0

خاطرات دفاع مقدس

 
mehdi0014
mehdi0014
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مرداد 1389 
تعداد پست ها : 287351
محل سکونت : آ.غربی-سولدوز

پاسخ به:خاطرات دفاع مقدس
پنج شنبه 4 خرداد 1396  11:09 AM

وفاداری

پاسخ به:خاطرات دفاع مقدس

عضو دائمی و مشتری فعال کتابخانه بود. از لحظه لحظه اسارتش حداکثر استفاده را می برد. با مطالعه ای عمیق و پی گیر سعی در حل مجهولات ذهنی خود داشت و جالب این بود که هیچ کس نمی دانست این اسیر مؤدب و کم حرف، چه چیزی را دوست دارد و اصلاً به دنبال چیست. دوران نامعلم اسارت برایش به صورت کلاس فشرده ای بود که حتی نمی خواست لحظه ای از آن را بی ثمر بگذراند. عضو دائمی و مشتری فعال کتابخانه بود. از لحظه لحظه اسارتش حداکثر استفاده را می برد. با مطالعه ای عمیق و پی گیر سعی در حل مجهولات ذهنی خود داشت و جالب این بود که هیچ کس نمی دانست این اسیر مؤدب و کم حرف، چه چیزی را دوست دارد و اصلاً به دنبال چیست. دوران نامعلم اسارت برایش به صورت کلاس فشرده ای بود که حتی نمی خواست لحظه ای از آن را بی ثمر بگذراند.
وقتش چنان پر بود که مهربانی اش تا مدت ها بر همه نامشهود و مجهول مانده بود. حرکات سنگین و مؤدبانه اش به او جذبه ای خاص بخشیده بود. پرونده دوران اسارتش خیلی پاک بود، به پاکی قلبش که درون کالبد نحیفش ضربان عمر را شماره می کرد.
کریم، در سال 1960 در کرکوک به دنیا آمده بود و بعد از اشتغال به پیشه خیاطی، نامزدی برگزیده و آن گاه اجباراً به عنوان سرباز احتیاط راهی جبهه هایش کرده بودند. به قول خودش در «بستان» دوباره تولد یافته بود، چرا که شروع اسارتش را تولدی دیگر می دانست. بدون چوب سیگار سنگی و قشنگش، سیگار نمی کشید. روزهای زوج هفته لباس هایش را می شست. شیرینی این کلاس فشرده اخلاقی را، زمان بندی های حساب شده، حرکات منظم و تخت و ملحفه تمیز او چند برابر کرده بود. اقبال بلندش در کنار پنجره خوابیدن را برایش به ارمغان آورده بود. پنجره ای که مشرف بر دشت جنوب اردوگاه بود و شب های بسیاری از بیداری های طولانی و خاموش اورا به تماشا نشسته بود.
در یکی از روزها که نوبت حمامش بود، اولین برخورد دوستانه را با او داشتم. حرف هایش به دلم نشست. چون حکایت از انقلاب درونی او داشت. با اینکه ایجاد رابطه با کارکنان اردوگاه برای هر اسیری امتیازی بود و اسرا از ایجاد این روابط احساس غرور و آرامش می کردند، اما کریم نیازی به محبت دیگران، دوستی با سربازها و حتی با اسرا نداشت، چون صمیمانه ترین دوستانش کتاب هایی بودند که با زبان های عربی، فارسی، انگلیسی در کتابخانه اردوگاه جای داشتند. با این ثبات اخلاقی که کریم را تا اندازه ای مغرور و بی نیاز جلوه می داد، او را کشف کردم. نه تنها او را که دنیایش، دلش، و آرزوهایش را... آن روز داشتند «دسِر» تقسیم می کردند و کریم، محجوب و آرام، برای گرفتن سهمیه خود عجله داشت. این تعجیل تعجب مرا برانگیخت. بعد از اینکه پیش غذایش را گرفت، در حالی که تحت تعقیب چشمان من بود، به انتهای راهرو رفت و به اتاق سمت چپ پیچید. تعجب من بیشتر شد، چرا که می دانستم اتاق کریم اولین اتاق در سمت راست راهروست. به بهانه ی سرکشی او را تعقیب کردم و از آستانه در دیدم طالبی اش را از وسط بریده و با قاشق به «سلمان» می دهد. کریم تشخیص داده بود که سلمان مریض است و باید تقویت شود. به همین دلیل در نهایت ایثار پیش غذای خود را با مهربانی به او می خورانید. کار او تحسین مرا برانگیخت و برای یک لحظه به صفای باطن او رشک بردم.

