0

هنر در ادبيات

 
savin125125
savin125125
کاربر طلایی2
تاریخ عضویت : تیر 1388 
تعداد پست ها : 5409
محل سکونت : بوشهر

پاسخ به:هنر در ادبيات
یک شنبه 26 دی 1389  12:25 AM

 

سيل جواناني که به تقليد از ادبيات امريکاي لاتين (شيوه مارکز) روي آورده اند و آثار بسيار خام و شتابزده‌ي آنان که بدون کمترين شناخت و پشتوانه‌ي فرهنگي و ادبي سرزمينشان نوشته مي‌شود شاهد گوياي ديگري است از اين ادعا. جالب اين جاست که خود مارکز بارها و بارها تکرار کرده که آثار او مستقيم از فرهنگ و باورهاي مردم امريکاي لاتين گرفته شده است. حتا او در مورد «رميدوس خوشگله» (يکي از آدم هاي صد سال تنهايي) که در هنگام انداختن ملافه ها روي بند ناگهان به آسمان مي‌رود، مي‌گويد که مردمش به اين امر باور دارند و او اين نمونه را از باورهاي آنها به عاريت گرفته است. اما سيل نويسندگان شتابزده و جوان ما گوشش به هيچ روي بدهکار اين حرفها نيست. آنها تلاش مي‌کنند ادبياتي را در ايران به تقليد از ديگران بنويسند که ريشه‌اش در باورهاي مردم امريکاي لاتين است. مگر مي‌شود؟ اين جاي تاسف دارد و بسيار هم دلگير کننده است که بدانيم يک نويسنده‌ي ايراني از فرهنگ کلمبيا بيش از سرزمين مادريش شناخت داشته باشد. اکنون پرسش اين است: آيا به واقع چنين نويسندگاني توانايي اين را خواهند داشت تا ادبياتي زير سرنام ادبيات ايراني بيافرينند؟ با توجه به همه‌ي اينها که گفته شد، مشکل بتوان به اين پرسش پاسخي روشن داد.(7)

