ضحاک [صفحه 1]
سه شنبه 28 دی 1389 12:37 AM
1
2
3
4
5
6
7
8
9
10
11
12
13
14
15
16
17
18
19
20
21
22
23
24
25
26
27
28
29
30
|
چو ضحاک شد بر جهان شهریار سراسر زمانه بدو گشت باز نهان گشت کردار فرزانگان هنر خوار شد جادویی ارجمند شده بر بدی دست دیوان دراز دو پاکیزه از خانهی جمشید که جمشید را هر دو دختر بدند ز پوشیدهرویان یکی شهرناز به ایوان ضحاک بردندشان بپروردشان از ره جادویی ندانست جز کژی آموختن چنان بد که هر شب دو مرد جوان خورشگر ببردی به ایوان شاه بکشتی و مغزش بپرداختی دو پاکیزه از گوهر پادشا یکی نام ارمایل پاکدین چنان بد که بودند روزی به هم ز بیدادگر شاه و ز لشکرش یکی گفت ما را به خوالیگری وزان پس یکی چارهای ساختن مگر زین دو تن را که ریزند خون برفتند و خوالیگری ساختند خورش خانهی پادشاه جهان چو آمد به هنگام خون ریختن ازان روز بانان مردمکشان زنان پیش خوالیگران تاختند پر از درد خوالیگران را جگر همی بنگرید این بدان آن بدین از آن دو یکی را بپرداختند برون کرد مغز سر گوسفند |
|
برو سالیان انجمن شد هزار برآمد برین روزگار دراز پراگنده شد کام دیوانگان نهان راستی آشکارا گزند به نیکی نرفتی سخن جز به راز برون آوریدند لرزان چو بید سر بانوان را چو افسر بدند دگر پاکدامن به نام ارنواز بران اژدهافشن سپردندشان بیاموختشان کژی و بدخویی جز از کشتن و غارت و سوختن چه کهتر چه از تخمهی پهلوان همی ساختی راه درمان شاه مران اژدها را خورش ساختی دو مرد گرانمایه و پارسا دگر نام گرمایل پیشبین سخن رفت هر گونه از بیش و کم وزان رسمهای بد اندر خورش بباید بر شاه رفت آوری ز هر گونه اندیشه انداختن یکی را توان آوریدن برون خورشها و اندازه بشناختند گرفت آن دو بیدار دل در نهان به شیرین روان اندر آویختن گرفته دو مرد جوان راکشان ز بالا به روی اندر انداختند پر از خون دو دیده پر از کینه سر ز کردار بیداد شاه زمین جزین چارهای نیز نشناختند بیامیخت با مغز آن ارجمند |
اللهم العن اول ظالم ظلم حق محمد وآل محمد وآخر تابع له علی ذلک اللهم العنهم جمیعا