پاسخ به:آشنائي با آخر الزمان
دوشنبه 18 آذر 1398 8:16 PM
خداوند به ولادت اسمعيل عليهالسلام بشارت داد، چنانكه فرموده:
فبشرناه بغلام حليم. 433
خداوند به ولادت و قيام قائم عليهالسلام نيز بشارت داده است، چنانكه در بخش سوم گذشت. و همچنين پيغمبر و ائمه معصومين عليهمالسلام بشارت دادهاند، و نيز بر اين معني دلالت ميكند آنچه در كتابهاي تبصره الولي و بحار از اسمعيل بن علي نوبختي رحمهالله آمده كه گفت:
روزي در مرض فوت امام حسن عسكري عليهالسلام در خدمتش بودم؛ آن حضرت به خادم خود عقيد، غلام سياه چهرهاي كه اهل نوبه بود و پيش از آن هم خدمتگزار امام عليالنقي عليهالسلام بود و امام حسن عسگري را بزرگ كرده بود، فرمود: اي عقيد، قدري آب مصطكي براي من بجوشان. عقيد اطاعت كرد و پس از فراهم شدن آب مصطكي، صقيل ما در امام زمان عجلالله فرجه آن را به خدمت آن حضرت آورد. حضرت ظرف را گرفت و خواست بياشامد، ولي دست مباركش لرزيد و به دندان نازنينش خورد. آنگاه آن را به زمين نهاد، و به عقيد فرمود: داخل خانه شو، خواهي ديد كودكي در سجده است، او را به نزد من بياور،
ابوسهل ميگويد: عقيد گفت: هنگاميكه براي آوردن آن كودك به اندرون خانه رفتم، ديدم كودكي در حال سجده است و انگشت سبابه خود را به سوي آسمان گرفته است. من سلام كردم. او نمازش را كوتاه كرد. عرض كردم: آقا شما را ميطلبد كه به خدمتش درآيي، در اين موقع مادرش صقيل آمد دستش را گرفت و او را نزد پدرش آورد.
ابوسهل ميگويد: موقعي كه خدمت آن حضرت رسيد، سلام كرد، ديدم رنگش بسان در سفيد، موهاي سرش كوتاه و ميان دندانهايش باز بود، چون چشم امام حسن عسگري عليهالسلام بر او افتاد گريه كرد و گفت: اي آقاي خاندانم، اين آب را به من بده كه به سوي پروردگارم ميروم. آقازاده اطاعت كرد و ظرف آب مصطكي را برداشت و به دهان پدرش نزديك كرد تا آن را نوشيد. سپس امام عسگري عليهالسلام فرمود: مرا براي نماز آماده سازيد، آن بچه حولهاي در دامان امام پهن كرد، پس آن كودك پدر را وضو داد و آن حضرت سر و دو پايش را مسح كشيد، آنگاه فرمود: اي فرزند بتو مژده ميدهم كه صاحبالزمان و حجت خدا در روي زمين توئي، تو فرزند و جانشين مني، از من متولد شدهاي و تو (م-ح-م-د) فرزند حسن فرزند علي فرزند محمد فرزند علي فرزند موسي فرزند جعفر فرزند محمد فرزند علي فرزند حسين فرزند عليبن ابيطالب (عليهمالسلام) ميباشد و از نسل پيغمبر صليالله عليه و آله و خاتم ائمه طاهرين هستي، و پيغمبر خدا صليالله عليه و آله و سلم به تو بشارت داده و نام و كنة تو را گفته، اين مطلب را پدرم از پدران طاهرين تو –كه درود خداوند بر اهلالبيت باد- بر من خبر داده است،
ربنا انه حميد مجيد،
اين سخن را فرمود و همان موقع امام حسنبن علي عسگري عليهماالسلام بدرود حيات گفت.
صلوات الله عليهم اجمعين. 434
ميگويم: وفات آن حضرت كه بر اثر مسموم شدن صورت گرفت هشتم ربيعالاول سال دويستوشصت واقع شد و عمر شريفش بيستوهشت سال بود، صلواتالله عليه.
اسمعيل عليهالسلام، چشمه زمزم از زمين برايش جوشيد.
قائم عليهالسلام، نيز آب از سنگ سخت برايش خواهد جوشيد –چنانكه در بحث شباهت آن حضرت به موسي عليهالسلام خواهد آمد- و چندين بار نيز آب از زمين براي آن بزرگوار جوشيده، چنانكه در بحار از كتاب تنبيهالخاطر از سيد اجل علي فرزند ابراهيم عريضي علوي حسيني از علي فرزند علي فرزند نما منقول است كه گفت:
حسن فرزند علي فرزند حمزة اقساسي در خانه شريف علي فرزند جعفر فرزند علي مدايني علوي براي ما تعريف كرد كه: پيرمردي رختشوي در كوفه بود كه به زهد موصوف و به سياحت و عبادت و عزلت شادان بود، و پيوسته در پي آثار و اخبار خوب ميرفت،
در يكي از روزها كه من در مجلس پدرم بودم ديدم اين پيرمرد براي پدرم صحبت ميكند و پدرم خوب گوش ميدهد.