  از اين گذشته بسياري از نويسندگان و نظريه پردازان در هر زمينه اي کمتر به خود شهامت مي‌دهند تا ارزيابي نويي عرضه کنند و به جاي ترجمان آثار ديگران در مقام نويسنده و پژوهشگر واقعي برآيند. اينان مايلند بيشتر دست به کارهايي بزنند تا تحسين غربي‌ها را برانگيزانند، زيرا تصور مي‌کنند بر اساس آن که انگليس‌ها براي نخستين بار هدايت را به ايرانيان معرفي کردند، گرفتن رضايتنامه از غرب ايجاب مي‌کند تا آنها تمايل به خواسته‌ها و پسندهاي غرب نشان دهند، هر چند اگر ادبيات ملي خودشان را ويران کنند.( 8 ) بنابراين موضوعات اندکي حول و حوش اين ماجرا پيدا مي‌شود و همين امر است که ادبيات پس از انقلاب را بسيار يکنواخت و مشابه ساخته است. ادبيات پيش از انقلاب هم براي گرفتن تاييديه از نيروهاي چپ بود که به گونه اي ديگر يکنواخت و مشابه شده بود. اين‌ها همه از طريق ايدئولوژي بر ادبيات ايران تحميل شده و مي‌شود و ايدئولوژي عنصري است که هميشه براي خواننده راه حلي پيشنهاد مي‌کند که گويا تنها راه برون شدن از مشکل مطروحه است. اگر «خانه عروسک» اثر «هنريک ايبسن» را خوانده باشيد مي‌بينيد که «نورا» با دريافتن اين که شوهرش هميشه او را به عنوان عروسک نگاه مي‌کرده و نه فردي مستقل ناگهان بر مي‌آشوبد و ويران مي‌کند. «خالد» در رمان «همسايه‌ها» ي احمد محمود هم در برابر دختري که او، وي را «سياه چشم» مي‌نامد همين روش را در پيش مي‌گيرد. خالد با کمک دوست خود «دکتر شفق» خود را قانع مي‌کند که سياه چشم او را از مسير خود دور خواهد کرد، زيرا از طبقه‌ي متخاصم است. از اين جهت بدون آن که همراه با او تجربه اي داشته باشد ارتباطات ميان خود و او را ويران مي‌کند. هر دو نفر- خالد و نورا- براي ما راه‌حل‌هايي دارند که اگر ما از آنها پيروي کنيم بايد در شرايط مشابه واکنش مشابه با آنها داشته باشيم. اما اگر نورا با شوهرش در اين مورد حرف مي‌زد يا خالد مي‌کوشيد با سياه چشم تجربه اي داشته باشد چه مي‌شد؟ خانه‌ي عروسک مي‌توانست به مردان بياموزد که در مورد نگاهشان نسبت به زن تجديد نظر کنند. اما ايبسن ترجيح مي‌دهد که همه‌ي مسير را از راه نورا طي کند، چرا که مسئله به هيچ روي شوهر او نيست بلکه خود نوراست. ايبسن با تجربه اي که از شوهر نورا نشان مي‌دهد، توان دگرگوني را در او نمي‌بيند، از اين جهت به نورا مي‌گويد که همه چيز را ويران کند. در حقيقت ايبسن براي چنين حرکتي نيازمند چنين ضربه اي است. او نيازمند يک انقلاب است. اما احمد محمود بر خلاف نياز واقعي پيش مي‌رود. چرا که او نه با يک دشمن واقعي که با يک دشمن نظري (تئوريک) روبه رو است.خالد هنوز با سياه چشم تجربه اي ندارد و فقط بر اساس ايدئولوژي است که درباره‌ي او داوري مي‌کند. اکنون اگر از سرنوشت خالد اطلاع داشته باشيم به نظر من- سياه چشم را برنده‌ي واقعي مي‌يابيم نه خالد را.

  اما ايدئولوژي چگونه به انسان مي‌نگرد؟ از اين ديدگاه هر انساني متعلق به يک طبقه از اجتماع است. از لحاظ نظري(تئوريک) هيچ اشکالي در اين نمي‌يابيم. نظريه‌ها به طور معمول با نمونه‌هاي خاص(مشخص) روبه رو نيستند، بلکه هميشه يک مجموعه را بررسي مي‌کنند. اما طبقه‌ي سرمايه داري يا طبقه‌ي کارگر با فلان سرمايه دار و فلان کارگر متفاوت است. ايدئولوژي هميشه يک نظريه را در پس پشت خود دارد و هم از اين روست که اگر ما ادبيات را آلوده به آن کنيم به ناگزير هميشه با يک مجموعه سر و کار خواهيم داشت و نه با نمونه هاي خاص. زيرا اگر نظريه‌ها تلاش کنند تا خود را با چنين نمونه هايي منطبق سازند، توانايي پاسخ‌گويي به پرسش‌هاي بي‌شمار در مورد اهداف خود را از دست خواهند داد. اما بر عکس نظريه‌ها، اگر هنر به مجموعه‌هاي کلي بپردازد در مورد پاسخ به پرسش‌ها‌ي در باره‌ي اهداف خود ناتوان خواهد بود. چنين است که ادبيات ايران تاکنون نتوانسته از پس پاسخ به پرسش‌هاي انسان (ايراني) معاصر برآيد، زيرا از دريچه‌ي ايدئولوژي به جهان و زندگي نگريسته و کوشيده تا آدم ها و رابطه‌هاي ميان آن‌ها را هميشه هم سنج با نظريه‌ها کند.( 9 ) هم از اين روست که خالد رابطه‌ي ميان خود و سياه چشم را ويران مي‌کند، چرا که بر اساس نظريه‌ي سوسياليستي طبقه‌ي کارگر و سرمايه دار آشتي ناپذيرند. اما آيا خالد و سياه چشم هم همينطور؟ احمد محمود به اين پرسش پاسخ آري مي‌دهد. با اين وجود، تسلط ايدئولوژي بر رمان «همسايه ها» از اين فراتر نمي‌رود و هم از اين روست که مي‌توان آن را در زمره‌ي رمان‌هاي خوب ايران شمرد. اما «بهادر ارباب» و «ضرغام ارباب» در کتاب «روزگار سپري شده‌ي مردم سالخورده» نوشته‌ي محمود دولت آبادي به گونه اي مطلق بر اساس نظريه ها ساخته و پرداخته شده اند و هم از اين روست که ما آن‌ها را در پيرامون خويش نمي‌يابيم. آنها چهرمان (= تيپ) هستند و هنر و ادبيات چهره(= شخصيت) سازي مي‌کند و نه چهرمان سازي !

