بنیاد نهادن کتاب
یک شنبه 26 دی 1389 7:32 PM
1
2
3
4
5
6
7
8
9
10
11
12
13
14
15
|
دل روشن من چو برگشت ازوی که این نامه را دست پیش آورم بپرسیدم از هر کسی بیشمار مگر خود درنگم نباشد بسی و دیگر که گنجم وفادار نیست برین گونه یک چند بگذاشتم سراسر زمانه پر از جنگ بود ز نیکو سخن به چه اندر جهان اگر نامدی این سخن از خدای به شهرم یکی مهربان دوست بود مرا گفت خوب آمد این رای تو نبشته من این نامهی پهلوی گشتاده زبان و جوانیت هست شو این نامهی خسروان بازگوی چو آورد این نامه نزدیک من |
|
سوی تخت شاه جهان کرد روی ز دفتر به گفتار خویش آورم بترسیدم از گردش روزگار بباید سپردن به دیگر کسی همین رنج را کس خریدار نیست سخن را نهفته همی داشتم به جویندگان بر جهان تنگ بود به نزد سخن سنج فرخ مهان نبی کی بدی نزد ما رهنمای تو گفتی که با من به یک پوست بود به نیکی گراید همی پای تو به پیش تو آرم مگر نغنوی سخن گفتن پهلوانیت هست بدین جوی نزد مهان آبروی برافروخت این جان تاریک من |
اللهم العن اول ظالم ظلم حق محمد وآل محمد وآخر تابع له علی ذلک اللهم العنهم جمیعا