0

سكانسي ‎ كه سنگ را هم به گريه آورد

 
amuzesh2005
amuzesh2005
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مهر 1387 
تعداد پست ها : 6524
محل سکونت : آذربایجانشرقی

سكانسي ‎ كه سنگ را هم به گريه آورد
یک شنبه 26 دی 1389  8:04 AM

آن صحنه ای که حضرت ابوالفضل(ع) می آید مشک آب را پر کند، سنگ را به گریه وا می دارد. به نظر من این صحنه از 10 تا روضه و نوحه اثرگذارتر است.

رضا رویگری که این روزها مجموعه تلویزیونی 'مختارنامه' را به روی آنتن دارد در گفت وگویی با 'جام جم' در خصوص تاثیرگذارترین سکانس های این سریال گفته است: آن صحنه ای که حضرت ابوالفضل (ع) می آید مشک آب را پر کند، سنگ را به گریه وا می دارد. به نظر من این صحنه از 10 تا روضه و نوحه اثرگذارتر است.

بازیگر نقش کیان از انتقام از حرمله و شمر نیز به عنوان خاطره سازترین صحنه از بین سکانس هایی که خود در آن حضور داشته یاد می کند: در صحنه های آتش سوزی مکه من حضور نداشتم، اما احساس می کنم خیلی خوب کارگردانی شده است. البته اینها سکانس هایی هستند که من در آنها نبوده ام. از بین بازی های خودم صحنه های مربوط به جنگ کیان با حرمله و شمر را خیلی دوست دارم. حتما می دانید که شمر معروف را کیان ایرانی می کشد. این نکته در تاریخ آمده است.

رویگری در ادامه این گفت وگو از حوادثی که سر صحنه این سریال پیش آمده گفته و حجب و حیای ایرانی کیان و وجه تمایز این سرباز ایرانی نسبت به رزمجویان عرب. وی که در فیلمنامه مجالی برای پاسخ به نوع نگاه تمسخرآمیز خواهر مختار نداشته در بخش دیگری از این مصاحبه به دفاع از هویت کیان پرداخته است. برگزیده این مصاحبه را در ادامه می خوانید.

برای ساعت و عینک و انگشتر سیاهی لشکر، تمام لشکر باید به عقب برمی گشت

دیالوگ های میرباقری برایم جذابیت داشت. مثل جعبه سربسته ای بود که دوست داشتی بازش بکنی و ببینی داخل آن چه نوشته شده است. به هر حال بازیگری حرفه سختی است. می گویند هر که طاووس خواهد، جور هندوستان کشد. پخش 'مختارنامه' پس از 40 هفته به پایان می رسد، اما این سریال مثل یک پازلی است که با دقت چیده شده است. شما یک اتاق را در نظر بگیرید که در آن کلی قطعات پازل روی هم تلنبار شده است. یک نفر دانه دانه اینها را پیدا کرده و کنار هم چیده است. هزاران پلان این سریال با حوصله تدوین شده است. برای هر پلانش کلی زحمت کشیده اند. در یک پلان5 ثانیه ای یک لشکر تاخت می کند و از این سو به آن سو می رود. هر برداشت این پلان یک صبح تا ظهر طول می کشد. میرباقری حواسش به این نکات بود که چرا فلان هنرور ساعتش را درنیاورده و دستش برق زده است یا چرا فلانی عینک داشته یا انگشترش را بیرون نیاورده است. به خاطر این اشکالات تمام لشکر باید به عقب برگردد و صحنه دوباره گرفته شود. وقتی به روزهای ضبط مختارنامه فکر می کنم می بینم خدا چه صبری به همه ما داده بود.

چرا همه بلاها سر تو می آید؟

موقعی که صحنه جنگ سکانس های آخر را می گرفتیم دچار حادثه شدم. قرار بود کنار یکی از لشکریان بنشینم و با شمشیر به بغل بدن او بکوبم. بعد این پلان یک جوری به نظر می آمد که انگار من در سینه اش ضربه ای وارد کرده ام. این فرد بشدت به من نزدیک بود. من مراقب بودم که شمشیر به بدنش نخورد. اینقدر به من چسبیده بود که شمشیر به پای خودم خورد. شمشیر کفش و جورابم را پاره کرد و به داخل پایم فرو رفت. دکتر به من گفت تو خیلی شانس آورده ای. چون این منطقه پر از خرده استخوان است. اگر اینها ایراد پیدا می کردند تو تا آخر عمرت لنگ می زدی. پای من را بخیه زدند، اما فردایش حجم مچ پایم 2 برابر شد. یادم می آید که پایم باد کرده بود و در کفش فرو نمی رفت. آن روزها می خواستند صحنه جنگ ها را تصویربرداری کنند. در یکی از صحنه های دیگر بازیگر روبه رویم با تبر جنگ رو در روی من می جنگید. هنگامی که تبر را می چرخاند سر تبر درآمد و خورد توی ابروی من. داوود میرباقری در بیمارستان گفت چرا همه بلاها سر تو می آید؟ فردایش دور چشمم به اندازه یک بادام متورم شد. آقای ولدبیگی من را جوری گریم کرد که ضرب خوردگی زیر چشمم اصلا معلوم نشود. میرباقری گفت این گریم را پاک کن. تو در جنگ حضور داشته ای و این جراحت به نقشت می خورد. با همان چشم ضرب خورده جلوی دوربین رفتم.

