پاسخ به:خاطرات دفاع مقدس
پنج شنبه 4 خرداد 1396 11:34 AM
|
مرد خانه |

خيلي با محمدجواد شوخي مي کرد. در حالي که مي خنديد به من گفت: «خانم! پسرم مرد شده، ببين هر کاري که من مي کنم او هم به خوبي همون کار رو مي کنه !»
خيلي با محمدجواد شوخي مي کرد. در حالي که مي خنديد به من گفت: «خانم! پسرم مرد شده، ببين هر کاري که من مي کنم او هم به خوبي همون کار رو مي کنه !»
بعد شروع کرد به قدم آهسته رفتن و رو به محمدجواد گفت: «حالا تو ...» محمدجواد هم شروع کرد، مثل پدر پاها را محکم به زمين مي کوبيد و پا جاي پدر مي گذاشت .
آخرين بار بود که اعزام مي شد .
ذبيح مي خواست به من بفهماند که از اين به بعد مرد خانه محمدجواد است .
نگارنده : admin در 1391/05/02 14:55:57.