0

شاهنامه فردوسي

 
savin125125
savin125125
کاربر طلایی2
تاریخ عضویت : تیر 1388 
تعداد پست ها : 5409
محل سکونت : بوشهر

جمشید [صفحه 3]
دوشنبه 27 دی 1389  1:03 AM

1
2
3
4
5
6
7
8
9
10
11
12
13
14
15
16
17
18
19
20
21
22
23
24
25
26
27
28
29
30
 
یکایک به تخت مهی بنگرید منی کرد آن شاه یزدان شناس گرانمایگان را ز لشگر بخواند چنین گفت با سالخورده مهان هنر در جهان از من آمد پدید جهان را به خوبی من آراستم خور و خواب و آرامتان از منست بزرگی و دیهیم شاهی مراست همه موبدان سرفگنده نگون چو این گفته شد فر یزدان از وی منی چون بپیوست با کردگار چه گفت آن سخن​گوی با فر و هوش به یزدان هر آنکس که شد ناسپاس به جمشید بر تیره​گون گشت روز یکی مرد بود اندر آن روزگار گرانمایه هم شاه و هم نیک مرد که مرداس نام گرانمایه بود مراو را ز دوشیدنی چارپای همان گاو دوشابه فرمانبری بز و میش بد شیرور همچنین به شیر آن کسی را که بودی نیاز پسر بد مراین پاکدل را یکی جهانجوی را نام ضحاک بود کجا بیور اسپش همی خواندند کجا بیور از پهلوانی شمار ز اسپان تازی به زرین ستام شب و روز بودی دو بهره به زین چنان بد که ابلیس روزی پگاه دل مهتر از راه نیکی ببرد بدو گفت پیمانت خواهم نخست                     به گیتی جز از خویشتن را ندید ز یزدان بپیچید و شد ناسپاس چه مایه سخن پیش ایشان براند که جز خویشتن را ندانم جهان چو من نامور تخت شاهی ندید چنانست گیتی کجا خواستم همان کوشش و کامتان از منست که گوید که جز من کسی پادشاست چرا کس نیارست گفتن نه چون بگشت و جهان شد پر از گفت​وگوی شکست اندر آورد و برگشت کار چو خسرو شوی بندگی را بکوش به دلش اندر آید ز هر سو هراس همی کاست آن فر گیتی​فروز ز دشت سواران نیزه گذار ز ترس جهاندار با باد سرد به داد و دهش برترین پایه بود ز هر یک هزار آمدندی به جای همان تازی اسب گزیده مری به دوشیزگان داده بد پاکدین بدان خواسته دست بردی فراز کش از مهر بهره نبود اندکی دلیر و سبکسار و ناپاک بود چنین نام بر پهلوی راندند بود بر زبان دری ده​هزار ورا بود بیور که بردند نام ز روی بزرگی نه از روی کین بیامد بسان یکی نیکخواه جوان گوش گفتار او را سپرد پس آنگه سخن برگشایم درست

 

 

اللهم العن اول ظالم ظلم حق محمد وآل محمد وآخر تابع له علی ذلک  اللهم العنهم جمیعا
تشکرات از این پست
دسترسی سریع به انجمن ها