0

خاطرات دفاع مقدس

 
mehdi0014
mehdi0014
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مرداد 1389 
تعداد پست ها : 287351
محل سکونت : آ.غربی-سولدوز

خاطره ای از جبهه رفتن
سه شنبه 20 مرداد 1394  9:53 AM

خاطره ای از جبهه رفتن
مي خواست برگرده جبهه.بهش گفتم: پسرم! تو به اندازه ي سنّت خدمت کرديبذار اونايي برن جبهه که نرفته اند.
چيزي نگفت و ساکت يه گوشه نشست.وقت نماز که شد ، جانمازم رو انداختم که نماز بخونم.ديدم اومد و جانمازم رو جمع کردخواستم بهش اعتراض کنم که گفت:اين همه بي نماز هست!اجازه بديد کمي هم بي نمازا ، نماز بخونند.ديگه حرفي برا گفتن نداشتم.خيلي زيبا ، بجا و سنجيده جواب حرف بي منطقي من رو داد.

نگارنده : admin2 در 1392/4/5 9:41:25
 
 
 
تشکرات از این پست
دسترسی سریع به انجمن ها