جمشید [صفحه 5]
دوشنبه 27 دی 1389 1:04 AM
1
2
3
4
5
6
7
8
9
10
11
12
13
14
15
16
17
18
19
20
21
22
23
24
25
26
27
28
29
30
|
بدو گفت گر سوی من تافتی اگر همچنین نیز پیمان کنی جهان سربهسر پادشاهی تراست چو این کرده شد ساز دیگر گرفت جوانی برآراست از خویشتن همیدون به ضحاک بنهاد روی بدو گفت اگر شاه را در خورم چو بشنید ضحاک بنواختش کلید خورش خانهی پادشا فراوان نبود آن زمان پرورش ز هر گوشت از مرغ و از چارپای به خویش بپرورد برسان شیر سخن هر چه گویدش فرمان کند خورش زردهی خایه دادش نخست بخورد و برو آفرین کرد سخت چنین گفت ابلیس نیرنگساز که فردات ازان گونه سازم خورش برفت و همه شب سگالش گرفت خورشها ز کبک و تذرو سپید شه تازیان چون به نان دست برد سیم روز خوان را به مرغ و بره به روز چهارم چو بنهاد خوان بدو اندرون زعفران و گلاب چو ضحاک دست اندر آورد و خورد بدو گفت بنگر که از آرزوی خورشگر بدو گفت کای پادشا مرا دل سراسر پر از مهر تست یکی حاجتستم به نزدیک شاه که فرمان دهد تا سر کتف اوی چو ضحاک بشنید گفتار اوی |
|
ز گیتی همه کام دل یافتی نپیچی ز گفتار و فرمان کنی دد و مردم و مرغ و ماهی تراست یکی چاره کرد از شگفتی شگفت سخنگوی و بینادل و رایزن نبودش به جز آفرین گفت و گوی یکی نامور پاک خوالیگرم ز بهر خورش جایگه ساختش بدو داد دستور فرمانروا که کمتر بد از خوردنیها خورش خورشگر بیاورد یک یک به جای بدان تا کند پادشا را دلیر به فرمان او دل گروگان کند بدان داشتش یک زمان تندرست مزه یافت خواندش ورا نیکبخت که شادان زی ای شاه گردنفراز کزو باشدت سربهسر پرورش که فردا ز خوردن چه سازد شگفت بسازید و آمد دلی پرامید سر کم خرد مهر او را سپرد بیاراستش گونه گون یکسره خورش ساخت از پشت گاو جوان همان سالخورده می و مشک ناب شگفت آمدش زان هشیوار مرد چه خواهی بگو با من ای نیکخوی همیشه بزی شاد و فرمانروا همه توشهی جانم از چهرتست و گرچه مرا نیست این پایگاه ببوسم بدو بر نهم چشم و روی نهانی ندانست بازار اوی |
اللهم العن اول ظالم ظلم حق محمد وآل محمد وآخر تابع له علی ذلک اللهم العنهم جمیعا