کیومرث [صفحه 1]
دوشنبه 27 دی 1389 12:57 AM
1
2
3
4
5
6
7
8
9
10
11
12
13
14
15
16
17
18
19
20
21
22
23
24
25
26
27
28
29
30
|
سخن گوی دهقان چه گوید نخست که بود آنکه دیهیم بر سر نهاد مگر کز پدر یاد دارد پسر که نام بزرگی که آورد پیش پژوهندهی نامهی باستان چنین گفت کآیین تخت و کلاه چو آمد به برج حمل آفتاب بتابید ازآن سان ز برج بره کیومرث شد بر جهان کدخدای سر بخت و تختش برآمد به کوه ازو اندر آمد همی پرورش به گیتی درون سال سی شاه بود همی تافت زو فر شاهنشهی دد و دام و هر جانور کش بدید دوتا میشدندی بر تخت او به رسم نماز آمدندیش پیش پسر بد مراورا یکی خوبروی سیامک بدش نام و فرخنده بود به جانش بر از مهر گریان بدی برآمد برین کار یک روزگار به گیتی نبودش کسی دشمنا به رشک اندر آهرمن بدسگال یکی بچه بودش چو گرگ سترگ جهان شد برآن دیوبچه سیاه سپه کرد و نزدیک او راه جست همی گفت با هر کسی رای خویش کیومرث زین خودکی آگاه بود یکایک بیامد خجسته سروش بگفتش ورا زین سخن دربهدر سخن چون به گوش سیامک رسید |
|
که نامی بزرگی به گیتی که جست ندارد کس آن روزگاران به یاد بگوید ترا یک به یک در به در کرا بود از آن برتران پایه بیش که از پهلوانان زند داستان کیومرث آورد و او بود شاه جهان گشت با فر و آیین و آب که گیتی جوان گشت ازآن یکسره نخستین به کوه اندرون ساخت جای پلنگینه پوشید خود با گروه که پوشیدنی نو بد و نو خورش به خوبی چو خورشید بر گاه بود چو ماه دو هفته ز سرو سهی ز گیتی به نزدیک او آرمید از آن بر شده فره و بخت او وزو برگرفتند آیین خویش هنرمند و همچون پدر نامجوی کیومرث را دل بدو زنده بود ز بیم جداییش بریان بدی فروزنده شد دولت شهریار مگر بدکنش ریمن آهرمنا همی رای زد تا ببالید بال دلاور شده با سپاه بزرگ ز بخت سیامک وزآن پایگاه همی تخت و دیهیم کی شاه جست جهان کرد یکسر پرآوای خویش که تخت مهی را جز او شاه بود بسان پری پلنگینه پوش که دشمن چه سازد همی با پدر ز کردار بدخواه دیو پلید |
اللهم العن اول ظالم ظلم حق محمد وآل محمد وآخر تابع له علی ذلک اللهم العنهم جمیعا