دوست داشتم سوارکاری ام ایرانی باشد

دوره های آموزشی سوارکاری و شمشیربازی را رفتم چون می خواستم جور دیگری سوارکاری کنم. دوست داشتم سوارکاری ام ایرانی باشد. اگر این سریال را دقیق ببینید متوجه می شوید که تاخت های من با تاخت سپاهیان عرب فرق می کند. تاخت شخصیت کیان دلاورانه و یک دستی است. کیان یک دستش را به دهان اسب می گیرد و خیلی استوار اسب را هدایت می کند.

کیان حجب و حیای ایرانی و در عین حال دلاوری یک رزمنده را دارد

نوع نشستن کیان روی اسبش با عرب ها فرق دارد. عرب ها وقتی روی اسب می نشینند حالتی خمیده دارند، اما او استوار روی اسب نشسته است. کیان وقتی به خواستگاری خواهر مختار می رود عرق شرم روی پیشانی اش می نشیند. با این که او به عموی مختار خواسته اش را گفته و نزد خود مختار نرفته است. اعراب این شرم و خجالت را ندارند. چون برایشان چند همسره بودن هم عادی است. کیان حجب و حیای ایرانی و در عین حال دلاوری یک رزمنده را دارد. رزمندگان ما در جبهه های جنگ تحمیلی دلاورانه می جنگیدند. کیان در جنگ ها رشادت به خرج می دهد و به هیچ وجه عقب نشینی نمی کند. مختار بعدها او را وزیر اطلاعات خودش می کند. تمام اعراب از کیان می ترسیدند. جاهل های قدیمی ایرانی چاقو و قمه می کشیدند، اما اگر می خواستند از کوچه ای رد شوند که در آن زنی حضور داشت خجالت می کشیدند و سرشان را پایین می انداختند. این حجب و حیا در فرهنگ ایرانی ما هست.

ماجرای قیام مختار را کیان طرح ریزی می کند

کیان در مدائن زندگی می کرده و مدائن هم جزو ایران آن زمان بوده است. کیان یک شاهزاده بوده اما در آن شرایط خواهر مختار به او مثل یک برده نگاه می کند. خواهر مختار می گوید ما فاتح ایرانیم. من با یک ایرانی ازدواج نمی کنم. کیان و مختار از بچگی با هم دوست بوده اند. در یک سنینی دشمن و خصم معنایی ندارد. یک دختر و پسر از قبیله خصم عاشق هم می شوند و با هم ازدواج می کنند. ماجرای قیام مختار را کیان طرح ریزی می کند. کیان مختار را تشویق به رزم می کند، اما مختار میلی به این اقدام ندارد. او می گوید: من می خواهم به کارهای مزرعه ام برسم. چون کیان ایرانی بوده اعراب حرف او را قبول نمی کرده اند. کیان مختار را جلو می اندازد. چون پدر مختار فاتح ایران بوده و خانواده اصیلی داشته است. کیان چون در بین اعراب زندگی می کند یک جاهایی لباس اعراب را بر تن می کند.

سر من باید مثل هندوانه از وسط دوتکه می شد

در این سریال یک نیروی معنوی داشت ما را کمک می کرد. یادم می آید سر صحنه یک بار در حال سوارکاری بودم که اسب مرا به پایین پرتاب کرد. سر من باید مثل هندوانه از وسط دوتکه می شد، اما انگار یک نفر دستش را زیر سرم گذاشت و آن را آرام بلند کرد. خدا را شکر کوچک ترین آسیبی ندیدم. واقعا مثل معجزه بود. داوود میرباقری ایستاده بود و با تعجب من را نگاه می کرد.

تشکرات از این پست
دسترسی سریع به انجمن ها