  به طور معمول هنگامي که ما از انسان نام مي‌بريم موجودي را در نظر مي‌گيريم که داراي يک رشته مشخصات معين است مانند توانايي انديشيدن، کار کردن، توليد کردن، سخن گفتن، روي دو پا راه رفتن، و... که ميان بيش از شش ميليارد انسان در سراسر جهان مشترک است. بنابراين هر گاه مي‌گوييم انسان، نامي را به کار برده‌ايم که شامل همه‌ي آن «بيش از شش ميليارد» مي‌شود. اما اگر بگوييم خالد يا نورا، موضوع فرق مي‌کند. يعني از سويي اينها با آن شش ميليارد ويژگي‌ها و نشانه‌هاي مشترکي دارند چون انسانند، اما ويژگي‌ها و نشانه‌هاي متفاوتي نيز دارند که ويژه‌ي خود آن‌هاست. يعني خالد با داشتن مشخصات بيروني و دروني به آساني از نورا و ديگران باز شناخته مي‌شود. خالد يک انسان خاص و يا يک چهره‌ي ادبي است. اما وقتي به «بهادر ارباب» مي‌نگريم چه تفاوتي ميان او، ديگران و «ضرغام ارباب» مي‌بينيم؟ اينجا ديگر ما با انسان‌هاي خاص رو به رو نيستيم، بلکه با انسان‌هاي ايدئولوژيک طرفيم. يعني بهادر ارباب بطور دقيق ارباب است و ما توانا نخواهيم بود تا ميان او و ديگران تفاوتي را بازشناسي کنيم، بلکه تنها مي‌توانيم او را در برابر رعيت قرار دهيم. بنابراين بهادر ارباب و ضرغام ارباب نمونه‌هاي تمام عياري از طبقه‌ي زميندار هستند که فقط در مقايسه با طبقه‌ي کشاورز قرار مي‌گيرند. اينها ديگر انسان نيستند، بلکه دستگاه‌هايي هستند که به وسيله‌ي يک ايدئولوژي مشخص برنامه ريزي شده اند به گونه اي که خنده و گريه و خوردن و نوشيدن آنها نيز حساب شده است. هنر و ادبيات به اين جا که مي‌رسند اصالت خود را از دست مي‌دهند و به ابتذال مي‌گرايند، هر چند که ايدئولوژي حاکم بر آن‌ها مترقي و پيشرفته باشد!

  هنر جام جهان نما!

