0

شاهنامه فردوسي

 
savin125125
savin125125
کاربر طلایی2
تاریخ عضویت : تیر 1388 
تعداد پست ها : 5409
محل سکونت : بوشهر

ضحاک [صفحه 2]
سه شنبه 28 دی 1389  12:38 AM

1
2
3
4
5
6
7
8
9
10
11
12
13
14
15
16
17
18
19
20
21
22
23
24
25
26
27
28
29
30
 
یکی را به جان داد زنهار و گفت نگر تا نباشی به آباد شهر به جای سرش زان سری بی​بها ازین گونه هر ماهیان سی​جوان چو گرد آمدی مرد ازیشان دویست خورشگر بدیشان بزی چند و میش کنون کرد از آن تخمه داد نژاد پس آیین ضحاک وارونه خوی ز مردان جنگی یکی خواستی کجا نامور دختری خوبروی پرستنده کردیش بر پیش خویش چو از روزگارش چهل سال ماند در ایوان شاهی شبی دیر یاز چنان دید کز کاخ شاهنشهان دو مهتر یکی کهتر اندر میان کمر بستن و رفتن شاهوار دمان پیش ضحاک رفتی به جنگ همی تاختی تا دماوند کوه بپیچید ضحاک بیدادگر یکی بانگ برزد بخواب اندرون بجستند خورشید رویان ز جای چنین گفت ضحاک را ارنواز که خفته به آرام در خان خویش زمین هفت کشور به فرمان تست به خورشید رویان جهاندار گفت که گر از من این داستان بشنوید به شاه گرانمایه گفت ارنواز توانیم کردن مگر چاره​ای سپهبد گشاد آن نهان از نهفت چنین گفت با نامور ماهروی                     نگر تا بیاری سر اندر نهفت ترا از جهان دشت و کوهست بهر خورش ساختند از پی اژدها ازیشان همی یافتندی روان بران سان که نشناختندی که کیست سپردی و صحرا نهادند پیش که ز آباد ناید به دل برش یاد چنان بد که چون می​بدش آرزوی به کشتی چو با دیو برخاستی به پرده درون بود بی​گفت​گوی نه بر رسم دین و نه بر رسم کیش نگر تا بسر برش یزدان چه راند به خواب اندرون بود با ارنواز سه جنگی پدید آمدی ناگهان به بالای سرو و به فر کیان بچنگ اندرون گرزه​ی گاوسار نهادی به گردن برش پالهنگ کشان و دوان از پس اندر گروه بدریدش از هول گفتی جگر که لرزان شد آن خانه​ی صدستون از آن غلغل نامور کدخدای که شاها چه بودت نگویی به راز برین سان بترسیدی از جان خویش دد و دام و مردم به پیمان تست که چونین شگفتی بشاید نهفت شودتان دل از جان من ناامید که بر ما بباید گشادنت راز که بی​چاره​ای نیست پتیاره​ای همه خواب یک یک بدیشان بگفت که مگذار این را ره چاره چوی

 

 

اللهم العن اول ظالم ظلم حق محمد وآل محمد وآخر تابع له علی ذلک  اللهم العنهم جمیعا
تشکرات از این پست
دسترسی سریع به انجمن ها