0

شاهنامه فردوسي

 
savin125125
savin125125
کاربر طلایی2
تاریخ عضویت : تیر 1388 
تعداد پست ها : 5409
محل سکونت : بوشهر

جمشید [صفحه 4]
دوشنبه 27 دی 1389  1:03 AM

1
2
3
4
5
6
7
8
9
10
11
12
13
14
15
16
17
18
19
20
21
22
23
24
25
26
27
28
29
30
 
جوان نیکدل گشت فرمانش کرد که راز تو با کس نگویم ز بن بدو گفت جز تو کسی کدخدای چه باید پدرکش پسر چون تو بود زمانه برین خواجه​ی سالخورد بگیر این سر مایه​ور جاه او برین گفته​ی من چو داری وفا چو ضحاک بشنید اندیشه کرد به ابلیس گفت این سزاوار نیست بدوگفت گر بگذری زین سخن بماند به گردنت سوگند و بند سر مرد تازی به دام آورید بپرسید کین چاره با من بگوی بدو گفت من چاره سازم ترا مر آن پادشا را در اندر سرای گرانمایه شبگیر برخاستی سر و تن بشستی نهفته به باغ بیاورد وارونه ابلیس بند پس ابلیس وارونه آن ژرف چاه سر تازیان مهتر نامجوی به چاه اندر افتاد و بشکست پست به هر نیک و بد شاه آزاد مرد همی پروریدش به ناز و به رنج چنان بدگهر شوخ فرزند او به خون پدر گشت همداستان که فرزند بد گر شود نره شیر مگر در نهانش سخن دیگرست فرومایه ضحاک بیدادگر به سر برنهاد افسر تازیان چو ابلیس پیوسته دید آن سخن                     چنان چون بفرمود سوگند خورد ز تو بشنوم هر چه گویی سخن چه باید همی با تو اندر سرای یکی پندت را من بیاید شنود همی دیر ماند تو اندر نورد ترا زیبد اندر جهان گاه او جهاندار باشی یکی پادشا ز خون پدر شد دلش پر ز درد دگرگوی کین از در کار نیست بتابی ز سوگند و پیمان من شوی خوار و ماند پدرت ارجمند چنان شد که فرمان او برگزید نتابم ز رای تو من هیچ روی به خورشید سر برفرازم ترا یکی بوستان بود بس دلگشای ز بهر پرستش بیاراستی پرستنده با او ببردی چراغ یکی ژرف چاهی به ره بر بکند به خاشاک پوشید و بسترد راه شب آمد سوی باغ بنهاد روی شد آن نیکدل مرد یزدان​پرست به فرزند بر نازده باد سرد بدو بود شاد و بدو داد گنج بگشت از ره داد و پیوند او ز دانا شنیدم من این داستان به خون پدر هم نباشد دلیر پژوهنده را راز با مادرست بدین چاره بگرفت جای پدر بریشان ببخشید سود و زیان یکی بند بد را نو افگند بن

 

 

اللهم العن اول ظالم ظلم حق محمد وآل محمد وآخر تابع له علی ذلک  اللهم العنهم جمیعا
تشکرات از این پست
دسترسی سریع به انجمن ها