0

خاطرات دفاع مقدس

 
mehdi0014
mehdi0014
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مرداد 1389 
تعداد پست ها : 287351
محل سکونت : آ.غربی-سولدوز

پاسخ به:خاطرات دفاع مقدس
پنج شنبه 4 خرداد 1396  11:06 AM

پاسخ به:خاطرات دفاع مقدس

سر پل ذهاب كه رفتم، جلوی مقر حاج بابا که چند كيلومتري پادگان ابوذر بود، چند نفر سبیل در رفته به دژباني مشغول بودند اما مي‏ترسيدند به خط مقدم بروند، نهايت كارشان دژباني بود. از عقايدشان پرس و جو كردم.گفته شد: اهل حق يا شيطان پرست هستند. البته نام‏هاي ديگري نيز داشتند. سر پل ذهاب كه رفتم، جلوی مقر حاج بابا که چند كيلومتري پادگان ابوذر بود، چند نفر سبیل در رفته به دژباني مشغول بودند اما مي‏ترسيدند به خط مقدم بروند، نهايت كارشان دژباني بود. از عقايدشان پرس و جو كردم.گفته شد: اهل حق يا شيطان پرست هستند. البته نام‏هاي ديگري نيز داشتند. وجه مشترك همة آنان نخواندن نماز و دوست داشتن شيطان بود. اعتقاد داشتند وقتي حضرت علي(علیه السّلام) پيامبر(ص) را غسل داده، از آب غسل ناف او نوشيده و سبيل حضرت علي(علیه السّلام) به ناف پيامبر(ص) رسيده است. اين از ياوه هايي بود كه به آن، باور داشتند و به همين دلیل سبيل‏هاي بزرگي مي‏گذاشتند و مي‏گفتند: به بركت و ياد سبيل حضرت علي(علیه السّلام) ما نيز همين كار را انجام مي‏دهيم. فرصت را غنيمت شمردم و تلاش كردم تا آنان را هدايت كنم. و انديشه‏هاي خرافي را از ذهن‏ آنان پاك نمایم. 
سعي كردم به آنها نزديك شوم و ارتباط صميمي و دوستانه ای برقرار كنم و البته موفق شدم. در گام نخست، حمد و سوره را آموزش دادم و صحبت كردم كه نماز بخوانند. جوانان چون پاكتر و حقيقت جو بودند سريعتر پذيرفتند و نماز خوان شدند، اما در بين آنها پيرمردي بود كه نمي‏خواست نماز بخواند از طرفي با من رفيق شده بود و نمي‏خواست حرف من را زمين بگذارد. او وضو مي‏گرفت و بعد به دستشويي مي‏رفت و سپس مي‏آمد براي نماز. اين كار را از روي عمد انجام مي‏داد تا هم نماز صحيح نخواند و هم حرفم را گوش كرده باشد.
يكي از جوان‏ها را كه نسبت به بقيه باهوش‏تر بود و بيشتر نسبت به يادگيري مطالب ديني، علاقه نشان مي‏داد، تشويق كردم كه به حوزة علميه برود، او هم پذيرفت. البته طلبگي او بيشتر از دو ماه دوام نياورد؛ چون نتوانست در مقابل آن جو جاهلانه و پر از خرافه كه ساخته دست اطرافيانش بود، بايستد و مبارزه كند. جوان شوخي بود به او گفتم دوست داري شهيد بشوي؟
مي‏گفت: شربت شهادت يك بشكه بوده، آورده‏اند و حالا ديگر تمام شده است.

 

نگارنده : fatehan1 در 1391/07/08 22:19:55.

 
 
تشکرات از این پست
دسترسی سریع به انجمن ها