از گلستان سعدی
جمعه 24 دی 1389 3:21 PM
-
یکی از پادشاهان پارسایی را دید گفت: هیچت از ما یاد می آید؟ گفت: بلی، هر وقت که خدای را فراموش می کنم .
-
دست و پای بریده ای هزار پایی بکشت. صاحبدلی بر او بگذشت و گفت: سبحان ا... با هزار پایی که داشت چون اجلش فرا رسید از بی دست و پایی نتوانست گریخت.
-
ناخوش آوازی به بانگ بلند قرآن همی خواند. صاحبدلی بر او بگذشت، گفت: تو را مشاهره {اجرت} چند است؟ گفت: هیچ. گفت: پس چرا زحمت خود همی دهی؟ گفت: از بهر خدا می خوانم. گفت: از بهر خدا مخوان.
-
عابدی را حکایت کنند که شبی ده من طعام بخوردی و تا سحر ختمی بکردی. صاحبدلی بشنید و گفت: اگر نیم نانی بخوردی و بخفتی بسیار از این فاضل تر بودی.
-
رنجوری را گفتند: دلت چه می خواهد؟ گفت: آن که دلم چیزی نخواهد .
*** ارزش انسان به تعداد خدمتکاران او نیست، بلکه به تعداد کسانی است که او به آنها خدمت می کند. ***
E-Mail: eBook.rasekhoon@Gmail.com
وبلاگ من