  ايدئولوژي هنر را به سوي انتخاب راه حل پيش مي‌برد. شک نيست که هنر هميشه آموزش مي‌دهد و آموزش هميشه راه حل‌هايي را در خود دارد، اما تفاوت در اين جاست که ايدئولوژي هميشه حق را به جانب خود مي‌داند و مسير هنر را بر خلاف همه‌ي ضرورت‌ها و تصادفاتي که ممکن است بر سر راه باشند خود انتخاب مي‌کند و همين انتخاب اجباري از سوي ايدئولوژي است که سرانجام نويسنده را وادار به چهرمان سازي مي‌کند و به نمادسازي مي‌کشاند. همان طور که پيشتر گفتيم نظريه‌ها زماني مي‌توانند پاسخ‌گوي پرسش‌ها باشند که هميشه با يک مجموعه سر و کار داشته باشند و نه نمونه‌هاي خاص. اما چون ايدئولوژي در هنر و ادبيات خود را ناگريز از انتخاب و پيشنهاد راه حل مي‌داند و بر اساس گفته بالا توانايي درگير شدن با نمونه‌هاي خاص( براي مثال فلان کارگر يا فلان کشاورز) را هم ندارد، بنابراين ناچار است مجموعه‌هايي را بيافريند تا بتواند پاسخ‌گو باشد و اين مجموعه‌ها همان چهرمان‌ها(=تيپها) و نمادها هستند. از اين رو راه حل‌ها و پيشنهادات در چنين هنري هميشه مطلق هستند، در صورتي که در هنر و ادبيات بدون ايدئولوژي ما آموزش را از طريق تفسير آثار کسب مي‌کنيم، نه از طريق نسخه برداري از نمادها و چهرمان‌ها‌ي ادبي!

  اما نقش انسان در هنر چيست؟ به نظر مي‌رسد که در هنر ايدئولوژيک انسان مانند هر عنصري ديگري، در خدمت راه حلي است که ايدئولوژي خود را ملزم به رسيدن به آن مي‌داند. بنابراين نقشي که انسان در زندگي دارد بسيار برتر و انعطاف پذيرتر از نقش انسان در چنين هنري است و اگر چنين باشد، انسان از هنر چه سودي مي‌برد؟ او در چنين هنري تبديل به يک کليشه‌ي تغيير ناپذير مي‌شود که بر اساس نظريه ها ساخته و تعريف شده است.آيا چنين انساني توانا خواهد بود خود را هم‌پاي انسان امروز و درگيري‌هاي اجتماعي(اقتصادي، رواني، اخلاقي) او برساند و پاسخ به پرسش‌هاي بي‌شمار او باشد؟ با وجود آن چه که گفته شد پاسخ«نه» است. ‌در کتاب «روزگار سپري شده‌ي مردم سالخورده» ما با يک رشته از انسان‌هاي بطور مطلق مفلوک و بدبخت و زمين‌گير و نامرد و آدمکش و فريبکار رو به رو هستيم. اگرهر کدام از آنها را از آغاز تا پايان دنبال کنيم، دريافتمان چه خواهد بود؟ آيا هنگامي که مي‌بينيم نويسنده ما را اين گونه آفريده از خود بيزار نمي‌شويم؟ اعتماد به نفس خود را از دست نمي‌دهيم؟ احساس بي‌اعتمادي و تحقيرشدگي نمي‌کنيم؟ و سرانجام اگر زندگي و منش آنها را با تجارب خويش از زندگي واقعي مقايسه کنيم چند درصد آن را واقعي خواهيم يافت؟آن پدري که (در اروپا) مدت سه سال دختر شانزده ساله خود را(از سيزده سالگي تا شانزده سالگي) مورد تجاوز قرار مي‌داده، و يا آن پدر بزرگي که به نوه‌ي خود از چهار تا شانزده سالگي( به مدت دوازده سال ) تجاوز مي‌کرده(چيزي که دست کم در کشورهاي اسکانديناوي به امري عادي تبديل شده) چه مسئله‌ي مشترکي مي‌تواند با آدم هاي کتاب‌هاي فوق داشته باشند؟ مسئله‌ي فقر بسيار مهم است و کتاب دولت آبادي يکسره به آن مي‌پردازد. اما در کشورهاي اسکانديناوي عنصري به نام فقر چندان شناخته شده نيست. اگر اين گونه تجاوزات در ايران انجام شود همه بدون کوچکترين شکي آن را ناشي از فقر اجتماعي مي‌دانند، اما گفتيم که در اين کشورها(اسکانديناوي) فقري وجود ندارد به آن معنا که در ايران هست، پس مشکل چيست؟ پرداختن، آن هم به گونه اي کليشه اي، به آدم هايي از قبيل آدم هاي کتاب دولت آبادي به اين معناست که انسان‌هاي امروز ايران را به سوي سرنوشت همان پدر و دختر اسکانديناوي راهنمايي کنيم. پس چه بايد کرد؟ به نظر مي‌رسد که بر خلاف عقيده‌ي بسياري از نظريه پردازان اقتصادگرا، امروز اقتصاد همه‌ي آن چيزي که تصور مي‌شود نيست، بلکه امروز اعتقاد به يک اخلاق اجتماعي و همگاني از هر چيزي ضروري‌تر است. در غرب همه‌ي تلاششان را متوجه زدودن دين از انديشه‌ي انسان غربي کردند تا دانش را جانشين آن کنند و در اين راه از هيچ‌کار و وسيله اي فروگذار نکردند(کاري که امروز خود ما مي‌کنيم). اما بدبختانه تا دانش جانشين شود دستگاه اخلاقي اين انسان را ويران کردند و دانش هم نتوانست جاي آن را پر کند. از اين رو پدر يا پدربزرگ يا پدرخوانده اي که به فرزند، نوه، يا فرزنده خوانده‌ي (پسر يا دختر) کودک يا نوجوان خود تجاوز مي‌کند يا مادر و همسري که، به رغم آگاهي شوهر و فرزندانش از اعمال او، با مردان و زنان ديگر ارتباط برقرار مي‌کند، مقيد به هيچ چيزي نيستند! اينان پيرو صادق دانشند و از ديد دانش همبستر شدن با يک مرد يا زن بيگانه هيچ تفاوتي با همبستر شدن با همسر، فرزند، يا خواهر ندارد. انسان غربي آموخته تا آنچه را که دانش مي‌گويد يا دست کم نفي نمي‌کند، انجام دهد. هم از اين روست که حتا براي فروختن ماهي تابه و مسواک به چنين انساني، تعداد بسياري دانشمند!! استخدام مي‌شوند تا در مزاياي آنها با شيوه هاي علمي مقالات گوناگوني بنويسند!