سلام کرده و خنده کنان وارد شدم. سلمان چند لحظه ای به کریم نگاه کرد و آن گاه به من؛ سپس درحالی که دهانش پر از طالبی بود، سری تکان داد و لبخند زد. بعد از اینکه طالبی را قورت داد به کریم گفت : «پس آقا چی؟» کریم خنده کنان به من نگاه کرد و گفت :«آقا خودش سهمیه دارد.» بعد طوری که بخواهد خودش را تبرئه کند، گفت : «سرکار! شکم را اگر باز کنی به وسعت یک دشت است و اگر جمعش کنی به اندازه یک مشت» و دست لاغر و قهوه ای اش را به صورت مشت نشانم داد. از او پرسیدم :«سهمیه سلمان چه می شود؟» کریم گفت :«آن را نگه می دارد برای بعد ازشام. طالبی برای سلمان خوب است.»

ضیافت گرم و مهربان کریم تمام شد، سلمان برخاست و برای گرفتن سهمیه اصلی خودش بیرون رفت. من و کریم هم قدم زنان وارد حیاط کمپ شدیم. بعد از ظهر گرمی بود و کریم تازه دروازه های دلش را به روی من گشوده بود: «این سلمان از آن آدم های شرور وبی عاطفه روزگار و از بعثیون متعصب است. در جبهه مسئول تقسیم غذا و پیش غذا همین سلمان بود و از موقعیت خودش عجیب سوء استفاده می کرد. مثلاً یک بار که من دیرتر به او احترام گذاشته بودم، یک هفته جیره دسرم را قطع کرد. ما با هم اسیر شدیم. موقعی که سلمان اسیر شد خیلی گریه و التماس کرد. تازه خیلی هم عوض شد. پاک یادش رفته که چه روزگاری به ما می داده و چقدر ما را اذیت کرده. با او هیچ دوستی ندارم، فقط به او درس می دهم، آن هم غیر مستقیم، در جبهه برای خوش آمد فرماندهان، گاه می شد که دو شب هم نمی خوابید، ولی اینجا حتی بوی غذا هم او را مریض می کند. آقا! بعضی از ما عرب ها خیلی آدم های بدبختی هستیم. تا موقعی که سیر باشیم آرام و سر به راهیم، ولی همین که مقداری سر شکم مان پایین برود، خائن می شویم، تسلیم می شویم، مهربان می شویم. این طور بودن اصلاً خوب نیست.» کریم حرف هایش را با یک نوع فارسی مخصوصی می گفت و این طرز تکلم برایم جالب بود. از او پرسیدم :«تو در عراق هم که خیاطی می کردی، اینقدر اهل مطالعه بودی؟» گفت : «نه آقا! آنجا وقتی برای مطالعه باقی نمی ماند. موقع کار که کار می کردم و موقع بی کاری هم تفریحات یکنواختی مثل سینما و...» گفتم : «پس چطور اینجا آقای مطالعه شده ای ؟» گفت : «من فکر می کردم خیلی می دانم، ولی در ابتدای اسارت فهمیدم که جهل درونی ام خیلی عمیق است. اول شروع کردم به مطالعه دوستان و هم بندها و هم قطارهایم، آن قدر گوناگون بودند و حرکاتشان پیچیده بود که پاک قاطی کردم، به همین دلیل از پایه شروع کردم. فعلاً فقط تاریخ و روانشناسی می خوانم و تازه فهمیده ام حرکاتی که ما در ناراحتی و خوشحالی، آزادی و اسارت داریم، ناشی از تربیت اجتماعی و تاریخی ماست. ما همه مریضیم آقا، مریض!» او ضمن اینکه تسبیح هسته خرمایی اش را می چرخاند، ادامه داد:«من آرزو دارم، اسارت شخصیت های ما را عوض کند. مثلاً چه خوب است همین سلمان وقتی به عراق بر می گردد بفهمد که انسانیت اصلاً چیست. یا پی ببرد که روزگار در نشیب و فرازها انسان ها را آزمایش می کند و بفهمد که در این امتحان تا چه اندازه نمره هایش خراب است.» از او پرسیدم: «می گویند تو نامزد داری؟ به او هم فکر می کنی؟»
