پایان راه
جمعه 24 دی 1389 4:56 PM
با اینکه نود و اندی از عمرش می گذره ولی انگار بچه است.بچه که بود هیچی نمی دونست،کربلایی یوسف خدابیامرز می گفت اون زمان پدرش سعی کرد همه چیز یادش بده که حالا از قرار معلوم همچین موفق هم نبوده.نتیجه هاش میگن:«پیره مرد پاک پاک خله»،اما پسر کوچیکش میگه آدم خل که نوه نتیجه نداره.تازه، ندیده هاش هم هر روز از سر و کولش بالا میرن.
ثریا خانم دختر برادر بزرگترش که چند سال پیش فوت کرده میگفت که موقع زن گرفتنش جوون رشید و قد بلندی بوده ولی الان که کوتوله است و با یه فوت نقش زمین میشه.قوز هم که داره و نمیتونه راه بره و یکی دائما غذا می زاره تو دهنش،چونکه دستاش از خیلی وقت پیش چسبیده ن به صندلی و بلد نیست بازش کنه... .خودمونیم مرده ها چقدر خالی بند بودند!
ولی یه روز از خود پیره مرد که تو پذیرایی بود همه رو یواشکی پرسیدم و اون نگاه طرف دیگه کرد و با صدای لرزان گفت: «گم شدم،گم شدم.خونم کجاست؟»... .آخه یه پیره مرد دنیا دیده راهشو گم میکنه؟بابا انگاری هیچی نمیدونه!