جمشید [صفحه 6]
دوشنبه 27 دی 1389 1:04 AM
1
2
3
4
5
6
7
8
9
10
11
12
13
14
15
16
17
18
19
20
21
22
23
24
25
26
27
28
29
30
|
بدو گفت دارم من این کام تو بفرمود تا دیو چون جفت او ببوسید و شد بر زمین ناپدید دو مار سیه از دو کتفش برست سرانجام ببرید هر دو ز کفت چو شاخ درخت آن دو مار سیاه پزشکان فرزانه گرد آمدند ز هر گونه نیرنگها ساختند بسان پزشکی پس ابلیس تفت بدو گفت کین بودنی کار بود خورش ساز و آرامشان ده به خورد به جز مغز مردم مدهشان خورش نگر تا که ابلیس ازین گفتوگوی مگر تا یکی چاره سازد نهان از آن پس برآمد ز ایران خروش سیه گشت رخشنده روز سپید برو تیره شد فرهی ایزدی پدید آمد از هر سویی خسروی سپه کرده و جنگ را ساخته یکایک ز ایران برآمد سپاه شنودند کانجا یکی مهترست سواران ایران همه شاهجوی به شاهی برو آفرین خواندند کی اژدهافش بیامد چو باد از ایران و از تازیان لشکری سوی تخت جمشید بنهاد روی چو جمشید را بخت شد کندرو برفت و بدو داد تخت و کلاه چو صدسالش اندر جهان کس ندید صدم سال روزی به دریای چین |
|
بلندی بگیرد ازین نام تو همی بوسه داد از بر سفت او کس اندر جهان این شگفتی ندید عمی گشت و از هر سویی چاره جست سزد گر بمانی بدین در شگفت برآمد دگر باره از کتف شاه همه یکبهیک داستانها زدند مر آن درد را چاره نشناختند به فرزانگی نزد ضحاک رفت بمان تا چه گردد نباید درود نباید جزین چارهای نیز کرد مگر خود بمیرند ازین پرورش چهکردوچه خواست اندرین جستجوی که پردخته گردد ز مردم جهان پدید آمد از هر سویی جنگ و جوش گسستند پیوند از جمشید به کژی گرایید و نابخردی یکی نامجویی ز هر پهلوی دل از مهر جمشید پرداخته سوی تازیان برگفتند راه پر از هول شاه اژدها پیکرست نهادند یکسر به ضحاک روی ورا شاه ایران زمین خواندند به ایران زمین تاج بر سر نهاد گزین کرد گرد از همه کشوری چو انگشتری کرد گیتی بروی به تنگ اندر آمد جهاندار نو بزرگی و دیهیم و گنج و سپاه برو نام شاهی و او ناپدید پدید آمد آن شاه ناپاک دین |
اللهم العن اول ظالم ظلم حق محمد وآل محمد وآخر تابع له علی ذلک اللهم العنهم جمیعا