ستایش سلطان محمود
یک شنبه 26 دی 1389 7:34 PM
1
2
3
4
5
6
7
8
9
10
11
12
13
14
15
16
17
18
19
20
21
22
23
24
25
26
27
28
29
30
|
جهان آفرین تا جهان آفرید چو خورشید بر چرخ بنمود تاج چه گویم که خورشید تابان که بود ابوالقاسم آن شاه پیروزبخت زخاور بیاراست تا باختر مرا اختر خفته بیدار گشت بدانستم آمد زمان سخن بر اندیشهی شهریار زمین دل من چو نور اندر آن تیره شب چنان دید روشن روانم به خواب همه روی گیتی شب لاژورد در و دشت برسان دیبا شدی نشسته برو شهریاری چو ماه رده بر کشیده سپاهش دو میل یکی پاک دستور پیشش به پای مرا خیره گشتی سر از فر شاه چو آن چهرهی خسروی دیدمی که این چرخ و ماهست یا تاج و گاه یکی گفت کاین شاه روم است و هند به ایران و توران ورا بندهاند بیاراست روی زمین را به داد جهاندار محمود شاه بزرگ ز کشمیر تا پیش دریای چین چو کودک لب از شیر مادر بشست نپیچد کسی سر ز فرمان اوی تو نیز آفرین کن که گویندهای چو بیدار گشتم بجستم ز جای بر آن شهریار آفرین خواندم به دل گفتم این خواب را پاسخ است برآن آفرین کو کند آفرین |
|
چنو مرزبانی نیامد پدید زمین شد به کردار تابنده عاج کزو در جهان روشنایی فزود نهاد از بر تاج خورشید تخت پدید آمد از فر او کان زر به مغز اندر اندیشه بسیار گشت کنون نو شود روزگار کهن بخفتم شبی لب پر از آفرین نخفته گشاده دل و بسته لب که رخشنده شمعی برآمد ز آب از آن شمع گشتی چو یاقوت زرد یکی تخت پیروزه پیدا شدی یکی تاج بر سر به جای کلاه به دست چپش هفتصد ژنده پیل بداد و بدین شاه را رهنمای وزان ژنده پیلان و چندان سپاه ازان نامداران بپرسیدمی ستارست پیش اندرش یا سپاه ز قنوج تا پیش دریای سند به رای و به فرمان او زندهاند بپردخت ازان تاج بر سر نهاد به آبشخور آرد همی میش و گرگ برو شهریاران کنند آفرین ز گهواره محمود گوید نخست نیارد گذشتن ز پیمان اوی بدو نام جاوید جویندهای چه مایه شب تیره بودم به پای نبودم درم جان برافشاندم که آواز او بر جهان فرخ است بر آن بخت بیدار و فرخ زمین |
اللهم العن اول ظالم ظلم حق محمد وآل محمد وآخر تابع له علی ذلک اللهم العنهم جمیعا