پيرمرد ميگفت: شبي در مسجد جعفي –كه مسجدي قديمي و در بيرون كوفه است- بودم، شب به نيمه رسيده بود و من در آنجا براي عبادت خلوت داشتم كه ناگاه سه نفر داخل مسجد شدند، و چون به وسط حياط مسجد رسيدند يكي از آنها به زمين نشست سپس دست خود را به چپ و راست روي زمين كشيد كه آبي جوشيد و از آنجا بيرون زد.
آنگاه وضو گرفت و به آن دو نفر هم اشاره كرد آنها نيز وضو گرفتند، سپس جلو ايستاد و آن دو نفر به او اقتدا كردند من هم رفتم و به او اقتدا كردم و نماز خواندم.
پس از آنكه نماز را سلام داد و آن را بجاي آورد، وضع او مرا مبهوت كرد و آب بيرون آوردنش را بزرگ شمردم، از آن كسي كه از آن دو نفر در سمت راست من بود پرسيدم: اين كيست؟
به من گفت: اين صاحبالامر فرزند امام حسن عسگري عليهالسلام است، پيش رفتم و دستهاي مبارك حضرت را بوسيدم و عرضه داشتم: يابن رسولالله صليالله عليه و آله، درباره شريف عمر فرزند حمزه چه ميفرمائي آيا او برحق است؟ فرمود: نه ولي چه بسا كه هدايت شود و پيش از مرگ مرا ميبيند.
راوي ميگويد: اين حديث جالب را نگاشتيم، و مدتي از اين قضيه گذشت تا اينكه شريف عمر فرزند حمزه وفات يافت و شنيده نشد كه او امام زمان عليهالسلام را ديده باشد. روزي با آن پيرمرد زاهد در جايي ملاقات نمودم و جرياني كه گفته بود بيادش انداختم و از او –بطور ايراد- پرسيدم: مگر شما نگفتيد شريف قبل از مرگش حضرت صاحبالامر را –كه به او اشاره نمودي- خواهد ديد؟ پيرمردي گفت: از كجا دانستي كه او آن حضرت را نديده است؟
بعد از آن روزي شريف ابوالمناقب پسر شريف عمر فرزند حمزه را ديدم، و درباره پدرش با او گفتگو كردم. شريف ابوالمناقب گفت: در يكي از شبهايي كه پدرم در بستر مرض مرگ قرار داشت نزد او بودم، آخر شب بود، نيروي بدني پدرم تحليل رفته و صدايش ضعيف شده و درها بر روي ما بسته بود، كه ناگهان مردي بر ما وارد شد كه هيبت او ما را گرفت، و آمدنش را با وجود بسته بودن درها مهم تلقي كرديم، ولي توجهي نداشتيم كه از وي سؤال كنيم. آن مرد در كنار پدرم نشست، و مدتي آهسته با وي گفتگو كرد و پدرم ميگريست. سپس برخاست و رفت، و چون از ديدگان ما غائب شد، پدرم به سختي تكان خورد و گفت: مرا بنشانيد، ما هم او را نشانديم چشمهاي خود را باز كرد و گفت: اين شخص كه نزد من بود كجاست؟ گفتيم: از همانجا كه آمده بود بازگشت. گفت: دنبالش برويد. رفتيم ولي او را ديگر نيافتيم، درها بسته بود. نزد پدر بازگشتيم و جريان را به او گفتيم، سپس از او پرسيدم اين شخص كه بود؟ گفت: اين صاحبالامر عليهالسلام بود، پس از آن سختي بيماريش عود كرد و بيهوش شد. 435
ميگويم: در حرف ظاء مناسب اين معني گذشت، مراجعه شود.
اسماعيل عليهالسلام گوسفندچراني ميكرد، قائم عليهالسلام نيز اين برنامه را خواهد داشت، در حديث مفضل از امام صادق عليهالسلام آمده كه فرمود:
و قسم به خدا اي مفضل گويا مينگرم او را كه داخل مكه شده و جامة پيغمبر صليالله عليه و آله را پوشيده، و عمامة زردي بسر نهاده، و نعلين وصله شده پيغمبر را بپا كرده و عصاي آن حضرت را بدست گرفته، چند بز لاغر را ميراند و با اين وضع ميرود تا به خانه كعبه ميرسد در آن هنگام كسي نيست كه او را بشناسد او در سن جواني آشكار ميگردد. 436
اسمعيل عليهالسلام تسليم امر خداي عزوجل بود، او گفت:
اي پدر آنچه امر ميشوي انجام ده ان شاء الله مرا از صابرين خواهي يافت. 437
قائم عليهالسلام نيز تسليم امر الهي است.