اين جا كاروانسرا است
جمعه 24 دی 1389 2:32 PM
روزى ابراهيم ادهم كه پادشاه بلخ بود، بار عام داده ، همه را نزد خود مى پذيرفت . همه بزرگان كشورى و لشكرى نزد او ايستاده و غلامان صف كشيده بودند . ناگاه مردى با هيبت از در درآمد و هيچ كس را جراءت و ياراى آن نبود كه گويد: تو كيستى ؟ و به چه كار مى آيى ؟ آن مرد، همچنان آمد و آمد تا پيش تخت ابراهيم رسيد . ابراهيم بر سر او فرياد كشيد و گفت : اين جا به چه كار آمده اى ؟
مرد گفت : اين جا كاروانسرا است و من مسافر . كاروانسرا، جاى مسافران است و من اين جا فرود آمده ام تا لختى بياسايم . ابراهيم به خشم آمد و گفت : اين جا كاروانسرا نيست ؛ قصر من است .
مرد گفت : اين سرا، پيش از تو، خانه كه بود؟ ابراهيم گفت : فلان كس . گفت : پيش از او، خانه كدام شخص بود. گفت : خانه پدر فلان كس .
گفت : آن ها كه روزى صاحبان اين خانه بودند، اكنون كجا هستند؟
گفت : همه آن ها مردند و اين جا به ما رسيد.
مرد گفت : خانه اى كه هر روز، سراى كسى است و پيش از تو، كسان ديگرى در آن بودند، و پس از تو كسان ديگرى اين جا خواهند زيست ، به حقيقت كاروانسرا است ؛ زيرا هر روز و هر ساعت ، خانه كسى است .