گرايش به علمي کردن زندگي و روابط حاکم بر جامعه کم کم سبب ايجاد سياه‌چاله‌هاي رواني شده است که بر خلاف همه‌ي تبليغات و شعارها، روابط خانوادگي، روابط ميان زن و مرد، و در مجموع روابط اجتماعي را در معرض ويراني قرار داه است. از اين روست كه چنين انساني به رغم همه‌ي ظاهر سازيها و خود نمايي‌ها از تنهايي رنج مي‌برد و اگر چه از لحاظ مادي تامينش کنند يا با برنامه هاي تلويزيوني و انواع نشريات و تفريحات ديگر سرگرمش نمايند يا با انواع تبليغات( مانند فيلمهاي " اسکندر " و " 300 " ) نخوت شوونيسم و نژادگرايي و برتري طلبي را در او بيدار کنند، باز داراي رواني آشفته است. انسان غربي شب گذشته را با قهرمان سريال تلويزيوني و دو شيشه آبجو به خواب رفته، اما صبح تنها برخاسته. او، با وجود تمام روابط مشروع و نامشروعي که با ديگران دارد، سرانجام باز مضطرب بي‌کسي خويش است، و حتا اگر هر روز صبح جلوي آينه بايستد و همه‌ي جهان را در برابر خويش تحقير نمايد باز هم بجز تصوير تنهاي درون آينه کس ديگري را نخواهد ديد.

 

 

اللهم العن اول ظالم ظلم حق محمد وآل محمد وآخر تابع له علی ذلک  اللهم العنهم جمیعا
تشکرات از این پست
دسترسی سریع به انجمن ها