان بودن ای شهریار که گر چرخ دادم دهد از فراز بشویم جهان را ز ناپاک پاک که آن بی​بها اژدهافش کجاست مگر که اژدها را سرآید به گاز بشد تا کند بند جادوستان هراسان شدست از بد روزگار که پردختگی گردد از تو زمین چگونه فرو پژمرد بخت تو همه زندگانی برو ناخوشست بریزد کند در یکی آبدن شود فال اخترشناسان نگون به رنج درازست مانده شگفت ز رنج دو مار سیه نغنود که جایی نباید فراوان بدنش نهاده بدو گوش گردن​فراز یکی مایه ور بد بسان رهی شگفتی به دل سوزگی کدخدای به کندی زدی پیش بیداد گام در ایوان یکی تاجور دید نو چو سرو بلند از برش گرد ماه به دست دگر ماه​روی ار نواز کمربستگان صف زده بر درش نیایش کنان رفت و بردش نماز همیشه بزی تا بود روزگار که هستی سزاوار شاهنشهی سرت برتر از ابر بارنده باد بکرد آشکارا همه راز خویش

 

 

اللهم العن اول ظالم ظلم حق محمد وآل محمد وآخر تابع له علی ذلک  اللهم العنهم جمیعا
تشکرات از این پست
دسترسی سریع به انجمن ها