خنده تلخی کرد و گفت : «ای آقا! آنها که در طول تاریخ دم از عشق زده اند، حتی یک لحظه هم اسیر نبوده اند من نامزدم را خیلی دوست دارم، ولی سعی می کنم اصلاً بهش فکر نکنم، چون جز ناراحتی و دلشوره فایده دیگری ندارد. تازه نه او از سرنوشت من اطلاعی دارد و نه من، پس بهتر است فعلاً حرفش را هم نزنیم.» کریم سیگاری روشن کرد، بدون آنکه به من تعارف کند ادامه داد: «این سیگار هم تنها دوست موزی من در اسارت است. در عین حال که از او بیزارم ولی فکر می کنم برایم از غذا واجب تر است.» دود غلیظی که ازدهانش بیرون می آمد، حرف هایش را آلوده می کرد. بعد از کمی صحبت، گرم و صمیمی از هم جدا شدیم. هنوز به جای آشپزخانه نرسیده بودم که شیپور شامگاه نواخته شد و همان جا خبردار ایستادم!
یک هفته ای ازآن تماس گرم ما می گذشت، که برای اسرا نامه آمد. جالب این که کریم هم بعد از یک وقفه طولانی نامه داشت. نامه از طرف خانمی بود به نام «مائده». وقتی که بسته مخصوص کمپ را بردم، اسرا در حیاط کمپ نشسته بودند با دیدن ما و نامه ها فریاد شادی سردادند. سپس سرودی خواندند که مضمونش چنین بود:« به کشور آزاد خودمان بر می گردیم، درخت دوستی می کاریم، و در صلح زندگی می کنیم.» سرودشان تمام شد، همه نشستند و یک باره آن همه فریاد خاموش شد. پاکت نامه ها را باز کردم و صدا زدم. عدنان حسین، حشمت سیف الله و... با قرائت هر نامی اسیری چون فنراز جایش می جهید و شادمان فریاد می زد :«نعم» می آمدند و احترام می گذاشتند و بعد از گرفتن نامه داخل صف می خزیدند. در هر دقیقه شاید ده بار آن را سریع می خواندند، بدون آنکه متوجه مفهوم یکی از کلماتش باشند. صدا زدم : «کریم رشید...» خیلی بچه گانه و عجول تر از همه فریاد زد : «نعم.» دوید و آمد نامه اش را گرفت.
یک خصلت عجیبی در اسرا بود که من پی به راز آن نبردم؛ و آن این بود که هر کس نامه ای دریافت می کرد، دیگران هم خوشحال می شدند. گویی نامه برای همه آنها نوشته شده بود. به صاحب نامه تبریک می گفتند و کسی که نامه اش را می گرفت تا می خواست به جایگاه اصلی خود برگردد اسرا به او می گفتند :«آ، مبارک، شکراً، بارک الله، بارک الله.» سیل این تبریک ها در مسیر کریم به سویش شلیک می شد. انگار با دیدن نام فرستنده نامه هیچ صدایی را نمی شنید! قرائت نامه ها که تمام می شد، حیاط کمپ پر می شد از دایره قهوه ای که در مرکز آن یک صاحب نامه و برگردش عده ای از اسرا که انتظارشان تا دوره بعدی نامه ها ادامه داشت، حلقه می زدند. بعد ازآگاهی از متن نامه یا خوشحالی ها اوح می گرفت یا غم ها. جالب اینکه کریم تا نامه اش را گرفته بود، سریع به اتاق خود رفته و کنار همان پنجره روی تخت خود چون بچه پدر مرده ای گریسته بود. نامه را نامزدش نوشته بود. احساس لطیف و قشنگی به همراه دریایی از اشتیاق و فراق وجود کریم را فرا گرفته بود. سه روز گذشت. جمعه ها اسرا خانه تکانی می کردند، یعنی پتوهایشان را می تکاندند و در آفتاب پهن می کردند. اتاق هایشان را می شستند، جارو می کردند و این کار تمام وقتشان را تا غروب پر می کرد. آن روز کمپ 6 حقوق می دادند، و من هم با مسئول حقوق به کمپ رفتم. کریم در حیاط نبود. فهمیدم که سلمان به پاس آن همه محبت پتوهای کریم را درآفتاب پهن کرده و دارد اتاق را نظافت می کند. وقتی کریم برای دریافت حقوقش آمد، خندید و گفت :«آقا من حقوق نمی خواهم !آن را به حساب جنگ بگذارید.» پرسیدم : «چرا؟» گفت:«همیشه نذر داشتم اگر نامه نامزدم بیاید، حقوقم را نگیرم.» چشم هایش پرازاشک شد و احترام گذاشت و از اتاق بیرون رفت.
او یک هفته به کتابخانه نیامد. بعدها فهمیدم که وقتش را در آن یک هفته به نوشتن پیام عشق و وفاداری گذرانده است.

 

نگارنده : fatehan1 در 1391/07/09 11:07:37.

 
 
تشکرات از این پست
دسترسی سریع به انجمن ها